دور تر از چشم اقیانوس

جهان

 

 

جهان به روشنى برگهاى انگور است

اگرچه ديده من چون زمانه‏ام كور است

 

كسى تمام شب از ماهتاب مى‏تابد

هرآنچه پنجره امّا به شهر، شبكور است

 

نوشته‏اند به برگ شقايق وحشى

كه شهر دوست ز پندار اين و آن دور است

 

خوشا به حال ستاره كه از زمين كوچيد

خوشا به گل كه به نام شهيد، مشهور است

 

نگاه كن چقدر آسمان شهر آبى است

از آن دقيقه كه قلب دريچه پر نور است

 

بيا رها شو از اين عقل خودپسند اى گل!

كه هر كه پند پذيرد ز عقل، مزدور است

 

 

جست‏وجو

 

 

درختى، ريشه‏هايش را به گِرد ماه مى‏پيچيد

و ماه از لابه‏لاى ريشه‏ها، چون برگ مى‏لغزيد

 

كنارش، شاعرى مى‏خواست تا از خويش بگريزد

به پايش واژه‏هاى كهنه چون زنجير مى‏پيچيد

 

در آن‏سو - سمت باران - عارفى از نسل مولانا

چُنان فوّاره‏اى مست از وجود خويش مى‏رقصيد

 

كسى در جست‏وجوى خويش دريا را صدا مى‏زد

كسى خود را ميان كوچه‏هاى شهر مى‏كاويد

شب ديگر درخت و خانه و ساحل چراغان است

خودم ديدم چراغ قريه‏مان، مهتاب مى‏زاييد

 

خودم ديدم به چشم خود ميان جنگل و رؤيا

خدا از لابه‏لاى برگها چون ماه مى‏تابيد

   

  

محضر گل

  

كجاست يك شعله نوبهاران(1) كه در شعاعش جهان كند گل

كجاست غزنين روزگاران كه صبح هندوستان كند گل

 

نه كلك مانى، نه نقش ارژنگ، نه شعر جامى، نه رقص رومى

نه شور بهزاد كز دو كلكش، هرات در اصفهان كند گل

 

سپيده سر زد، نماز! شاعر! مگر نپيچيد بانگ تكبير؟

نماز كن تا ز واژه‏هايت فرشته خيزد، اذان كند گل

 

بخوان خدا را به واژه واژه، به جز خدا چيست لايق شعر؟

ادب نباشد به محضر گل كسى دگر بر زبان كند گل

 

اگر دوباره چُنان سنايى قدم نهادم به شعر و عرفان

ز چرخش رقص واژه‏هايم بشر به هفت آسمان كند گل

 

قسم به آتش، قسم به باران - كه هر دو از جنس نوبهارند -

كسى بيايد ز مشرقى‏ها كه در قدومش جهان كند گل

 

 

آب و آتش

 

 خداى خويش را گم كرده‏ام، اى دختر هندو!

نمايان كن خدا را با تكان گوشه ابرو

 

نمايان كن كه يخهاى تعلّق بشكند در من

رهايى يابد ايمانم ز كفر اين‏همه جادو

 

الا اى آب و آتش! اين جهان از رقص تو برخاست

به‏پا شو تا جهان ديگرى برپا شود با تو

 

به‏پا شو يك تجلّى، تا بسوزد هرچه ابليس است

تجلّى كن كه خود را گم كنم در جلوه‏ات، ياهو!

 

بفرما تا كه دريا را ميان كوزه جا سازم

برقصانم، برقصم، نعره هوهو زنم؛ هوهو!

 

كنار خلسه‏ام بنشين و دستم را بر آتش زن

ببين از پنج انگشت من عشقت مى‏زند سوسو!

  

  

لكنت پنجره

 

 لكنت گرفته پنجره از شوق صحبتش

تاريك مانده ماه ز فرط خجالتش

از بس‏كه تند مى‏تپد از پشت پنجره

مبهوت مانده قلب من از قصد قربتش

من مانده‏ام كه موج گناهان خلق چيست

در پيشگاه وسعت درياى رحمتش

من بيمناك نيستم از رنج دوزخش

وامانده‏ام ز شرم اهانت به ساحتش

چشم طمع به حور و بهشتش نبسته‏ام

مى‏ترسم از ادامه هجران حضرتش

ماه مبارك است و من مات مانده‏ام

تا با چه شعر تازه كنم شكر نعمتش

شعرم تمام گشت و »او« ناسروده ماند

زيرا كه در خيال نگنجد حقيقتش

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۳/۱٤ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط qanbar ali tabesh نظرات () |


Design By : Night Skin