آسیب‌شناسی جریان روشنفکری امروز افغانستان‌

آسیب‌شناسی جریان روشنفکری امروز افغانستان‌                                              

 

 

 

یکی از پیچیدگیهای اکنون حل‌ناشدنی در حوزة علوم انسانی‌، این است که دانشواژه‌های آن تعریفی دقیق و همه‌پذیر ندارد. هر فرد یا گروه فکری‌، یک دانشواژه را بر اساس بینش‌، باور و احساسات خود تعریف و تفسیر می‌کند. این مشکل آنچنان جدی است که دستاوردهای علوم انسانی را ـ که باید علمی و قابل اتکا باشدـ  مورد تردید و سؤال قرار داده است‌.

 

دانشواژة روشنفکر هم یکی از آنهاست‌. هر دسته و گروه فکری‌، آن را بر اساس تمایلات و پیش‌فرض‌های خویش تعریف کرده‌است‌، به گونه‌ای که تنها شامل آن گروه و طیف فکری شود، و قیدهایی بر آن افزوده است که افراد مربوط به دسته‌های دیگر (به‌ویژه دستة مخالف را) از آن خارج سازد. به عنوان مثال در دوران جنگ سرد که جهان به دو قطب سوسیالیستی و کاپیتالیستی قسمت شده بود، دانشمندان طرفدار هر قطب‌، واژة «روشنفکر» را به گونه‌ای تعریف می‌کردند که تنها شامل روشنفکران همان قطب شود و قیدهایی بر آن می‌افزودند که اندیشمندان قطب دیگر را از این دایره خارج سازد. این وضعیت‌، کمابیش در بسیاری از کشورهای جهان معمول است‌.

 

کشور ما هم از این وضعیت مستثنا نبوده است‌. اگر چه در اینجا به دلیل فقر علمی‌، محافل روشنفکری کمتر دست به تعریف این دانشواژه زده‌اند، در نوشته‌ها و گفته‌های طیفهای گوناگون روشنفکری‌، اغلب این تمایل انحصارگرانه دیده می‌شود. به هر حال در کشوری که بسیاری از نزاع‌ها بر سر نام و نان است‌، این نزاع هم شاید خیلی دور از انتظار نباشد.

 

من در این نوشتة کوتاه از آوردن و جرح و تعدیل کردن تعاریف گوناگون پرهیز می‌کنم و نیز از تعاریف آرمان‌گرایانه و بلندپروازانه احتراز می‌کنم‌، چون ممکن است اینها در سرزمینهای دیگر مصداق خارجی داشته باشد، اما پیداکردن مصداق افغانستانی برایشان سخت دشوار است‌. پس تنها کمک می‌گیرم از نویسنده و متفکر بزرگ فرانسوی ریمون آرون که آگاهانه برای پرهیز از فرجام مشکل تعریف‌، روشنفکر را به سه دسته تقسیم می‌کند:

 

گروه اصلی روشنفکری که تولیدکنندة اندیشه هستند. این اندیشه ممکن است فلسفی‌، سیاسی‌، علمی‌، هنری و اجتماعی باشد. پس در این حلقه تولیدکنندگان اندیشه در قیاس با دیگران بسیار محدود خواهند بود.

 

گروه دوم توزیع‌کنندگان اندیشه‌اند که از خودشان خلاقیت و نبوغ آفرینش ندارند و تنها آفریده‌های فکری دیگران را در جامعه پخش و توزیع می‌کنند. نویسندگان‌، محققان‌، معلمان و... در این حلقه قرار دارند.

 

گروه سوم مصرف‌کنندگان اندیشه‌اند. آنها نه از خود خلاقیت دارند و نه توزیع‌کننده‌اند، بلکه در مراحل اولیة ورود به حوزة اندیشه قرار دارند.

 

بدین ترتیب روشنفکران در معنی حداکثر شامل تولیدکنندگان می‌شوند و در معنی حداقل آن شامل مصرف‌کنندگان‌; و خارج از این سه حلقه عوام‌الناس هستند.(1)

 

با این دسته‌بندی‌، باید پذیرفت که روشنفکر به معنای حداکثری آن یعنی تولیدکنندة اندیشه‌، در جامعة امروز افغانستان یا کم است یا کیمیا. اینجا در صورتی می‌توان سخن از وجود روشنفکر به میان آورد که معنای حداقلی آن یعنی توزیع‌کنندگان و مصرف‌کنندگان را در نظر بگیریم‌، و ما نیز در این نوشته چنین می‌کنیم‌. نکتة دیگر این که روشنفکر افغانستانی را می‌شود از زاویه‌های مختلف مطالعه و بررسی کرد که طبیعتاً در یک مقاله‌، پرداختن به همة آن جنبه‌ها ممکن نیست‌. بنا بر این من در این نوشته فقط می‌پردازم به یکی از جنبه‌های بحث‌، یعنی آسیب‌شناسی روشنفکر افغانی که به نظر من امروزه ضروری‌تر از همه مباحث است‌. تا ما این آسیبها را شناسایی نکنیم‌، نمی‌توانیم درمانی برایش بیابیم‌. این موجود «شیک‌پوش‌، خوش‌خوراک و متفکر» به سختی بیمار است و یک بیمار، پیش از هر چیز، نیاز به شناخت دردهایش دارد.

 

منظور من از آسیبهای روشنفکری‌، مجموعه عللی است که باعث شده است روشنفکران ما نتوانند در عرصة فکری و اجتماعی کارایی لازم را داشته باشند. این آسیبها در یک نگاه کلی‌تر به دو دسته تقسیم می شود.

 

الف‌: آسیبهای بیرونی که مربوط به خود روشنفکر نیست و به محیط و جامعه و وضعیت خارجی بازمی‌گردد.

 

ب‌: آسیبهای درونی که به خود روشنفکر باز می‌گردد.

 

من در این نبشته تنها به آسیبهای درونی می‌پردازم‌. این آسیبها متنوع و فراوان است و بناچار به مهمترین‌هایش اشاره می‌کنم‌.

 

 

 

1. فقر اندیشه‌

 

نخستین و کشنده‌ترین آسیب روشنفکر امروز افغانستان‌، فقر اندیشه و تئوری است‌. روشنفکران واقعی‌، کسانی‌اند که تولید اندیشه می‌کنند و از آنان به حیث روشنفکر حداکثری یاد کردیم‌. بهتر است در اینجا این پرسش را هم مطرح کنیم که تولید اندیشه چیست‌. مهم‌ترین شاخصه‌های اندیشه عبارت‌اند از

 

1. پاسخگوی مسایل بودن‌.

 

2. معقول و مستدل بودن‌.

 

3. منسجم بودن‌. یعنی بین گزاره‌های مختلف آن انسجام منطقی وجود داشته باشد.(2)

 

کار ویژة روشنفکر این است که برای هر مسئلة فکری و اجتماعی راه حل ارائه کند. این راه حل‌، هم باید معقول‌، مستدل و کارآمد باشد و هم برخوردار از انسجام درونی‌. این مهم تنها از یک روشنفکر آگاه و دانا بر می‌آید.

 

به نظر کانت‌، دورة روشنگری را می‌توان در شعار حکمت آمیز «جسارت دانستن داشته باشید» خلاصه کرد.(3) معجزة روشنفکر اندیشه و آگاهی اوست‌. او برای دانستن‌، هر رنجی را تحمل می‌کند و هیچ وقت خود را «دانای کل‌» نمی‌داند.

 

روشنفکر باید چراغی باشد در محیطهای بسته و تاریک‌، بل باید مثل یک ژنراتور تولید روشنایی کند. ژنراتوری می‌تواند تولید روشنایی کند که خودش سوخت داشته باشد. روشنفکر در واقع یک بیناست در میان انبوه نابینایان‌، و بینایی او همان اندیشه‌اش است‌. آن‌که که خود نابینا باشد چگونه می‌تواند هدایتگر خلق شود؟ به قول شوریدة بلخ‌:

 

با عصا کوران اگر ره دیده‌اند

 

در پناه خلق روشن دیده‌اند

 

گر نه بینایان بدندی و شهان‌

 

جمله کوران خود بمردندی عیان‌(4)

 

جریان روشنفکری امروز ما از این‌رو عقیم است که از معجزة آگاهی و اندیشه خالی است‌. روشنفکر امروز ما تولید اندیشه ندارد و تنها چند جمله را طوطی‌وار از مکتبها و کتابهای مختلف آموخته است‌. طبیعی است که با این‌گونه تقلیدها، هیچ تاثیری اجتماع نخواهد داشت‌. باز هم به قول مولانا:

 

از مقلد تا محقق فرقهاست‌

 

کاین چو داوود است و آن‌دیگر صداست‌

 

منبع گفتار این‌، سوزی بود

 

وآن مقلد کهنه‌آموزی بود(5)

 

دلیل روشن  فقر اندیشه و تئو ری روشنفکر این است که ما امروز  در حوزه های گوناگون اندیشه حتی یک اثر علمی   و قابل قبول نداریم در مباحثی مانند هنر، جامعه، سیاست ، فرهنگ ، ادبیات ، نقد و... وارد کننده و مقلد محسوب می شویم .    

 

 

 

 

 

2. عدم تعهد

 

این عدم تعهد، از آسیب قبلی یعنی فقر اندیشه ناشی می‌شود. تعهد، از آگاهی و شناخت برمی‌خیزد و قدرت فکری می‌خواهد. آگاهی و فکر، جان روشنفکر را در ارتعاش می‌آورد و خواب را از چشمان او می‌ستاند. روشنفکری که صاحب اندیشه است‌، نمی‌تواند در برابر گمراهی و نادانی مردمش بی‌تفاوت باشد. روشنفکر متعهد شکست‌ناپذیر و خستگی‌ناپذیر است‌.

 

اما روشنفکر امروز کشور ما، زود خسته می‌شود و آسان شکست می‌خورد. تا جوان‌تر است‌، اینجا و آنجا چند تا شعار تند و مردمی را از سر تقلید و مد بر زبان می‌آورد; اما کمی که پا به سن گذاشت‌، غرق زندگی روزمره می‌شود. تا منفعتی مستقیم ندارد، بر یک نظام و یا یک جریان معترض است‌، اما همین‌که اندک منفعتی در آن پیدا کرد، توجیه‌گر می‌شود. سقراط به عنوان یک روشنفکر آگاه زمانه‌اش‌، این‌گونه تعهدش را در برابر مردمش فریاد می‌زند: «ای مردم آتن‌! چه مرا بیگناه شمارید و چه آزاد کنید و چه نکنید، من هرگز از راه خود باز نمی‌گردم‌، حتی اگر صد بار کشته شوم‌.»(6)

 

یکی از نشانه‌های تعهد، پیوند با مردم است‌. روشنفکری که متعهد است‌، در هیج وضعیتی از مردمش جدا نمی‌شود. اما روشنفکران ما گروه گروه از مردم می‌برند و به اقالیم خوش آب و هوا رحل اقامت می‌افکنند. آیا می‌شود ادعای روشنفکری را با «دم‌غنیمتی‌» جمع کرد؟ من که گمان نمی کنم‌.

 

البته قصد من تبرئة کسانی که در این‌سو باقی مانده‌اند نیست‌. من هم می‌پذیرم که در میان رفتگان به غرب‌، بسیار مهره‌درشت‌ها و مدعیان کلان روشنفکری وجود دارند. این را هم نمی خواهم بگویم که آنانی که در اینجا مانده‌اند، قله‌های بزرگی را فتح کرده‌اند. در فرازهای بعد به شاهکارهای اینان هم خواهم پرداخت‌. فقط می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که رها کردن مردم در کام رنج و مصیبت از یک روشنفکر واقعی ممکن نیست‌. به نظر شما اگر یک بینا مشاهده کند که جمع کوران به سوی دریا پیش می‌روند و او تنها راه خود را کج کند و سمتی دیگر برود، عملش چگونه است‌؟ حالا ما روشنفکر را بینا فرض می‌کنیم‌، مردم را کوران و سودجویان بین‌المللی و جنگ‌سالاران و غرب‌سالاران داخلی را همان دریا.

 

 

 

3. پیچیدگی زبان‌

 

پیچیدگی زبان تابع دو متغیر قبلی است‌، یعنی از فقر اندیشه و عدم تعهد برمی‌خیزد. روشنفکر ما چون اندیشه و تعهد ندارد، خودبه‌خود به اغلاق زبان پناه می‌برد و می‌خواهد بی‌اندیشگی خود را در پشت زبانی مبهم و غیرقابل فهم پنهان کند. قصد من در این فراز، بیشتر آثار هنری روشنفکران است که به بهانة گرایشهای پست‌مدرنیستی‌، از هر نوع معنا و مفهومی می‌گریزند. روشنفکر، با افتخار خود را خالق یک اثر پسامدرن می‌داند و هر نوع نقد محتواگرا را هم با چوب عدم فهم پس می‌زند.

 

بی دلیل نیست که برخی اندیشمندان امروز غرب‌، پست‌مدرنیسم را «مرگ هنر» اعلام کرده‌اند، چرا که هنری که از برقراری ارتباط با مخاطب و مردم ناتوان باشد، یک هنر مرده است‌. ناگفته نماند که سیاست‌گذاران امروز لیبرال‌، هنر مرده را بیشتر می‌پسندند، هنری را که نتواند در مردم حس و شور ایجاد کند; هنری را که در گوش جامعه زمزمه‌های خواب بخواند. سیاست‌گذاران لیبرال‌، امروز اصلاً پایان تاریخ را اعلان کرده‌اند. پایان تاریخ به زبان ساده یعنی این‌که جهان ما، تمدن غرب‌، بهترین و کامل‌ترین جهان است‌. دیگر نباید برای تغییر این جهان و این تمدن تلاش کرد. این نهایت آمال انسان است‌!

 

طبعاً وقتی مبنای اندیشة سیاست‌گذاران بین‌المللی این باشد، در عرصة هنر و فرهنگ از هنر مرده و پسامدرن حمایت می‌کنند، چرا که این هنر در بهترین حالت خود یک اثر تجملی و تشریفاتی برای طبقة اشراف است و به سیاست و اجتماع کار ندارد. این نوع هنر با نگرش «پایان تاریخ‌» همسو است‌، چرا که با زبان بی‌زبانی نظم موجود را بهترین نظم می‌داند و یا حداقل به کار آن کاری ندارد. هنری که در آن حرف از تغییر جهان در میان باشد، طبعاً مورد حمایت سیاست‌گذاران و سیاست‌مداران بین‌المللی نیست و هنری که فلک را سقف بشکافد و طرح نو دراندازد، از نظر آنان شعاری بیش نیست‌.

 

هنرمند ما هم چون اندیشه ندارد و تلاش برای اندیشه‌ورشدن برایش دشوار می‌نماید، آسان‌ترین کار برایش این است که نقاب پست مدرن را به صورت کشد و به زبان جن با مردم حرف بزند، با این خیال که شاید مردم فکر کنند که پدیدآورندة اثر حرفهای مهمی داشته است‌، آن‌قدر مهم که ساده‌تر از این نتوانسته است بیان کند. روشنفکر هنرمند با این خیال خود کیف می‌کند و از خود و از جهان راضی‌، به گوشة انزوا می‌خزد و ژست روشنفکرانه می‌گیرد; غافل از این که مردم ما نسل اندر نسل با مولانا و حافظ و سنایی زندگی کرده‌اند و هنر با ذاتشان عجین شده است‌. ممکن است آنها اصطلاحات اختراعی روشنفکر را در باب هنر ندانند، اما با ذوق خدادادی خویش به خوبی تشخیص می‌دهند که هنر کدام است و هنرمند کیست‌.

 

«در عرفان اسلامی آفرینش جهان بر این اصل استوار است که جمال از جلوه ناگزیر است‌»(7) یعنی هر چیزی اگر جمالی داشته باشد، ناچار جلوه خواهد کرد و راه جلوه‌گری را هم خواهد یافت‌. جامی این مفهوم را چقدر زیبا پرورانده و ارائه داده است‌:

 

پری‌رو تاب مستوری ندارد

 

چو در بندی‌، سر از روزن در آرد

 

مسلماً جلوه‌گری یک دختر زیبا ـ حتی در چندین حجاب ـ بیش از پیرزنی است که گویا از عدم جذابیت خود می‌هراسد و خود را به سختی در چادر می‌پیچد. هنرمند پست مدرن‌، همانند همان پیرزن متاعی برای عرضه ندارد و یا سخنش آن‌قدر سست و سخیف است که از ظاهرشدنش هراس دارد. پس می‌کوشد اندیشه‌اش را در پشت زبانی پنهان کند که هیچ‌گاه معلوم نشود او چه گفته است‌. سخنانی از نوع این سخن ژان ریکاردو در کتابهای نقد هم که کم نیست تا روشنفکر برای علمی نشان‌دادن این طرز تلقی‌، بدان چنگ اندازد: «نویسنده باید در عمق وجودش این نکته را حس کند که چیزی برای گفتن ندارد.»(8)

 

اما هنرمندی که پیامی برای مردم داشته باشد، تمام دغدغه‌اش این است که آن پیام را برای مردم بازگوید و لاجرم زبان مناسب و روشنش را هم پیدا می‌کند. جامی در مقدمة «یوسف زلیخا» این مفهوم را بیان کرده و برای تأییدش چندین مثال آورده است‌، از جمله این دو بیت‌:

 

تو را گر معنی‌ای در خاطر افتد

 

که در سلک معانی نادر افتد

 

ندانی از خیال آن گذشتن‌

 

دهی بیرون ز گفتن یا نوشتن‌(9)

 

دکتر رضا داوری دربارة هنرمندان پیچیده‌گرا می‌نویسد: «او نه زبان مردم را می‌فهمد و نه مردم زبان اختراعی او را در می‌یابند. او با روشنفکر غربی هم همراه نیست‌، زیرا فقط بعضی از حرفهای روشنفکر غربی را تکرار می‌کند و معمولا وقتی که کتابی تألیف می‌کند، نقل پراکندة سخنان روشنفکر غربی است و روح تالیفات غربی در آن نیست‌. روشنفکر ما بر خلاف ادعایش از وضع تاریخی خود خبر ندارد و پایش روی زمین نیست‌.(10)

 

 

 

4. جدایی از مردم‌

 

سه آسیب یادشده باعث می‌شود که آسیب چهارمی در روشنفکر پدید آید: جدایی از مردم‌. مردم منبع قدرت و انرژی روشنفکر هستند. اصلاً با مردم است که روشنفکر معنا و مفهوم پیدا می کند. روشنفکر نقش پیام‌آوری دارد و پیامی آورده است که خود را مسؤول ابلاغش می‌داند. اما روشنفکری که پیام و اندیشه‌ای ندارد و رسالتی به دوش خویش حس نمی‌کند، زبانی برای خود اختراع می‌کند و با همان اختراع خود بازی می‌کند. این تمام دلخوشی و دلمشغولی‌اش می‌شود. پس از مردم دور می‌شود و سرگرم زبان اختراعی خویش‌. مردم نیز چون می‌بینند که سخنان روشنفکر از جنس آنها نیست و با دردها و رنجها و آرمانهایشان هم‌سنخی ندارد، از روشنفکران فاصله می‌گیرند و آنان را موجودات عجیب و غریبی تلقی می‌کنند که عشقشان کلمه و کتاب و رنگ و تصویر است‌.

 

وقتی روشنفکر از مردم دور می‌شود، پایگاه خود را از دست می‌دهد. پا در هوا می‌شود و دیگر نمی‌تواند در جریان زندگی مردم نقش ایفا کند. «در اساطیر یونان آمده است که پهلوانی تا وقتی که با مادر خود زمین در تماس مستقیم بود، شکست ناپذیر بود. دشمن نخست را او را از مادر جدا کرد و سپس مغلوبش ساخت‌.(11)

/ 18 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

مطلب جالب وخواندنی داشتيد. باغزل تازه باران سرگرم شويد

باران

سلام برتابش عزيز! اميدوارم خوب باشی . نوشته های باران مثل غزلهايش پريدگی وزنی دارند اما اگرسری بزنی ممنونت خواهم شد.

باران

بانوشته جديد مهمان من باشيد.

احمدی رشاد

بر برادر شفيق وهمسنگر رفيق سلام رقيق. ازمطالب دردمندانه حظرت عالی بهره ی انبوه برگرفتم واميدوارمازمطالب جديد شما استفاده دوباره ببرم . تقاضا مندم که ؛ابراز؛را درسفره افکار وتخيلات شاعرانه خود مهمان سازيد.

ولی

سلام آقای تابش اميدوارم کامگار باشی. تشکر از اينکه خوب مينويسی.

رحيمی

سلام جناب آقای تابش عزيز اميدوارم حالت خوب باشدَ وبلاگ خوبی داريد ولی خيلی مطالبش بلند وطولانی است که باعث خستگی خواننده می شودَ اگر بتوانی در مطالب طولانی ادامه مطلب بزنی خيلی خوب خواهد بود. منتظرت هستم

انجمن قلم افغانستان

نویسنده گان ارزشمند، مجلهء قلم برای چاپ آماده میشود. خواهشمندیم با فرستادن نوشتار های خویش مارا یاری رسانید. با صمیمیت انجمن قلم افغانستان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نشانی: سرک سوم قلعهء فتح الله، کابل ـ افغانستان شمارهء تماس: 070543500 – 070279840 ایمیل: www.afghanpen@yahoo.com وبلاگ: www.afghanpen.blogfa.com

باران

سلام آقای تابش خو ب باشی هميش! درباره شعرهای مذهبی بايدبگويم يکی ازخودم می باشد که به همين زودی ها برايت خواهم فرستاد درمورد ديگرشاعران نيزکوشش زياد خواهم کرد اما باورداشته باش کابل مثل قم نيست که همه جمع باشند هرکسی اينجا درموسسه ای سرگردان نان درآوردن است شايدباورنکنی درهمين پنج سال حتی يک محفل شاعرانه ترتيب نشده است توخودحديث مفصل بخوان ازاين مجمل . بااين هم من کوشش خودرا خواهم کرد.