سلام دوستان عزیز با شعر تازه منتشر شده ای در سایت جمهوری سکوت در خدمتم
http://urozgan.ir/fa-AF/article/1945/
گهوره ها را منفجر کردند
تقدیم به شهداء روز عاشورای کابل ( زیارتگاه
حضرت اباالفضل )
از شیشه های شهر کابل خون چکان پیدا است
آیینه های شهر مان هر روز عاشورا است
از شانه اش افتاد در پای علم پرخون
این بار دستان رقیّه در حرم سقا است
گیسو به گیسو دختران آغشته در خون اند
درمخته ها بغضی که ترکیده است "یا زهرا" است
گیسوی سرخ کودکت را ناز کن مادر!
اصغر همیشه در میان خون خود لالا است
ازچشم خونینی که بین جا نماز افتاد
باید بدانی سجده گاهش تربت مولا است
پرپر زنان قلبی میان کوچه می خواند
رنگ حنا هرجا چرا رنگ عروسی ها است ؟

سبزینه پوشی می زند فریاد در تصویر
یعنی که زینب باز بین کشته ها تنها است
+++
پای علم یک دختر معصوم می گرید
دست سکینه همچنان در دامن آقا است
گهوره ها را منفجر کردند خواب آلود
شام غریبان شمع ها آبستن فردا است
خون شما دامان شان را زود می گیرد
خون شما از جنس توفان های عاشورا است
15/9/1390 (شام غریبان ) قم
هیرمند اشک گرم غرجستان
این مثنوی نگاهی است حسرت آمیز به تمدن حوزه سیستان و نیز قرائتی از جنگ رستم و اسفندیار.
نام رستم شنیده ای پسرم؟!
خواب تهمینه دیده ای پسرم؟
ازسمنگان چقدر میدانی؟
شاهنامه تو هیچ می خوانی؟
باش پلکی به سیستان بزنیم
یک سر از بلخ باستان بزنیم
سیستانی که چیستان شده است
نیلگون شهر آسمان شده است
فرّ جمشید و جام، نیمروزی است
تخت رستم و سام، نیمروزی است
شهر البرز، نا کجا آباد
شعله زد بلخ را، شد امّ بلاد
بلخ، صبح دمیده از البرز
یک شمالک، وزیده از البرز
فصل شعر و گل وغزل غزنه
پارسی عسل عسل غزنه
کوچه سارش سنایی و مْشکان
صبح دانش، سپیدهی عرفان
طوس در غزنه تا تأمل کرد
شاهنامه چمن چمن گل کرد
قندهاری است نسل سرخ انار
خون چکان،دل پسند، چون لب یار
هیرمند اشک گرم غرجستان
مثل ماری به خویشتن پیچان
دامن سیستان گرفته به کف
می کفد از جگر ، کف اندر کف
یا چورستم، که آذرخش زده
یک نهیبی به جان رخش زده
می تپد مثل باد در صحرا
آه و فریاد و داد در صحرا
می کند ریش و مو برای پسر
وای من! وای وای وای پسر!
جاری از هر دو چشم خونابه
کو نریمان و زال و رودابه؟
نخل را چاه، هست،چاره به شب
سیستانی است، هرستاره به شب
هر کجا روز، روز تاریخ است
سیستان نیمروز تاریخ است
شرق اینجا است زیر خاکِ روان
بغضش از دانه های تاک روان
×××
باز شد پای هیرمند به خون
رنگ نیرنگ زد به لب هامون
شاه در خانه بذر کین افشاند
چشم خود را به جوی خون غلطاند
شاه وسیمرغ در مقابل هم
یار و اسفندیار قاتل هم
تیر سیمرغ، چشم می جوید
چشم را پشت خشم می جوید
شاه وگیسوی یار در یک سو
نعش اسفندیار در یک سو
چشم اسفندیار بینایی است
بال سیمرغ، عقل رویایی است
مرغ جادو، نه. زال، سیمرغ است
مرغ، زال و دو بال سیمرغ است
شاه تدبیر داشت، بال نداشت
چشم شاهیش اعتدال نداشت
زال و سیمرغ وسیستان گم شد
نام ایران باستان گم شد
بعد از آن چاره مان به ناچاری
اشکمان در پسر کشی جاری
دشنه ها مان در آستین پنهان
خون همیشه به روی دسترخان
خون اسفندیار شد نقاش
گل سرخی کشید،شد خشخاش
گیسوان نگار سرخ از خون
دشت های مزار سرخ از خون
پسرم! تا که جنگ در خانه است
نعش اسفندیار بر شانه است
غزنه تا باز می شود مشتش
بیهقی می چکد از انگشتش
هیرمند مقدس اشک من است
یادگاران جنگ اهرمن است
تو اهورای مهر باش پسر
عبرتت باد سرنوشت پدر !
26/8/1390 قم
قنبرعلی تابش
غزلی برای شهداء مظلوم کویته
به کدامین گناه خنجر زد؟
او که کفتر بود و فقط پر زد؟!
چه غریبانه یا رضا می گفت!
آخرین لحظه ای که پرپر زد!
پرکشیدن در این جهان جرم است
هرکه آمد پرنده را سر زد
رافضی وهزاره وشیعه!
حکم تکفیر بر کبوتر زد!
×××
بوی ضحاک میدهد این تیغ
کیست این اژدری که چنبر زد؟
سالها پیشتر همین خنجر
سجده رفت و به فرق حیدر زد
شمر شد یک زمان به شط فرات
تیر را بر گلوی اصغر زد
روز دیگر کنار بند امیر
شعله در گیسوی صنوبر زد
×××
خون ما راز سرخ روی ما است
کربلا را چقدر خنجر زد؟
28/7/1389
در تیک تاک ساعت
من بغض نا چکیده در تیک تاک ساعت
باران میده میده در تیک تاک ساعت
ضربان قلب من تند. آرام قلب ساعت
انگار آرمیده در تیک تاک، ساعت
انگار خیره مانده در نقطه ای نگاهش
چیزی به نقطه دیده، در تیک تاک، ساعت؟
شاید صدای پایت پیچیده پشت باران
شاید ولی شنیده در تیک تاک ساعت
ثانیه گردِ من تو، من هم دقیقه گردت
دورم زدی! وزیده در تیک تاک ساعت !
ساعت که پنج عصر است او رفته گل ...ولی حیف
گل اشتباه چیده در تیک تاک ساعت
عقرب که نیست اینجا مارا گزیده باشد
این عقربه، گزیده، در تیک تاک ساعت
16/4/1389 قم
دوست عزیزم، شاعر گرامی جناب محمد حسین هاشمی، با نگاه خطاپوشی که ویژه پاک دلانی چون اوست، غزلی زیبایی را برای من سروده است که ضمن سپاس از نوازشهای بزرگ منشانه اش، آن را تقدیم شما فرزانگان می کنم. هاشمی عزیز اکنون ساکن استرالیا است. عنوان شعرش " نظر کرده ای آفتاب"است که شایسته است آفتاب را استعاره از شخص هاشمی گرامی بگیریم و من از همین رو عنوان پست را "نظر آفتاب" گذاشتم.ایشان همین غزل را در وبلاگ نوربندش هم گذاشته است لینکش در سمت چب همین صفحه در دسترس میباشد.
تو نظر کرده ی آفتابی
تابشی،بارش ماهتابی
باد پیچیده در رقص نی زار
زخمه ی تار جان ربابی
چشمه ای، رود بار خیالی
جنبش ماه، در سطح آبی
نقش چین، روی کاشی کاشان
شمّ گل، انتشار گلابی
شاعری یا که خود جوهر شعر
شاید اعجاز امّ الکتابی
شعر دردی که افتاده در تو
نه، تو خود پیچشی، التهابی
از چه جنسی، چه هستی، که هستی؟
خود سئوالی وهم خود جوابی
در ادب زار شعر معاصر
تو یگانه گل انتخابی
رود باران شعر دری را
تو زلالی ترین انشعابی
عاشقی،عشق،یا آتش طور؟
من نفهمیده ام از چه بابی
با زبان به جز عاشقانه
کی توانم تو را ارز یابی
گر همین گونه وصف تو گویم
این غزل می شود هم کتابی
امروز روزمرد بود در ایران و من با اقتدار در خانه نشسته بودم که ...مثل همیشه رفتم سراغ وبلاگها . از جمله وبلاگهای خانم تکتم و مریم حسینی دو خواهر شاعری که ازکشفیات مهم ماههای اخیر انجمن ادبی کلمه در قم به حساب می آیند. این دو خواهر خیلی غمناک می سرایند و البته زیبا. امروز هم این دو خواهر شاعر وبلاگهای شان را بروز کرده بودند. شعرهای شان را با اشک و بغض خواندم برای هردوشان هم کامنت نوشتم. آنچه را که می خوانید کامنتی است که برای وبلاگ خانم مریم حسینی نوشته ام.
روز مرد
سلام ! مریم خانم!
شعرهای شما دو خواهر چقدر اندوهناک است. چقدر شکننده!
امروز روز مرد است
و من چقدر تحقیر می شوم در شعرهای شما!
و من به حیث یک مرد افغانی چقدر شرمنده ام
از تو از تکتم و تمام دختران هموطن بی وطن!
ودختران هموطن در وطن
آه از زخمهای شما که سر باز کرده است
کاش زخمهای شما سرطان بود مرا که شیمی درمانی اش می کردم
کاش به جای گیسوا ن شما من...
آری عزیزم!
هستم. من گیسو بریده ام
من بینی بریده ام
من مردت نبودم
من پدر نبودم
برادر نه
طاعونت بودم
سل، مالاریا
گیسوانت را نه عزیزم !
مرا شیمی درمانی کن
سرطانت منم
سپاس از آیینه ای که در برارم گرفتی
دیگر میدانم امروز اگر روز مرد هم باشد روز من نیست.
26/3/89 قم
شعر ی برای شهادت مظلومانه جواد ضحاک
لطفا شعر را در این سایت مطالعه بفرمایید:
http://urozgan.ir/fa-AF/article/1617/
سلام گرامیان!
هفته پیش آواره شاعران قم وتهران میزبان حضور یکی از صمیمی ترین دوستان خود بودند. جناب بشیر رحیمی که پس از هفت سال اقامت در کانادا هوای دیدار یاران کرده بود. یاران نیز او را چون نگین حلقه کردند، به دورش گرد آمدند وحضورش را گرامی ها داشتند.اینک بشیر باز هم به آنسوی اقیانوس ا طلس پرکشیده است. تا دیدار دیگر ماییم وهمین خاطره های بارانی وبهاری که از او باخود داریم. هرکجا هست خدا یا به سلامت دارش.!
گزارش مفصلش را می توانید در دو آدرس زیل بخوانید.
خانه ادبیات: http://www.khaanaweb.com/index.php?do=news&id=32
جمهوری سکوت:http://urozgan.ir/fa-af/article/1601
روز مادر
در گفتمان آیینه دل دال بر تر است
از برتری است این همه آماج خنجر است
آماج خنجر است ولی خون نمیشود
خون هم اگر شود دل ما شکل مادر است
دل شکل مادر است اگر خون شود بلی
هر چند پر شکسته کبوتر کبوتر است
آن قلهی بلند که لب خند می زند
آتشفشان داغ ولی زیر چادراست
در خون او تر است تمام شکوفه ها
رنگش اگر پریده و کم خون ولاغر واست
مفهوم دیگر است زمادر،سیاه سر
مهتاب خسته ای که زغم خاک بر سر است
چون آسمان دریغ کند ابر را زگل
او ابر می شود، جگرش عین هاجر است
پیچیده آفتاب خودش را میان ابر
شرمنده می رسد به نظر روز مادر است !؟
31/2/ 1390 قم
هدیه
به همسرم
کیک است این دلم ونگاهت که خنجر است
خنجر بکش تقابل ما نا برابر است
رنگ لبت همیشه قلم کرده دست من
رنگ لبت پریده، چو رخسار همسر است
درّ دری است لحن کلامت، هزارگی
یعنی چقدر قند لبانت مکرر است!!
حرفت درست من که کمالی نداشتم
مالی که داشتیم کمال برادر است
این بار هدیه ای که گرفتم برای تو
دربین هدیه های همه همسران سر است
گل نیست، سکه نست،نه نه،گوشواره نیست
قلبی است پر طپش که... ببین مال قنبر است!
دیگر توان هدیه بهتر نداشتم
یارانه نیست، سال جهادی که اکبر است[1]
دادم به ماه تکیه شب سرنوشت را
تخت است این خیال که ام ماه بستر است
31/2/ 1390 قم


نظرات () لینک مطلب