دور تر از چشم اقیانوس

نوروز نامه­ی بلخ

 

برف آب شد به قله، زمستان بهار شد

قندیل ها، که یخ زده بود، آبشار شد

 

پامیرعقده های دلش درگسستن است

آن عقده ها که باز شده چشمه سار شد               

 

"جامی" بدست، شهر هرات آمده به بلخ

هنگامه های میله­ی سرخ مزار شد

 

میل شمال کرده "شمامه" زبامیان

صوری دمیده، "غلغله ها"  درتخار شد

 

بت خانه های تازه  فرخار محشر اند

قامت کشیده شعله، دلم لاله زار شد

 

تهمینه گل زده است به گیسو بهار را

رستم به جستجوی سمنگان سوار شد

 

بادامهای کوهی "نیلی" جوانه زد

کم کم شبیه چشم قشنگ نگار شد

 

گلهای سرخ پیرهن یار جان گرفت

باغی پر ازانارشد و قندهار شد  

 

چون دختری زشهر بدخشان رسید سبز

لبخند زد بهار وغزل شاهکار شد

 

نوروز جرعه ای است جهان را زجام بلخ

جامی که ”جم” گرفت وجهان شهر یار شد [1]

 

زرتشت شاد از اینکه خدا داده پاسخش

امروز این تماس به او برقرار شد[2]

 

آمد فرشته ای که اوستا بدست بود

بسیار شد فرشته ... هزاران هزارشد

 

خورشید راه خانه زرتشت را گرفت

شب از ستاره پنجره ها "بیرو بار"[3] شد

 

نوروز روز جشن حضور فرشته ها است

روزی که وحی آمد و بلخ  عهده دار شد

 

پندار کرد نیک  و کردار نیز نیک

گفتار هم به سبک اوستا عیار شد

 

خورشید را گرفت بدست و بلند برد

آن قدرتا که خط جهان زرنگار شد

یک روزهم فرشته ای در برکه ای نشست

 بالش برای ما سند اقتدار شد

 

رقصید جبریل که مولا شده علی

در خاک هم خلافت او اختیار شد[4]

 

اشراق و کشف، شعر و شهود و مکاشفه

دردسترس چو دانه­ی سرخ انار شد

 

تا ساقه  کاشت  غنچه­ی "ادهم" شکفت از آن

"حاتم" شد و"شقیق" و خداوند گار شد

 

منظور مولوی است خداوند گار بلخ

اشراق تا رسید به او انفجار شد

 

خورشید زد به ماه، خودش را تباه کرد

دیوان شمس باعث این انتحار شد

 

نَی را گرفت بر لب وخود را چنان نواخت

ترسید جبرییل که انسان چه کارشد؟!

 

سروی که کاشت، سبز به شکل شهید رست

سیبش ابو شکور و ابوزید بارشد

 

بنیان گذار مکتب بلخ است در جهان

تاریخ را  به سبک نو آموزگارشد

 

 درکوچه ها چقدر دقیقی و رابعه

وطواط ،ابوالموّید بلخی قطار شد

 

اینگونه بود بلخ که امّ البلاد گشت

اینگونه بود بلخ که نقش حجار شد

 

نوروز فصل جوشش شعر وشکوه خاک

از بلخ چارسوی جهان رهسپارشد

 

در غزنه  رفت شکل سنایی بهار داد

شهر هرات خواجه  یارو د یار شد

 

شیراز رفت حافظ و سعدی پدید گشت

تبریز رفت شمس از او یادگار شد

 

دربحر هند موج غزل آفرید، ناب

بیدل به موج زد، که بر آمد، بحار شد 

 

کاشان نشست بر لب جوی وترانه خواند

سهراب شد، به سادگی خود دچار شد

 

این هفت میوه بود که از بلخ چیده ام

ابعاد این بهار کمک آشکارشد

 

جامم هزار ساله شده جرعه ای بریز

شاید، اگر نه جم، بتوان "نوبهار" شد

 

یا نوبهار نه، به دل شمس خانه کرد

چرخی زد و به دامن او رستگار شد

 

گفتند مان بهار زیک گل نمیشود

امّا ببین چگونه زیگ گل بهار شد:

 

در دشتهای بلخ فقط یک "شهید" بود

یک گل، که بال بال زد و بی شمار شد

 

نوروز این غزال همیشه گریز پا

تا در غزل دوید چه آسان شکارشد

 

آسان بلند گشت زجا بیرق سخی

شاید بهار در وطنم ماندگار شد!

 

1/11/1389 قم 

 



[1] چو خورشید تابان میان هوا / نشسته بر او شاه فرمان روا

جهان انجمن شد بر تخت اوی/ فرومانده از فرة بخت اوی

به جمشید بر، گوهر افشاندند/ مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین/ برآسوده از رنج تن دل ز کین

بزرگان به شادی بیاراستند/ می و جام و رامشگران خواستند           

چنین روز فرخ از آن روزگار/ بمانده از آن خسروان یادگار. فردوسی.

[2] . در منابع آمده است که رابطه زرتشت به عنوان پیامبر با اهورامزدا در روز نوروز برقرار شده است. بر این اساس آغاز رسالت او را روز نوروز دانسته اند.

[3] . ازدحام ،شلوغ

[4] به باور مردم افغانستان  نوروز مصادف است با روز به خلافت رسیدن  امام علی (ع)

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط qanbar ali tabesh نظرات () |

ماه عسل

  تقدیم به مقام بلندبانو” که  گاهی  مادربوده و گاهی همسر ودرهردونقش چونان فرشته ای، آرامش بهشت را به آدمی بخشیده.

سرشار از غرور وغزل بوده عشق تو

 آری چقدر ماه عسل بوده عشق تو

سبک نگاه تو غزل ناب بیدل است

همراه با چه کوه وکتل بوده عشق تو ؟!

حس پرستش است مرا از جمال تو

واعظ خطا نگفته، هبل بوده عشق تو

اسطوره ها حکایت ژرفای چشم تواست

عهد عتیق وکیش ملل بوده عشق تو

اَمثال را که حکمت اعصارخوانده اند

جانمایه های ضرب مثل بوده عشق تو

تورا زقلبِ من و مرا از تو آفرید[1]

در گوهرم ز روز ازل بوده عشق تو

آدم گرفت دست تو را از بهشت و رفت

یعنی که انتخاب اول بوده عشق تو

گاهی به شکل مادر و گاهی به شکل زن

همواره برج سبز حمل بوده عشق تو

صد بار زنده گشته و مردم دراین جهان

امّا خوشم که  دست اجل بوده عشق تو

عصر پسامدرن و قفسهای آهنین

پروازِ رو به اوج قلل بوده عشق تو

آلودگی است سهم نفس از هوای شهر

تنها محیط سبز محل بوده عشق تو

بحران جنگ و صلح زکشمیر زلف تو است

آمیخته به جنگ وجدل بوده عشق تو

 امّا برای شاعرت این روزهای تلخ

یک دفتراز غرور وغزل بوده عشق تو

11/10/1389 قم

 

 [1] اشاره به نظرمشهورعامیانه وسنتی که زن را آفریده شده از دنده چپ مرد میداند.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط qanbar ali tabesh نظرات () |

        بهار عاشقی [1]

تا کی...؟ بیا زکرده پشیمان شویم ما

بسپار دست خویش که پیمان شویم ما

تاجک، هزاره، ازبک وایماق وترکمن

 جنگی برای نام بس، افغان شویم ما

ملت فغانی از دل تنگ قبایل است

یک چند روز باش که این سان شویم ما

ملی شدن  حکایت جبر زمانه است

 یک راهبرد بسته که یونان شویم

فرموده است "بنده که  افغان نمیشوم

 برگرد تا دوباره خراسان شویم ما"

یک نام صرف نیست خراسان عزیزمن!

فرهنگ را بیا که نگهبان شویم ما

سخت است ازغروب که برگردد آفتاب

سخت است تا خلیلِ گلستان شویم ما

حتی نه نوح حضرت موسی است شرط نیل

تا باعث توقف توفان شویم ما

زابل خمار نیشه­ی خشخاش مانده است

رستم بیارباز که ایران شویم ما

ماندن کنارجاده زسختی است، بازهم

جاری چوچشمه باش که آسان شویم ما

این سالها چقدر کسانِ دگر شدیم؟!

 یک بار هم چه میشه که افغان شویم ما؟!

این ایستگاه، آخر مقصد نمیشود

امّت نشانه ای است که انسان شویم ما

امّت بهار عاشقی ما است در زمین

 با عشقِ این بهار، زمستان شویم

ازما گرفت شهر سمرقند را به قند

 طفلیم تا فریفته نان شویم ما؟

خورشید پرچمی است که از بلخ مانده است

بردوش ما  که مشرق عرفان شویم

اسلام رنگ نیست که خرج قبا شود

 پراهن گل است که پنهان شویم ما

این مشک، باطنی است عقیق یمن بیار

 تاخسروانه لعل بدخشان شویم ما[2]

شیعه شعار نیست نشان از عمل بگیر

 سلمان شویم تا که مسلمان شویم ما

بلخی شهید گشت که از خویش پرکشید

 از خود برون نرفته چسان جان شویم ما؟

شیراز شهر حافظ وسعدی است در غزل

مصر است اگر پدیده کنعان شویم ما

28/10/1389 قم 

 

 



[1] بعضی از دوستان  وخوانندگان مثنوی گل سرخ نظر داده بودند که فهم دخترم زینب براینکه ما افغانی نیستیم دقیق تر از من بوده است. لذا ما نباید برای ترویج "افغانی" بودن هویت خویش تلاشی صورت دهیم. بخش نخست این غزل گفتگویی است با این دسته از دوستان نهایت عزیز.که فرهیخگانی چون محسن سعیدی، میر احمد لومانی ، عبدالله اکبری و... در همین جناح موضع گرفته اند. 

 

 

[2] ناصرخسرو بلخی یکی از ارکان مذهب باطنی بوده است.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط qanbar ali tabesh نظرات () |


Design By : Night Skin