دور تر از چشم اقیانوس

معصومه موسوی با مادر و خواهر کوچکش فردا  از تهران به قصد استرالیا پرواز خواهد کرد. شنیدن شعرهای معصومه همیشه مثل اندوه آوارگی گلویم را چنگ می زد. او در قم پس از آن که سالها پیش، پدرش را از دست داد، به سختی و تنهایی بارگران زندگی را بر شانه می کشید. این شعر را به همین مناسبت تقدیم شما و معصومه عزیز می کنم. 

 

گیسوی تو آواره ترین دختر دنیا است

درقم چه کسی غیر خودت، مثل تو تنها است


عادت کن از این لحظه تو با تلخی یک سیب

شاعر که شدی سهم تو از سیب تماشا است

 

کس رقص تو را جز به شب شعر ندیده

رقص تو که آشفته سرطان شکیلا است

 

گیسو نفشاندی به جز از مرگ تو در باد

درخواب تو یک عمر فقط کوسه و دریا است

 

در شعر تو از عشق چرا هیچ خبر نیست

هر واژه شعرتو پر از قصه بابا است

 

 رویای عروسی تو با پرچم کشور[1]

تصویرقشنگی است که در بغض شکوفا است

 

این بغض یتیمانه چه زیبا است نگهدار

این بوده همان عقد که گویند سرَیا است

 

یک بلخ کبوتر به گلوی تو اسیرند

یک بلخ ...که بال و پرشان گنبد  مولا است

 

در گوشه­ی از چشم تو برقی است پدیدار

انگار که دلواپس تنهایی زهرا است

 

شرمنده شد از اشک تو گلدسته مسجد

آینده چشمان تو از آن کلیسا است

 

×××

 

در خاک خراسان چه شده ضامن آهو؟!

ملبورن پر از آهوی رم کرده بکوا است

 

8/7/ 1392 قم

 

 



[1] من اما ایمان دارم/به دست های تو / به پاهایت/آنها را از مین­ها پس خواهی­گرفت/و من، رقص پرچمی سه­رنگ را/ عروس خواهم­ شد.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط qanbar ali tabesh نظرات () |


Design By : Night Skin