دور تر از چشم اقیانوس

خودنويس‏ها

 

بى‏چشمه، ماهتاب فراوان نمى‏شود

بى‏ماهتاب، چشمه فروزان نمى‏شود

 

گنگ است قيل و قال شما خودنويس‏ها

ناديده ماه، پنجره تابان نمى‏شود

 

دنبال يك ستاره دنباله‏دار باش

فانوس سرد فلسفه، ايمان نمى‏شود

 

گفتى چقدر آينه‏ها بى‏تفاوتند

چيزى نه‏اى كه آينه حيران نمى‏شود

 

گفتى كه شاعرم من و از نسل مولوى

شمسى، چرا به پيش تو چرخان نمى‏شود

 

گفتى كه »فرم« مانع ديد است، گفتمت:

يوسف به باغ آينه زندان نمى‏شود

  

 

كار

 

از سنگ‏ماشه تا لب زاينده‏رود، كا

تقدير من شده‏است ز چرخ كبود، كار

 

قلب مرا چو قدس به زنجير كرده‏است

دارد مگر نژاد ز قوم يهود، كار

 

افتاده بى‏رمق به كف كارگاه، من

او خشم مى‏كند كه به پا خيز زود، كار

 

از لحظه بلوغ - كه خود را شناختم -

اين‏گونه بوده‏ام من و اين‏گونه بود كار

 

ديشب خبر رسيد برايم ز قريه، آه

ديگر گذشت كار ز كار و چه سود كار؟

 

گلچهره گفت و آه كشيد و ز هوش رفت

آتش گرفت كاغذ كاهى و خودكار

 

عنكبوت‏وار

 

حيف است يك پرنده

بر گرد خويش تار ببافد

حيف است يك پرنده

پرهاى خويش را

با سيم خاردار ببندد

اى گل! نژاد ما همه از خاك است

شبنم كه پر كشيد و فراتر رفت

در باورش هوايى از افلاك است.

در روزگار شب

سنگ سيه مباش

مانند يك ستاره دنباله‏دار

از خويشتن رها شو و در كهكشان بپيچ

در »قرن ماهواره« چنين عنكبوت‏وار

بر گرد خود حصار مپيچان.

    

 

سرنوشت برگ

 

آدمى پرنده نيست

تا به هر كران كه پر كشد، براى او وطن شود

سرنوشت برگ دارد آدمى

برگ وقتى از بلندِ شاخه‏اش جدا شود،

پايمال عابران كوچه‏ها شود.

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢٩ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط qanbar ali tabesh نظرات () |


Design By : Night Skin