دور تر از چشم اقیانوس
جز طپانچه چیست راهی؟ به دانشجویان مبارز کابل که برای رفع ستم و تبعیض در مقابل پارلمان به اعتصاب غذا و تحصن پرداخته اند. تیشه را دیگر به فرق خود مزن در عاشقی کهنه شد فرهاد, عشق ما است عشق خالقی خالق آمد عشق را زولانه و زنجیر کرد کُفت آن را بر دهان یاوه مستطنقی بر فراز سخره ها چل دختران با خون نگاشت لایق لبخند شیرین نیست هر نالایقی شهر آزادی که می گویند, در آیینه نیست پشت دریا هاست, باید ساخت از نو قایقی ** پادشاه! این بار بغض تلخ خالق را بفهم جز طپانچه نیست راهی تا نباشد منطقی چشم واکن زردی این رنگ و رخ ها را ببین بحث لازم نیست می فهمی خودت که ناحقی خون من در جوی و جر جاریست آسان تر از آب از ارزگان تا کلات و تا ستیغ مشرقی *** فرق استبداد را تبعیض را باید شکافت تیشه را دیگر به فرق خود مزن در عاشقی 1/3/1392 دانش تفنگ و تیر را از کار انداخت بسیار تنها زیستی در خانه خالق! دیگر تو تنها نیستی در خانه خالق! خون تو دانشگاه را بیدار کرده تبعیض و استبداد را بر دار کرده خالق شده این خلق, یک دار است و سرها یک دار بین این همه سر, مانده تنها آگاهی از دانشکده بیرون دویده تا کوچه ها و «خانه مردم» رسیده آگاهی از دیوار مردم رفته بالا مثل سپیده, نام شب را کرده رسوا توفان شده آگاهی مغرور دریا دیگر تو تنها نیستی ای کوه بابا! دانش برای کودکت بال پرستو است این جنبش پیروز دانشجویی تو است! هر کس به چشم خویش می بیند جهان را دانش رقم خواهد زد آهنگ زمان را آهنگ آگاهی است موسیقی اعصار جبر زمانه پیش او یک کهنه دیوار در زندگی شاید هزاران راه باشد رهرو خودش باید کمی آگاه باشد دانش دگر درخانه راه جنگ را بست در پنجره راه نزاع رنگ را بست دانش تفنگ و تیر را از کار انداخت یک ساختار نو برای کشورم ساخت ای خاک! رستاخیز نوروزی مبارک! ای کشور من! صبح پیروزی مبارک! از بامیان تا بلخ تا شهر هریوا در کوچه کوچه, جشن پیروزی است برپا دیگر بهار کشور من کاغذی نیست این جا, دگر نور و پرنده می توان زیست *** امروز خالق در خیابان راه می رفت کاتب کنارش سمت دانشگاه می رفت سید جمال آمد ز دانشگاه کابل بخشید کاتب را هزاران شاخه گل کاتب نخستین بار بود لبخند می زند بال و پر از دریاچه هلمند می زد «محمود طرزی» با سراج آمد به سویش طرزی ندید این بار بغضی در گلویش آنسو ترک «فرهنگ» بود آهنگ بر لب آهنگ از استاد سر آهنگ بر لب یک سو «خلیل الله» دیوانی بدستش هر چند دانشگاهیان از شعر مستش امشب پر از جام خرابات است کابل سرمست یک جام از مساوات است کابل 6/3/1392 تا که مولانا است آهنگ زبان فارسی شمس قد افراشت خواهد، سرفشان فارسی از حدود چین و ماچین تا بخارا و ختن روم و ری جغرافیای باستان فارسی قندهار تو سمرقند است در رقص و سماع بلخ، لاهور است در رنگینکمان فارسی شهر نیشابور و غزنیناند بخشی از بهشت می رسد تا عرش اعلا دودمان فارسی دشت لیلی بوی ابراهیم ادهم می دهد شهر شیخ مهنه، عشقآباد جان فارسی بحر هند از موجها، یک صبحدم بیدل شکفت تا که لب تر کرد از شیرینبیان فارسی تو برای فال حافظ می کشی خط ونشان؟ هفت خط "تاجمحل" خط و نشان فارسی رودکی، فردوسی و سعدی، سنایی و شهید: یک قلم خورشید از یک کهکشان فارسی ×× کاشکی رخش از سمنگان شیههی دیگر کشد کاش سهرابی دگر زاید زنان فارسی کابل و کشمیر و شیراز و خجند و چین و روم کاشکی احیاء شود باز این جهان فارسی 30/1/1392 قم باعرض تبریک، فرازی از مثنوی "گل سرخ" در باره شهر غزنین را به منا سبت برگزیده شدن رسمی این شهر باستانی مشرق زمین به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلامی تقدیم می کنم. شهر ما «حضرت غزنین»[1] بخوان محترم داشته گل را باران غزنه باغی ز بهار زابل زان همه نقش و نگار زابل زالش آیینة نام پدران رستمش نامور ناموران رونق شعر دری از غزنه «نامورنامه»[2] بری از غزنه غزنه سبک قلمش بیهقی است مشرب فلسفهاش ذنبقی است بوسعید از دل این خاک شکفت شور مجدود از این تاک شکفت شهر ما زادگه هجویری «کشف»ش از شهر خدا تصویری[3] عشق از این خطّه به دهلی پر زد گشت تا تاج محل را در زد بردرش دُرّ دری را حک کرد در جهان هنر او را تک کرد شأن او شوکت اهرام شکست نیلگون آینه در آب نشست غزلی را که مدتها پیش سروده بودم به مناسبت آمد آمد بهار، تقدیم شما خرم دلان، می کنم؛ همراه، با آرزوی بهترین سال، برای یکایک شما و سرسبزی و بالندگی برای هموطنان عزیز و تمام فارسی گویان جهان. نوروز شد، بهار شد اندیشة زمین من همچنان اسیر زمستان و پوستین نوروز، انقلاب درونی است خاک را امّا برای من شده دستار و آستین در سایه نیایش زرتشت خاک رست نوروز شد نماد از اندیشة نوین زرتشت گفت: نیک و بد است این جهان، سپس تکرار کرد خلق جهان تا که گشت دین[1] یونان قیاس کرد و جدل ساخت از سخن بودا شهود کرد خدا را به هند و چین پیوند داد بلخ گل و عقل سرخ را تا بشکفد بشر چو شقایق، چو یاسمین امّا کسی برابر نوروز ایستاد گفت عقلمان بس است، گل سرخ را بچین کم کم بشر پرنده نشد، عنکبوت شد با تار عقل ساخت قفسهای آهنین *** سینا نوشت سبز، سنایی سرود سرخ سهمم سیاه بود در این خوان هفت سین [1] تلمیحی به سخن نیچه که معتقد است دوالیسم و تقسیم جهان به نیک و بد نخستین بار توسط زرتشت انجام پذیرفت. به مناسبت کشتار اخیر شیعیان در کویته آقای بانکی مون! این شبها هیچگاه، به آسمان نگاه کرده ای؟ ستاره های یخ زده را هیچ به چشم دیده ای؟ ماهتابی در کفن پیچیده را از نزدیک تماشا کرده ای؟ اینها، چه نشانه هایی است آقای بانکی مون؟ آقای بانکی مون! از کشتار های کویته چیزی شنیده ای؟ میتوانی بگویی ما با این جنازه های تازه و تکّه، تکّه خویش که هر گز سرد نمیشوند، بایدچه کنیم؟ میتوانی بگویی تا چه شبهای باید، کنار این جنازه های خونین سر کنیم؟ میتوانی بگویی تا کی باید این جگر های پاره پاره را بر دست و دامن خویش نگه داریم ؟ آقای بانکی مون! تو در هیچ افسانه ای شنیده بودی که مادری در سردترین شبهای زمستانی سه شبانه روز، کنار تابوت جوانش، گریسته باشد و هنوز از پا نیفتاده باشد؟! آقای بانکی مون! آیا هر گز شنیده بودی که جسد بی روح پیر مرد بی پناه هزاره، در چلّه زمستان چه حرارتی دارد؟! اگر میخواهی، میتوانی از کودکی بپرسی که سه شب، با گرمای جسد پدرش در علمدار رود بر پای ایستاده است. آقای بانکی مون! هیچ تصّور کرده ای خفتن کنار تابوت یک همسر، در شبهای سرد زمستان چه حسی دارد؟ آقای بانکی مون! تو که همیشه بر "توسعه هزاره" تاکید میکنی بدان که هزاره نام قوم من است که چنین با جنازههای خویش توسعه مییابند. پس تو نیز، مانند ریس جمهور "کرزی" و پرزیدنت "اوباما" تنها به فکر صلح با طالبان باش! زیرا چنین صلحی توسعه هزاره را پایدار خواهد کرد. آقای بانکی مون! میدانم تو ریس سازمان ملتهایی و هزاره، نامی است که هیچ دولتی، آن را جزء ملت خود نمیدانند در افغانستان، ایرانی است در ایران، افغانی و در پاکستان "شیعه شیعه، کافر." آقای بانکی مون! میدانم هیچ پروتکل و کنوانسیونی، حتی "اعلامیه هزاره" آن سازمان، شامل کشته های، هزاره در علمدار رود نمیشود آقای بانکی مون! به اطلاع برسانم که نخست وزیر پرویز اشرف, شام دیروز از کویته به اسلام، آباد بازگشت بی آنکه نگاهی، بر جنازه های علمدار رود، افکنده باشد. بی آنکه جواز دفن هیچ جنازه ای را صادر کرده باشد. آقای بانکی مون! با زهم از تو میپرسم ما با این جنازه های تکه تکه که سه شبانه روز بر دست و دهان مان سنگینی کردهاند و نفس، نفس گلو های مان را محکمتر از مرگ فشردهاند، چه باید بکنیم؟ تو میتوانی بگویی اگر این جنازهها را شبانه، به خاک بسپاریم فردا، هنگام نماز ظهر، تابوتهایشان دوباره، پر از جنازه های تازه نخواهد شد؟ آقای بانکی مون! اگر قرار است ما، همیشه نعش عزیزان خویش را بر شانه بکشیم نعش همین شهیدان مان را، همیشه بر شانه خواهیم کشید ما دیگر از دفن جنازه های مان خسته شدهایم. آقای بانکی مون! 24/10/ 1391 با سلام! به مناسبت روز جهانی پناهنده یک شعر کوتاهم را که سالها پیش سروده بودم، تقدیم می کنم. باترجمه انگلیسی آن توسط خانم سوزانا که مدت ها پیش در مجله جهانی بدون مرز منتشر شده است: آدمی پرنده نیست آدمی پرنده نیست تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود سرنوشت برگ دارد آدمی برگ، وقتی از بلند شاخهاش جدا شود، پایمال عابران کوچهها شود The Destiny of a Leaf A man is not a bird that he might make his home on any shore he flies to A man has the destiny of a leaf A leaf, when separated from the heights of its branch, is trampled underfoot by passersby in the streets — first published in Words Without Borders هدیه به پیشگاه حضرت عباس (ع) چه موج است این که در عطر گل گیلاس پیچیده! صدای رعد و برق ازحنجر عباس پیچیده چه بازو میزند بر شانه های آسمان این موج! چوکوه نور در پیراهن الماس پیچیده! کم آورده گلوی ابرها از بغض چشمی که گل پیچک شده برشانه های یاس پیچیده سکینه جام در دست و خیال ابرها خونین خیال ابرها بر قامت احساس پیچیده بهم آمیخته شمر و شب وآتش و در صحرا بسان مارها بر ساقه ریواس پیچیده به خواب کودکان باران مار و عقرب و گژدم به پرهای فرشته دسته دسته داس پیچیده گلوی خیمه ها را بغض تلخی بال و پر داده و مولا آسمان را در پر کرباس پیچیده غروب و نیزه های بی کسی آماده شیون به بغض نا چکیده یا اخا عباس پیچیده این مصاحبه را یکی از خبرنگاران خبرگزاری فارس در پایان ماه رمضان همین سال با من انجام داده بود که روز چهارشنبه هفته قبل با کمی تلخیص در سایت خیرگزاری تسنیم منشر شد. متن کامل این مصاحبه را همراه با لینک خبرگزاری تسنیم تقدیم شما می کنم باران سوسو ها به مردم شریف آذربایجان شرقی به خاطر اندوه سنگین زمین لرزه اخیراین استان . دو باره پت پت فانوس ها، آویز سوسو ها دوباره گوشه چشمان من دریاچه قوها دو باره این زمین با این فراخی تنگ مان آمد نگاه خویش را سمت خراسان کرده آهو ها مپرس از نام آن گیسو سپید آن قله مغموم گرفته در بغل، کوه دماوند است، زانوها به بالین بلند مادرش، یک کودکی تنها است کجایید ای عروسکها کجایید ای قلم موها ؟ خبر سرد است و بی احساس اگرچه با کمی وسواس: "زمین درهم کشید ابرو به خاک افتاد ناجوها" نه، ماه روزه میتابد صدای بال و پر پیدا است ارسطوها کجا و منطقالطیر پرستوها؟! ندارم من زبانی جز غزل از شمس تبریزی شنید آیا صدایم را کسی در برج و باروها؟ ولی دیدم که بانوی کنار چادر سبزی جدا میکرد از دست نحیف خود النگوها دو قطره اشک یک آواره،تقدیم شما مردم! پر از شهد و عسل باشی همیشه شهر کندوها! 23/5/1391 قنبرعلی تابش بازتاب ها و حاشیه های مرتبط به این غزل: شاعر افغانی پاسخ تحقیرها و تمسخرهای تورک ها را با انسانیت داد سخن طفلی است خاکستر اعتراض به نسل کشی های اخیر در میانمار. سخن چاکِ کفن بر یک «گل سرخ دل افگار» است[1] سخن طفلی است خاکسترکه تابوتش «میانمار» است مگر از نسل شیرین ارزگان است این کودک چرا چاقو به چشمان و چرا آماج رگبار است؟ سخن از گیسوان مادر پیری است در ساحل که موج گیسوان پر شرارش موج اخبار است چقدر این ابرها از جنس باران های بهسودند! [2] چقدر این شعله ها از جنس دامن های افشار است! افقها سر به سر خنجر، سر آویزان زخنجرها صدای هق هق نازِ عروسک ها، در آوار است ندارد صحنه ها ربطی به هالیود و بالیود سمیه تازیانه می خورد آواره عمَّار است دگر شکی ندارم، هابزهم پیغمبری بوده و انسان در سرشت وحشی اش هند جگر خوار است شده کارش تفنگ و چیدن بال کبوتر ها و تاریخش سیاه از قامت ماهی که بر دار است ستمگر چون رطب از نخلها مشغول سر چینی مسلمان شادمان از روزه و سرگرم افطار است 3/5/1391 قم [1]. گل سرخ دل افگار: نام داستانی ازنویسنده معاصر افغانستان،محمد جواد خاوری. [2]. نام شهرستانی هزاره نشین در افغانستان که مورد یورش ها و آتش سوزی های هرساله طالبان قراردارد. باز تاب این شعر در بعضی از خبر گزاری های جمهوری اسلامی ایران: چنگ به تابوت شکیلا مرا به حاشیه های این متن تراژیک چه کار؟ این غزل ناله ای است از تما شای عکس خون آلود شکیلا. کجا پنهان کنم خورشید خون آلود زیبا را ؟ کجا پنهان کنم ای خاک تابوت شکیلا را؟ برای این پری پیکر، لحد تنگ است، هندوکش! ببار آتش که در ذلفش بپیچانیم دریا را همین پامیر،مهتاب تو را پوساند بر شانه چسان تشییع خواهد کرد او خورشید فردا را؟ تمام دختران همرنگ گیسوی شکیلایند ببین گل بوته های خونچکان دشت لیلا را دلم تنگ است از این نامسلمانی، که من بودم شکستم با دل فولاد، قلب سنگ خا را را چقدر از جان ما جلاْد ها، دجال می خواهی قیامت می کنی یانه، خدا، تقدیر دنیا را ؟ قشمشم[1] را بگو شمشیر را از بلخ روشن کن! مسلمانِ ابوجهلیم ما گردن بزن ما را ×× به تابوت شکیلا چنگ زد شاعرکه توفان نیز میان کوچه ها گم کرد، با او، راه صحرا را همیشه با کفن بستیم زخم تازه را در خویش ولی این بار باید بست چشمان تماشا را 28/4/1391قم تقدیم به مردم قهرمان و شهید پرور شهر یزد نه همزبان شهر شماییم بی خیال! ما کافران شهر شمایییم بی خیال! زخم زبان کم است به خنجر بزن مرا هرچه که سنگ و چوب و... بر سر بزن مرا "آتش بزن به کلبه آوارگی من"[1] پایان بدی به غربت و بیچارگی من لازم به حکم نیست مرا سنگسار کن در شعله ها بپیچ و مرا نوبهار کن این تکه های آجر و سنگی که دست تو است از ضایعات کار من و داربست تو است! سنگی که خانه ساخته ام من برای تو دیگر نیاز نیست بزن! جان فدای تو! من نیز از برای زدن دست داشتم آن را میان باغچه های تو کاشتم با اشک پروریدم اگر آب کم رسید خون دادم از رگان به برگی که سم رسید پربرگ و بار گشته کنون دستهای من بر سر چماق گشته ولی نه عصای من! دیگر به باغ صفّه بهاران نمی روم در جشنهای نیمه شعبان نمی روم بد نامی من است که بد گشته نام تو من مانعم برای ظهور امام تو پاک است شهر و کوچه دگر از حضورمن تو پر غرور باش, به دوزخ غرورمن! آمد اگر امام بگو منتظر نبود در دیده بغض داشت ولی منفجر نبود در ندبه ها همیشه سرِکار بود او حتی غروب جمعه گرفتار بود او شایسته نیست شیعه ی مولا چنین نژند او بوده پر گناه که خشکیده هیرمند *** مولا سلام! می شنویی ناله مرا؟ در شعله آزمودن هر ساله مرا امسال سال خوب برای ظهورنیست من سوختم زمینه ی ساز و سرور نیست گر آمدی نشانی من را ز کس نپرس بالی که سوخته است زمرغ قفس نپرس! 9/4/1390 طالبان تنها یک چهره از هزار چهره دشمنان امنیت و آرامش مردم ما بود. کوچی در سالهای اخیر شکل دیگری از چهر طالبان است که بهار تا بهار پیدا می شود و باغ و بهار مردم ما را به آتش می کشد.انتخار در مسجد و بازار و جماعات شکل سوم آن میباشد. اینک اما چهره چهارمی از طالبان در جامعه ما آشکار شده است که بسی خطر ناک تر از سه چهره پیشین است. چهره تازه طالب چهره ترور فرهنگی است (متن مکتوب مصاحبه من با رادیو فرانسه در باره جنجال پدید آمده بر سر مفاخر زبان فارسی.) خوانندگان عزیز! هر گز علاقه نداشتم که به غوغای پدید آمده توسط بعضی از "بی مهران" زیاد دامن زده شود. اما متاسفانه بعضی ها هنوز حمایت از آن غوغا را رسالت فرهنگی و ملی خویش تصور می کنند. در این اواخیر بازهم برخی از دوستان ایرانی با تحکم, حکم کردند که "فردوسی فقط ایرانی بود" لذا ناگزیر برای روشن تر شدن این دوستان و بعضی از علاقمندان این بحث, امروز از پسرم خواستم که فایل صوتی مصاحبه ام با رادیو فرانسه را که مدتها پیش (یک هفته بعد از سخنرانی ) انجام شده بود از فایل پیاده کند تا به صورت کتبی در وبلاگم قرار دهم. شاید دورنمایی این غوغا را برای بعضی از دوستان کم مهر ترسیم کند. البته آنچه که در این مصاحبه گفته شده تنها قطره ای است در برابر حقایقی مورد نظر ما. دوستان عزیز از باب اطلاع رسانی در باب ادامه غوغای بعضی از خبر گزاری ها یکی از نویسندگان ایرانی جناب همرنگ مقاله ای را نوشته است که لینک وبلاگ ایشان و نیز یکی دو نکته را که در وبلاگش به عنوان کامنت نوشته ام تقدیم شما می کنم: http://www.mojtabahamrang.com/post/208 سلام جناب همرنگ من افتخار آشنایی با شما را ندارم. اگر یک ادیب باشید سخنان اینچنیی در شان شما نیست. "خوش خوراکی آنها به فردوسی کفایت نکرد و گفتند پدر آن حالت عجیبتان که عرفان می نامید هم زیر سایه ی ما رشد کرد و هر چه اختر می شناسید بخاطر فرهنگ دوستی پادشاه ما بوده." و در پاسخ به فرهیخته گرامی جناب شریفی نوشته اید: "خب طبق همین منطق دوستان افغان ما در اون سمینار حق نداشتند بگن فردوسی،ابولخیر و بقیه زیر سایه پادشاه ما رشد کردن پس اینا افغانی هستند. اگه پادشاه ربطی به مردم نداره ،بر فرض محال اگر بپذیریم که فردوسی بخاطر حمایت شاه غزنوی رشد کرده ،به مردم افغان ربطی نداره." من اکنون فرصت و زمینه نقد سخنان شما را چه که تبیین کامل حرفای خودم را هم ندارم و دوست ندارم که فضا ی موجود آشفته تر شود. و جور این به قول شما مشیری گرایی های مارا بی پناهان هموطنم در ادارات و کوچه و خیابان ها بکشد (مگر اینکه چاره ای جز این نداشته باشم.) امّا اکنون برای ارزیابی دقیق تر از سخنان ساده من از جناب عالی و نیز خوانندگان عزیزمقاله ات خواهش مندم یک بار متن کامل سخنرانی ام را در نمایشگاه کتاب در وبلاگم بخوانید. ببینید آیا نسبت های که به من داده اید: " رشد فردوسی و ابوسعید و ..زیر سایه پادشاه ما بود" " رشد عرفان به خواطر فرهنگ دوستی پادشاه ما بود" درست است یانه؟ اگر به این نتیجه رسیدید که این نسبت ها به من نا روا بوده است و اتهام تلقی می شود لطفا اصلاحش کنید. تا دیدار دیگر خدا یارت پرسشی از فرماندهی ناتو در افغانستان در ارتباط با حوادث اخیر لوگر و بهسود چرا هنوز خواب کودکان این وطن پر آتش است؟ چرا هنوز گیسوان خواهران من به خون حنا شود؟ چرا هنوز هم پر از"اسید" هست خاطرات بچه های مدرسه ؟ چرا هنوز پرچم سفید خونچکانشان میان کشت زارهای من سیاه میزند؟! تو قدر یک گلوله سمت "دشت گوله" چشم باز کرده ای ؟ و یا به سوی "درّهِ کجاب"؟ بهار تا بهار انتحاریاند. نیازی و عبید و گلّه گلّه اشتران به جوی جر رها ولی تو در تغافل همیشگی خیال میکنی که گیسوان کودکان "ترا برا" است! خیال میکنی که پلکهای پر خیال دختران دهکده اگر به خواب رفت پناه گاه ایمن الظواهری است! اگر تو پاسبان صلح و آشتی سلامِ تو چرا سلامِ راکتی است بر شقیقه های پیر مادران؟! صدای گریه از گلوی کودکان بهسود و کجاب سر به آسمان کشیده است ولی تو چون عقاب میپری به قریه های لوگر و به خواب کودکان بی گناه موشک و گلوله میپراکنی به من بگو چرا؟ چرا؟ ! 21/3/1391 نقد و نظر یکی از نویسندگان ایرانی در باره غوغای خبرگزاری مهر در نشست غزنه میراث مشترک کلیک کنید لطفا و مطلب را در وبلاگ جناب آقای ابراهیم بهزاد بخوانید با سلام به شما مهربانان! با تشکر از دوست گرامی ام جناب حیدری عکسهای نشست جنجالی "غزنه میراث مشترک جهان اسلام " را تقدیم شما می کنم. به گمانم زبان این عکسها می تواند بخشی از رخداد های آن نشست را برای شما باز گو کند. برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید. این فایل صوتی را برای تکمیل اطلاعات آن دسته از خوانندگان عزیزی که در این مدت پیگیر جنجال های بی اساس بعضی از خبر گزاری های ایران در مورد سخنرانی من با عنوان " غزنه شهر نخستین ها و شاهکارهای ادب فارسی" بوده اند در اینجا قرار میدهم. برای شنیدن مصاحبه روی لینک زیر کلیک کنید: نوشته ای از رادیو فرانسه در باره نشست غزنه میراث مشترک نمایشگاه کتاب تهران. قرار است در سال 2013 شهر غزنی افغانستان بعنوان "پایتخت فرهنگی جهان اسلام " میزبان همایشهای فرهنگی و بین المللی باشد. به همین مناسبت، فرهنگیان و اهل قلم افغان مقیم ایران، روز جمعه 22 ثور/ اردیبهشت نشستی را در یکی از سالنهای نمایشگاه کتاب تهران برگزار کردند. شوکت علی محمدی و قنبر علی تابش دو تن از محققان افغان، در دو سخنرانی جداگانه با عناوین " جغرافیای تاریخی و فرهنگی غزنین باستان" و "غزنی، شهر نخستین ها و شاهکار های ادب فارسی " اهمیت فرهنگی و ادبی تمدن عصر غزنویان و غزنه را به بررسی گرفتند. خبرگزاری مهر ایران، در گزارشی از این نشست، با عنوان " شاهنامه زیر گوش مسئولان ارشاد به یغمای افغان ها رفت ! / ایرانی ها کوتاه نیامدند " بخشی از سخنان محققان افغان درباره شاهنامه فردوسی بعنوان اثر پیدید آمده در دوره غزنویان را "مواضع نادرست و انحصار طلبانه " توصیف کرد. شوکت علی محمدی، در سخنرانی خود با اشاره به این نکته که " غزنه میتواند نمادی از تاریخ و فرهنگ سرزمین کهن ایران باستان باشد " به ریشه یابی جغرافیای تاریخی غزنی در کتاب اوستا پرداخته و گفت : " غزنه یکی از شهر های باستانی این سرزمین است که در دوره های مختلف، نام های متعددی را تجربه کرده است. روزگاری این سرزمین اروا خوانده شده است، روزگاری زابلستان و روزگاری هم غزنه." وی در بخش دیگری از سخنان خود به جغرافیای فرهنگی و زبانی غزنی پرداخته و گفت " بیشترین خصوصیتهای زبان اوستایی در لهجه مردم غزنه نمودار است و ویژگیهای واژگانی و دستوری زبان اوستایی را در زبان پارسی لهجه مردم غزنی میتوان یافت." شوکت علی محمدی با استناد بر پژوهشهای خود در کتاب " دُر اوستایی در لهجه غزنه" به این موضوع نیز اشاره کرد که چند صد واژه از زبان اوستایی تنها در لهجه پارسی غزنین موجود است. قنبر علی تابش، شاعر و محقق دیگرافغان در بخشی از سخنرانی خود گفت " اگر یک نگاه به تاریخ زبان و ادب فارسی بیندازیم به آسانی و شاید با یک کتاب از مرحوم بهار و شاید با یک کتاب تاریخ ادبیات فارسی آقای دکتر سبحانی در یابیم که بزرگترین شاهکار های زبان فارسی و ادبیات دری در بستر غزنه و عصر غزنویان متولد شده است، از این فراتر غزنه بستر نخستین هاست در ادب فارسی." وی از شاعران نامداری چون ابوسعید ابوالخیر، سنایی غزنوی و مسعود سعد سلمان در دوره غزنویان نام برد و گفت ابوسعید ابوالخیر نخستین شاعری بود که عرفان و تصوف را وارد شعر کرده و سنایی غزنوی هم نخستین شاعری است که عرفان و تصوف را وارد غزل و مثنوی شعر فارسی کرده است. قنبر علی تابش در بخشی دیگری از سخنانش با اشاره به یک روایت مشهور که 400 شاعر در دربار سلطان محمود حضور بهم میرسانده اند گفت "... تمام شاهکار هایی که در زبان فارسی خلق شده بخش عمده اش مربوط به دوره غزنویان است در راس شاهنامه فردوسی. .... این اثر گران سنگ به عنوان یک گنجینه گران بهای ادب فارسی در بستر تمدن غزنه آفریده شده است...." وی در ادامه از دیوان فرخی سیستانی، وامق و عذرای عنصری بلخی در شعر و دانشنامه علایی از ابو علی سینا، تاریخ بیهقی و قابوس نامه در نثر، در جمله آثاری نام برد که در دوره غزنویان پدید آمده اند. و اما خارج از سخنان محققان افغان درنشست سرای اهل قلم درباره " غزنه بعنوان میراث فرهنگی مشترک جهان اسلام"، آنچه جالب توجه است این است که خبرگزاری مهر ایران، در گزارشی از این نشست، با عنوان " شاهنامه زیر گوش مسئولان ارشاد به یغمای افغان ها رفت ! / ایرانی ها کوتاه نیامدند " سخنان محققان افغان را "مواضع نادرست و انحصار طلبانه " توصیف کرد. این خبرگزاری در گزارش مستقیم خود از پایان نشست یاد شده نوشت : " مدعوین، حاضران و مسئولان سرای اهل قلم مشغول بحث و گفتگو درباره مواضع نادرست و انحصار طلبانه این ادیبان افغانی هستند. شدت انتقادات به حدی است که برخی از حاضران ایرانی خواستار بر پایی مناظره ای با حضور ادیبان ایرانی شدند." در روز های بعد از این نشست، خبرگزاری مهر برای " روشن تر کردن فضای موجود و زدودن غبار ابهامات " در اظهارات دو سخنران این نشست، گفتگوهای جداگانه ای با شوکت علی محمدی و قنبر علی تابش ترتیب داد اما به نظر میرسد این بار، این دو محقق افغان هستند که از نحوه گزارش اظهارات خود از این گفتگوها از سوی خبرگزاری مهر، دچار ناخشنودی شده اند. شوکت علی محمدی در یادداشتی زیر عنوان " شکل گیری شاهکارهای زبان فارسی در بستر تمدن غزنه حرف گزافی نیست " در وبلاگ خود، گزارشهای خبرگزاری مهر را "غیرحرفه ای" خوانده و نوشته است خبرنگاران این خبرگزاری میان " جغرافیای فرهنگی و سیاسی " تمایزی قایل نشده اند. قنبر علی تابش نیز در یک یادداشت دیگر در وبلاگ خود، نحوه گزارشدهی خبرگزاری مهر از این جریان را "غوغای ناموجه" توصیف کرده و از عنوان داده شده به گفتگو و " سهل انگاری " در یکی دو مورد دیگر در متن گزارش، نارضایتی نشان داده است. در گفتگویی با قنبر علی تابش از او خواسته ایم به نکاتی که احتمالا در سخنرانی او موجب سوءتفاهم و ناخرسندی حاضران ایرانی در نشست هفته گذشته شده است، اشاره کند. وی در بخشی از این گفتگو به دو پرسش دیگر از جمله اینکه " آیا تعارض میان جغرافیای سیاسی امروز ( هردو کشور) و حوزه فرهنگی و تمدنی مشترک آن زمان موجب این سوءتفاهم شده است ؟" و اینکه " چرا در نشست یاد شده محققان ایرانی حضور نداشته اند؟ " پاسخ میدهد. چند روز پیش گزارش خبرگزاری مهر از نشست «غزنی؛ میراث مشترک فرهنگی جهان اسلام» بحثانگیز شد و جوابیههایی از سوی بعضی از هموطنان ما را در پی داشت. من جوابیهای به این خبرگزاری فرستادم که دیروز در سایت خبرگزاری انعکاس یافت. ضمن سپاسگزاری از مسئولان خبرگزاری به خاطر درج این جوابیه و نیز تشکر از دوستانی که انتشار مطلب در آنجا را وسیله شدند، اینک اصل خبر و جوابیهام را به نقل از خبرگزاری مهر پیشکش میکنم. امیدوارم که تداوم این گفتوگوها سببساز مهرورزی بیشتر میان همزبانان باشد. لینک به وبلاگ کاظمی: http://mkkazemi.persianblog.ir/post/729/

ادامه مطلب
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

