دور تر از چشم اقیانوس

آسیب‌شناسی جریان روشنفکری امروز افغانستان‌                                              

 

 

 

یکی از پیچیدگیهای اکنون حل‌ناشدنی در حوزة علوم انسانی‌، این است که دانشواژه‌های آن تعریفی دقیق و همه‌پذیر ندارد. هر فرد یا گروه فکری‌، یک دانشواژه را بر اساس بینش‌، باور و احساسات خود تعریف و تفسیر می‌کند. این مشکل آنچنان جدی است که دستاوردهای علوم انسانی را ـ که باید علمی و قابل اتکا باشدـ  مورد تردید و سؤال قرار داده است‌.

 

دانشواژة روشنفکر هم یکی از آنهاست‌. هر دسته و گروه فکری‌، آن را بر اساس تمایلات و پیش‌فرض‌های خویش تعریف کرده‌است‌، به گونه‌ای که تنها شامل آن گروه و طیف فکری شود، و قیدهایی بر آن افزوده است که افراد مربوط به دسته‌های دیگر (به‌ویژه دستة مخالف را) از آن خارج سازد. به عنوان مثال در دوران جنگ سرد که جهان به دو قطب سوسیالیستی و کاپیتالیستی قسمت شده بود، دانشمندان طرفدار هر قطب‌، واژة «روشنفکر» را به گونه‌ای تعریف می‌کردند که تنها شامل روشنفکران همان قطب شود و قیدهایی بر آن می‌افزودند که اندیشمندان قطب دیگر را از این دایره خارج سازد. این وضعیت‌، کمابیش در بسیاری از کشورهای جهان معمول است‌.

 

کشور ما هم از این وضعیت مستثنا نبوده است‌. اگر چه در اینجا به دلیل فقر علمی‌، محافل روشنفکری کمتر دست به تعریف این دانشواژه زده‌اند، در نوشته‌ها و گفته‌های طیفهای گوناگون روشنفکری‌، اغلب این تمایل انحصارگرانه دیده می‌شود. به هر حال در کشوری که بسیاری از نزاع‌ها بر سر نام و نان است‌، این نزاع هم شاید خیلی دور از انتظار نباشد.

 

من در این نوشتة کوتاه از آوردن و جرح و تعدیل کردن تعاریف گوناگون پرهیز می‌کنم و نیز از تعاریف آرمان‌گرایانه و بلندپروازانه احتراز می‌کنم‌، چون ممکن است اینها در سرزمینهای دیگر مصداق خارجی داشته باشد، اما پیداکردن مصداق افغانستانی برایشان سخت دشوار است‌. پس تنها کمک می‌گیرم از نویسنده و متفکر بزرگ فرانسوی ریمون آرون که آگاهانه برای پرهیز از فرجام مشکل تعریف‌، روشنفکر را به سه دسته تقسیم می‌کند:

 

گروه اصلی روشنفکری که تولیدکنندة اندیشه هستند. این اندیشه ممکن است فلسفی‌، سیاسی‌، علمی‌، هنری و اجتماعی باشد. پس در این حلقه تولیدکنندگان اندیشه در قیاس با دیگران بسیار محدود خواهند بود.

 

گروه دوم توزیع‌کنندگان اندیشه‌اند که از خودشان خلاقیت و نبوغ آفرینش ندارند و تنها آفریده‌های فکری دیگران را در جامعه پخش و توزیع می‌کنند. نویسندگان‌، محققان‌، معلمان و... در این حلقه قرار دارند.

 

گروه سوم مصرف‌کنندگان اندیشه‌اند. آنها نه از خود خلاقیت دارند و نه توزیع‌کننده‌اند، بلکه در مراحل اولیة ورود به حوزة اندیشه قرار دارند.

 

بدین ترتیب روشنفکران در معنی حداکثر شامل تولیدکنندگان می‌شوند و در معنی حداقل آن شامل مصرف‌کنندگان‌; و خارج از این سه حلقه عوام‌الناس هستند.(1)

 

با این دسته‌بندی‌، باید پذیرفت که روشنفکر به معنای حداکثری آن یعنی تولیدکنندة اندیشه‌، در جامعة امروز افغانستان یا کم است یا کیمیا. اینجا در صورتی می‌توان سخن از وجود روشنفکر به میان آورد که معنای حداقلی آن یعنی توزیع‌کنندگان و مصرف‌کنندگان را در نظر بگیریم‌، و ما نیز در این نوشته چنین می‌کنیم‌. نکتة دیگر این که روشنفکر افغانستانی را می‌شود از زاویه‌های مختلف مطالعه و بررسی کرد که طبیعتاً در یک مقاله‌، پرداختن به همة آن جنبه‌ها ممکن نیست‌. بنا بر این من در این نوشته فقط می‌پردازم به یکی از جنبه‌های بحث‌، یعنی آسیب‌شناسی روشنفکر افغانی که به نظر من امروزه ضروری‌تر از همه مباحث است‌. تا ما این آسیبها را شناسایی نکنیم‌، نمی‌توانیم درمانی برایش بیابیم‌. این موجود «شیک‌پوش‌، خوش‌خوراک و متفکر» به سختی بیمار است و یک بیمار، پیش از هر چیز، نیاز به شناخت دردهایش دارد.

 

منظور من از آسیبهای روشنفکری‌، مجموعه عللی است که باعث شده است روشنفکران ما نتوانند در عرصة فکری و اجتماعی کارایی لازم را داشته باشند. این آسیبها در یک نگاه کلی‌تر به دو دسته تقسیم می شود.

 

الف‌: آسیبهای بیرونی که مربوط به خود روشنفکر نیست و به محیط و جامعه و وضعیت خارجی بازمی‌گردد.

 

ب‌: آسیبهای درونی که به خود روشنفکر باز می‌گردد.

 

من در این نبشته تنها به آسیبهای درونی می‌پردازم‌. این آسیبها متنوع و فراوان است و بناچار به مهمترین‌هایش اشاره می‌کنم‌.

 

 

 

1. فقر اندیشه‌

 

نخستین و کشنده‌ترین آسیب روشنفکر امروز افغانستان‌، فقر اندیشه و تئوری است‌. روشنفکران واقعی‌، کسانی‌اند که تولید اندیشه می‌کنند و از آنان به حیث روشنفکر حداکثری یاد کردیم‌. بهتر است در اینجا این پرسش را هم مطرح کنیم که تولید اندیشه چیست‌. مهم‌ترین شاخصه‌های اندیشه عبارت‌اند از

 

1. پاسخگوی مسایل بودن‌.

 

2. معقول و مستدل بودن‌.

 

3. منسجم بودن‌. یعنی بین گزاره‌های مختلف آن انسجام منطقی وجود داشته باشد.(2)

 

کار ویژة روشنفکر این است که برای هر مسئلة فکری و اجتماعی راه حل ارائه کند. این راه حل‌، هم باید معقول‌، مستدل و کارآمد باشد و هم برخوردار از انسجام درونی‌. این مهم تنها از یک روشنفکر آگاه و دانا بر می‌آید.

 

به نظر کانت‌، دورة روشنگری را می‌توان در شعار حکمت آمیز «جسارت دانستن داشته باشید» خلاصه کرد.(3) معجزة روشنفکر اندیشه و آگاهی اوست‌. او برای دانستن‌، هر رنجی را تحمل می‌کند و هیچ وقت خود را «دانای کل‌» نمی‌داند.

 

روشنفکر باید چراغی باشد در محیطهای بسته و تاریک‌، بل باید مثل یک ژنراتور تولید روشنایی کند. ژنراتوری می‌تواند تولید روشنایی کند که خودش سوخت داشته باشد. روشنفکر در واقع یک بیناست در میان انبوه نابینایان‌، و بینایی او همان اندیشه‌اش است‌. آن‌که که خود نابینا باشد چگونه می‌تواند هدایتگر خلق شود؟ به قول شوریدة بلخ‌:

 

با عصا کوران اگر ره دیده‌اند

 

در پناه خلق روشن دیده‌اند

 

گر نه بینایان بدندی و شهان‌

 

جمله کوران خود بمردندی عیان‌(4)

 

جریان روشنفکری امروز ما از این‌رو عقیم است که از معجزة آگاهی و اندیشه خالی است‌. روشنفکر امروز ما تولید اندیشه ندارد و تنها چند جمله را طوطی‌وار از مکتبها و کتابهای مختلف آموخته است‌. طبیعی است که با این‌گونه تقلیدها، هیچ تاثیری اجتماع نخواهد داشت‌. باز هم به قول مولانا:

 

از مقلد تا محقق فرقهاست‌

 

کاین چو داوود است و آن‌دیگر صداست‌

 

منبع گفتار این‌، سوزی بود

 

وآن مقلد کهنه‌آموزی بود(5)

 

دلیل روشن  فقر اندیشه و تئو ری روشنفکر این است که ما امروز  در حوزه های گوناگون اندیشه حتی یک اثر علمی   و قابل قبول نداریم در مباحثی مانند هنر، جامعه، سیاست ، فرهنگ ، ادبیات ، نقد و... وارد کننده و مقلد محسوب می شویم .    

 

 

 

 

 

2. عدم تعهد

 

این عدم تعهد، از آسیب قبلی یعنی فقر اندیشه ناشی می‌شود. تعهد، از آگاهی و شناخت برمی‌خیزد و قدرت فکری می‌خواهد. آگاهی و فکر، جان روشنفکر را در ارتعاش می‌آورد و خواب را از چشمان او می‌ستاند. روشنفکری که صاحب اندیشه است‌، نمی‌تواند در برابر گمراهی و نادانی مردمش بی‌تفاوت باشد. روشنفکر متعهد شکست‌ناپذیر و خستگی‌ناپذیر است‌.

 

اما روشنفکر امروز کشور ما، زود خسته می‌شود و آسان شکست می‌خورد. تا جوان‌تر است‌، اینجا و آنجا چند تا شعار تند و مردمی را از سر تقلید و مد بر زبان می‌آورد; اما کمی که پا به سن گذاشت‌، غرق زندگی روزمره می‌شود. تا منفعتی مستقیم ندارد، بر یک نظام و یا یک جریان معترض است‌، اما همین‌که اندک منفعتی در آن پیدا کرد، توجیه‌گر می‌شود. سقراط به عنوان یک روشنفکر آگاه زمانه‌اش‌، این‌گونه تعهدش را در برابر مردمش فریاد می‌زند: «ای مردم آتن‌! چه مرا بیگناه شمارید و چه آزاد کنید و چه نکنید، من هرگز از راه خود باز نمی‌گردم‌، حتی اگر صد بار کشته شوم‌.»(6)

 

یکی از نشانه‌های تعهد، پیوند با مردم است‌. روشنفکری که متعهد است‌، در هیج وضعیتی از مردمش جدا نمی‌شود. اما روشنفکران ما گروه گروه از مردم می‌برند و به اقالیم خوش آب و هوا رحل اقامت می‌افکنند. آیا می‌شود ادعای روشنفکری را با «دم‌غنیمتی‌» جمع کرد؟ من که گمان نمی کنم‌.

 

البته قصد من تبرئة کسانی که در این‌سو باقی مانده‌اند نیست‌. من هم می‌پذیرم که در میان رفتگان به غرب‌، بسیار مهره‌درشت‌ها و مدعیان کلان روشنفکری وجود دارند. این را هم نمی خواهم بگویم که آنانی که در اینجا مانده‌اند، قله‌های بزرگی را فتح کرده‌اند. در فرازهای بعد به شاهکارهای اینان هم خواهم پرداخت‌. فقط می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که رها کردن مردم در کام رنج و مصیبت از یک روشنفکر واقعی ممکن نیست‌. به نظر شما اگر یک بینا مشاهده کند که جمع کوران به سوی دریا پیش می‌روند و او تنها راه خود را کج کند و سمتی دیگر برود، عملش چگونه است‌؟ حالا ما روشنفکر را بینا فرض می‌کنیم‌، مردم را کوران و سودجویان بین‌المللی و جنگ‌سالاران و غرب‌سالاران داخلی را همان دریا.

 

 

 

3. پیچیدگی زبان‌

 

پیچیدگی زبان تابع دو متغیر قبلی است‌، یعنی از فقر اندیشه و عدم تعهد برمی‌خیزد. روشنفکر ما چون اندیشه و تعهد ندارد، خودبه‌خود به اغلاق زبان پناه می‌برد و می‌خواهد بی‌اندیشگی خود را در پشت زبانی مبهم و غیرقابل فهم پنهان کند. قصد من در این فراز، بیشتر آثار هنری روشنفکران است که به بهانة گرایشهای پست‌مدرنیستی‌، از هر نوع معنا و مفهومی می‌گریزند. روشنفکر، با افتخار خود را خالق یک اثر پسامدرن می‌داند و هر نوع نقد محتواگرا را هم با چوب عدم فهم پس می‌زند.

 

بی دلیل نیست که برخی اندیشمندان امروز غرب‌، پست‌مدرنیسم را «مرگ هنر» اعلام کرده‌اند، چرا که هنری که از برقراری ارتباط با مخاطب و مردم ناتوان باشد، یک هنر مرده است‌. ناگفته نماند که سیاست‌گذاران امروز لیبرال‌، هنر مرده را بیشتر می‌پسندند، هنری را که نتواند در مردم حس و شور ایجاد کند; هنری را که در گوش جامعه زمزمه‌های خواب بخواند. سیاست‌گذاران لیبرال‌، امروز اصلاً پایان تاریخ را اعلان کرده‌اند. پایان تاریخ به زبان ساده یعنی این‌که جهان ما، تمدن غرب‌، بهترین و کامل‌ترین جهان است‌. دیگر نباید برای تغییر این جهان و این تمدن تلاش کرد. این نهایت آمال انسان است‌!

 

طبعاً وقتی مبنای اندیشة سیاست‌گذاران بین‌المللی این باشد، در عرصة هنر و فرهنگ از هنر مرده و پسامدرن حمایت می‌کنند، چرا که این هنر در بهترین حالت خود یک اثر تجملی و تشریفاتی برای طبقة اشراف است و به سیاست و اجتماع کار ندارد. این نوع هنر با نگرش «پایان تاریخ‌» همسو است‌، چرا که با زبان بی‌زبانی نظم موجود را بهترین نظم می‌داند و یا حداقل به کار آن کاری ندارد. هنری که در آن حرف از تغییر جهان در میان باشد، طبعاً مورد حمایت سیاست‌گذاران و سیاست‌مداران بین‌المللی نیست و هنری که فلک را سقف بشکافد و طرح نو دراندازد، از نظر آنان شعاری بیش نیست‌.

 

هنرمند ما هم چون اندیشه ندارد و تلاش برای اندیشه‌ورشدن برایش دشوار می‌نماید، آسان‌ترین کار برایش این است که نقاب پست مدرن را به صورت کشد و به زبان جن با مردم حرف بزند، با این خیال که شاید مردم فکر کنند که پدیدآورندة اثر حرفهای مهمی داشته است‌، آن‌قدر مهم که ساده‌تر از این نتوانسته است بیان کند. روشنفکر هنرمند با این خیال خود کیف می‌کند و از خود و از جهان راضی‌، به گوشة انزوا می‌خزد و ژست روشنفکرانه می‌گیرد; غافل از این که مردم ما نسل اندر نسل با مولانا و حافظ و سنایی زندگی کرده‌اند و هنر با ذاتشان عجین شده است‌. ممکن است آنها اصطلاحات اختراعی روشنفکر را در باب هنر ندانند، اما با ذوق خدادادی خویش به خوبی تشخیص می‌دهند که هنر کدام است و هنرمند کیست‌.

 

«در عرفان اسلامی آفرینش جهان بر این اصل استوار است که جمال از جلوه ناگزیر است‌»(7) یعنی هر چیزی اگر جمالی داشته باشد، ناچار جلوه خواهد کرد و راه جلوه‌گری را هم خواهد یافت‌. جامی این مفهوم را چقدر زیبا پرورانده و ارائه داده است‌:

 

پری‌رو تاب مستوری ندارد

 

چو در بندی‌، سر از روزن در آرد

 

مسلماً جلوه‌گری یک دختر زیبا ـ حتی در چندین حجاب ـ بیش از پیرزنی است که گویا از عدم جذابیت خود می‌هراسد و خود را به سختی در چادر می‌پیچد. هنرمند پست مدرن‌، همانند همان پیرزن متاعی برای عرضه ندارد و یا سخنش آن‌قدر سست و سخیف است که از ظاهرشدنش هراس دارد. پس می‌کوشد اندیشه‌اش را در پشت زبانی پنهان کند که هیچ‌گاه معلوم نشود او چه گفته است‌. سخنانی از نوع این سخن ژان ریکاردو در کتابهای نقد هم که کم نیست تا روشنفکر برای علمی نشان‌دادن این طرز تلقی‌، بدان چنگ اندازد: «نویسنده باید در عمق وجودش این نکته را حس کند که چیزی برای گفتن ندارد.»(8)

 

اما هنرمندی که پیامی برای مردم داشته باشد، تمام دغدغه‌اش این است که آن پیام را برای مردم بازگوید و لاجرم زبان مناسب و روشنش را هم پیدا می‌کند. جامی در مقدمة «یوسف زلیخا» این مفهوم را بیان کرده و برای تأییدش چندین مثال آورده است‌، از جمله این دو بیت‌:

 

تو را گر معنی‌ای در خاطر افتد

 

که در سلک معانی نادر افتد

 

ندانی از خیال آن گذشتن‌

 

دهی بیرون ز گفتن یا نوشتن‌(9)

 

دکتر رضا داوری دربارة هنرمندان پیچیده‌گرا می‌نویسد: «او نه زبان مردم را می‌فهمد و نه مردم زبان اختراعی او را در می‌یابند. او با روشنفکر غربی هم همراه نیست‌، زیرا فقط بعضی از حرفهای روشنفکر غربی را تکرار می‌کند و معمولا وقتی که کتابی تألیف می‌کند، نقل پراکندة سخنان روشنفکر غربی است و روح تالیفات غربی در آن نیست‌. روشنفکر ما بر خلاف ادعایش از وضع تاریخی خود خبر ندارد و پایش روی زمین نیست‌.(10)

 

 

 

4. جدایی از مردم‌

 

سه آسیب یادشده باعث می‌شود که آسیب چهارمی در روشنفکر پدید آید: جدایی از مردم‌. مردم منبع قدرت و انرژی روشنفکر هستند. اصلاً با مردم است که روشنفکر معنا و مفهوم پیدا می کند. روشنفکر نقش پیام‌آوری دارد و پیامی آورده است که خود را مسؤول ابلاغش می‌داند. اما روشنفکری که پیام و اندیشه‌ای ندارد و رسالتی به دوش خویش حس نمی‌کند، زبانی برای خود اختراع می‌کند و با همان اختراع خود بازی می‌کند. این تمام دلخوشی و دلمشغولی‌اش می‌شود. پس از مردم دور می‌شود و سرگرم زبان اختراعی خویش‌. مردم نیز چون می‌بینند که سخنان روشنفکر از جنس آنها نیست و با دردها و رنجها و آرمانهایشان هم‌سنخی ندارد، از روشنفکران فاصله می‌گیرند و آنان را موجودات عجیب و غریبی تلقی می‌کنند که عشقشان کلمه و کتاب و رنگ و تصویر است‌.

 

وقتی روشنفکر از مردم دور می‌شود، پایگاه خود را از دست می‌دهد. پا در هوا می‌شود و دیگر نمی‌تواند در جریان زندگی مردم نقش ایفا کند. «در اساطیر یونان آمده است که پهلوانی تا وقتی که با مادر خود زمین در تماس مستقیم بود، شکست ناپذیر بود. دشمن نخست را او را از مادر جدا کرد و سپس مغلوبش ساخت‌.(11)

 

در زندگینامة گاندی نوشته‌اند: «گاندی با فقیرترین افراد ملتش زندگی کرد و با نازل‌ترین آنها از نظر نظام طبقاتی هند یعنی نجس‌ها بر سر یک سفره نشست و به بیماران آن ها دوا خوراند و در عبادت آنها شرکت کرد و با قدرت استعماری با سلاح وساتیاگراها مبارزه کرد و به این ترتیب مایه‌ای بس عظیم از تقوا و فداکاری و گذشت را در آرمانهای ملت هند به وجود آورد و هدفهای مشخص و معینی را در میان سیصد میلیون جماعت هند به وجود آورد و هدفهای مشخص و معینی را در میان سیصد ملیون جماعت تعمیم داد.(12)

 

یکی دیگر از روشنفکران موفق که در همسایگی قدرت بزرگی مانند ایالات متحدة امریکا سالهاست علم مخالفت را برداشته است و هنوز امریکا هیچ کاری با او نتوانسته است‌، فیدل کاسترو است‌. دختر کاسترو وقتی از کوبا فرار می‌کند و به امریکا پناهنده می‌شود، دلیل پناهندگی‌اش را در مصاحبه با رسانه‌ها این‌گونه اعلام می‌کند: «من از این جهت از پدرم جدا شدم و به امریکا پناهنده شدم که او هیچ‌گاه برای من امکانات زندگی مانند ماشین و غیره نمی خرید. او هنوز در یک آپارتمان قدیمی که از اول عمر داشت زندگی می‌کند.(13)

 

با مقایسه میان مارکسیستی چون کاسترو و مارکسیستان افغان‌، می‌توان دریافت که اینان چرا به‌زودی مواجه با شکست شدند. اینان در میان مردم خود پایگاهی نداشتند. مردم زبانشان را نمی‌فهمیدند و حرفهایشان را از جنس دردهای خود نمی‌پنداشتند. آنان شعارهای خود را بسیار خام و ساده‌لوحانه در میان مردم مطرح کردند و برای پذیرش و عدم‌پذیرش آنها هرگز چاره‌ای نیندیشیدند. با آن سخنان هوایی و غیرمردمی‌، افغانستان آنچنان درگیر جنگ و نابسامانی شد و از قافلة پیشرفت باز ماند که حالا باید رنجش را یکایک مردم ما در گوشه گوشة جهان بکشند.

 

دریغ که بعضی از روشنفکران ما امروز هم از تجربة تلخ مارکسیست‌ها عبرت نمی‌گیرند و این‌بار در غرب‌گرایی راه افراط می‌پیمایند. باز هم در آثار و گفتار خویش نسبت به هنجارها، ارزشها و باورهای مردم ما بی‌اعتنایی نشان می‌دهند.

 

از همین رهگذر می‌توان به راز شکست مجاهدان هم پی‌برد. مجاهدان که غالبا از میان طبقات فقیر جامعه برخاستند، تا با مردم صمیمانه و بی‌پیرایه بودند، مردم آنان را در قلب خویش جای می‌دادند; اما همین که از مردم جدا شدند و به مال‌اندوزی و تجمل گراییدند و به ارزشهای مورد پذیرش خویش پشت کردند، مردم هم از آنان فاصله گرفتند. مگر مردم از خویش نمی پرسند که این فقیرزاده‌ها که اینک جزو ثروتمندترین قشرهای اجتماع‌اند، این ثروتها را چگونه جمع کرده اند؟

 

 

 

5. نداشتن تحلیل سیاسی‌

 

این آسیب هم از آسیبهای پیش سرچشمه می‌گیرد. تحلیل سیاسی به انسان کمک می‌کند تا جهان خود را بهتر بشناسد و از میان شقوق گوناگون پیش روی خویش‌، بهترین را انتخاب کند و بالاخره موفق شود به تغییرات کوچک و بزرگ که هر کدام یکی از جنبه های لاینفک زندگی می‌باشد، تاثیر بیشتر ببخشد.(13)

 

روشنفکر امروز ما اگر چه ادعاهای روشن‌بینی و مدرن‌بودن دارد، در مسایل سیاسی هنوز مانند جامعة ماقبل قرون وسطی بر این باور است که سیاست تنها به شهریاران‌، حقوق‌دانان و فلیسوفان تعلق دارد و افراد دیگر اجتماع باید خود را از آن دور نگه‌دارند. روشنفکران فکر می‌کنند که هنر از سیاست و اجتماع جداست‌. این در حالی است که گردانندگان سیاست جهانی حتی از عشق روشنفکر بهره‌برداری سیاسی می‌کنند، عشقی که خصوصی‌ترین رابطة دو انسان با یکدیگر است‌. این نگاه از نداشتن یک تحلیل ژرف از اوضاع سیاسی زمانه برای روشنفکر پدید آمده است‌. سطحی‌نگری سبب شده است که روشنفکر تنها بازیگران فیلم را ببیند و کارگردان و دیگر عوامل پشت صحنه را اصلاً مورد توجه قرار ندهد.

 

عدم تحلیل دقیق از وضع سیاسی‌، روشنفکر را نسبت به دخالت مستقیم در امر سیاست بدبین و بی‌توجه کرده است‌. او دخالت در سیاست را نه تنها مخالف رسالت‌، بلکه منافی شأن روشنفکری خود می‌پندارد. در نتیجه از میدان کنار می‌رود و سیاست را به افراد فرومایه تر واگذار می‌کند. در چنین حالتی طبیعتا عرصة سیاسی دچار خلأ می‌شود و نااهلان و سودجویان از این خلأ بهره‌گیری کرده و بر سرنوشت مردم حاکم می‌شوند. وقتی عرصه‌های مهم سیاسی به دست افراد غیر روشنفکر بیفتد، طبعاً عرصة فرهنگی هم در اختیار آنان قرار می‌گیرد و در نتیجه روشنفکر مجبور می‌شود که برای پیشبرد کارهای فرهنگی (از قبیل چاپ کتاب و مجله‌، تولید فیلم‌، امرار معاش و...) عصای دست همین سیاست‌مداران غیرمسؤول شود، کسانی که از سیاست جز بهره‌کشی از مردم تلقی و تعبیری ندارند.

 

 

 

6. عدم استقلال مالی‌

 

روشنفکری که اندیشة اصیل ندارد و فاقد جایگاهی در اجتماع است‌، طبعاً آثارش هم در میان مردم مشتری ندارد. وقتی اثر روشنفکر مشتری نداشته باشد، او برای گذران زندگی به مراکز قدرت و سیاست در خارج و یا داخل کشور نیازمند می‌شود و این‌، دو عارضه در پی دارد.

 

الف‌، دست‌یازی به کارهای غیرفکری‌. اشتغال به این‌گونه حرفه‌ها، اندیشة روشنفکر را از رشد باز می‌دارد و متوقف می‌سازد. بعد از مدتی‌، همان اندک معلوماتی که دارد نیز فراموشش می‌شود. او کم‌کم به بی‌تفاوتی و بی‌اندیشگی عادت می‌کند و می‌شود یک آدم معمولی با سرگرمی‌ها و دغدغه‌های معمولی‌. این‌همه در حالی است که این روشنفکر خوش‌شانس باشد و در کار و حرفة جدید موفق از آب درآید، وگرنه کارش به بیماریهای روانی خواهدکشید.

 

ب‌، اشتغال به کارهای خلاف شأن‌. بعضی از این کارها، در عرف خلاف شأن حساب می‌شود و بعضی نیز هرچند قباحت عرفی ندارد و یا مردم متوجه این قباحت نمی‌شوند، روشنفکر به اعتبار این‌که باهوش‌تر و روشن‌تر است‌، از این شغلها عذاب وجدان دارد و احساس نارضایتی می‌کند. ممکن است او در ظاهر از شغل و موقعیت خود دفاع کند و آن را کاری فرهنگی بشمارد، در در باطن امر خودش می‌داند که این شغل مناسب او نیست و نفعی به حال ملت و کشورش ندارد، بلکه گاه ضرر هم دارد.

 

بسیاری از کسانی که از طرف از انجوها استخدام شده‌اند، مستقیم و غیرمستقیم از شغل و موقعیت خود اظهار نارضایتی می‌کنند، ولی بنابر نیازهای مادی‌، چاره‌ای جز آن مشاغل ندارند. البته این آسیب‌، برای روشنفکر جماعت تازگی ندارد و در طول تاریخ‌، دیده شده است که روشنفکران به خاطر وابستگی به مراکز دولتی و حکومتی به خلق آثاری مبتلا شده‌اند که از واقعیت جامعه بدور بوده است‌. البته کسانی مانند فیض‌محمد کاتب هزاره در این میان استثنا بوده‌اند که با نبوغ اندیشه‌، مهارت و شجاعتی که داشته‌اند اثری مردمی را در متن حکومت پدید آورده‌اند. خوشبختانه امروزه امکانات چاپ و نشر و گسترة وسیع مخاطب مردمی‌، این امکان را فراهم می‌سازد که یک هنرمند بدون اتکا به قدرت و حکومت‌، از طریق مشتریان آثار خود امرار معاش کند، چنانچه بسیاری از هنرمندان جهان‌، امروزه چنین می‌کنند.

 

چکیده :

 

در سطور گذشته  می خواستیم  این  سخن را باز گو کنیم که روشنفکر امروز ما مبتلا به آسیب های است که اگر در پی رفع آنها بر نیاید  نمی تواند در جامعه موفق شود .  شش تا آسیب را بر شمردیم که این آسیب ها ارتباط زنجیره ای با همدیگر داشتند فقر اندیشه موجب عدم تعهد می شد ، عدم تعهد و فقر اندیشه هر دو عامل پیچیدگی زبان و پیچدگی زبان موجب جدایی از مردم و همگی موجب انزوای سیاسی وعدم تحلیل دقیق مسایل سیاسی می گشت و تمام عوامل دست به دست هم داده عدم استقلال مالی روشن فکر را با عث می گردید و سر انجام همگی اسباب شکست  و ناکامی روشنفکر را در تاریخ  و جامعه رقم  می زد.

 

 

 

..........................................................................................................

 

 

 

پی‌نوشت‌ها

 

*این مقاله برای آخرین شماره خط سوم نوشته شده است که همین روزها از چاپ در خواهد آمد .

 

1. حسین امانیان‌، کالبدشکافی جریانهای روشنفکری و اصلاح‌طلبی در ایران‌، انتشارات پریمان‌، ص 18.

 

2. استاد دکتر نجف لکزایی‌، جزوة درسی‌.

 

3. حسین علی‌زاده‌، روشنفکری از نگاه روشنفکران‌، انتشارات روزنامة سلام‌، چ اول‌، 113.

 

4. مولانای بلخی‌، مثنوی معنوی‌.

 

5. همان‌.

 

6. سید یحیی یثربی‌، ماجرای غم‌انگیز روشنفکری در ایران‌، موسسة فرهنگی دانش واندیشة معاصر.

 

7. همان‌، ص 36

 

8. جنگ اصفهان‌، دفترهفتم‌، سخنرانی ژان ریکاردو، ترجمة ابوالحسن نجفی‌.

 

9. دیوان جامی‌.

 

10. حسین علی‌زاده‌، روشنفکر از نگاه روشنفکران‌، ص 168.

 

11. همان‌، ص 82.

 

12. همان‌، ص 180.

 

13. استاد دکتر نجف لکزایی‌، جزوة درسی‌.

 

  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/۱٠ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط qanbar ali tabesh نظرات () |


Design By : Night Skin