|
دور تر از چشم اقیانوس
|
نوشته ای از رادیو فرانسه در باره نشست غزنه میراث مشترک نمایشگاه کتاب تهران. قرار است در سال 2013 شهر غزنی افغانستان بعنوان "پایتخت فرهنگی جهان اسلام " میزبان همایشهای فرهنگی و بین المللی باشد. به همین مناسبت، فرهنگیان و اهل قلم افغان مقیم ایران، روز جمعه 22 ثور/ اردیبهشت نشستی را در یکی از سالنهای نمایشگاه کتاب تهران برگزار کردند. شوکت علی محمدی و قنبر علی تابش دو تن از محققان افغان، در دو سخنرانی جداگانه با عناوین " جغرافیای تاریخی و فرهنگی غزنین باستان" و "غزنی، شهر نخستین ها و شاهکار های ادب فارسی " اهمیت فرهنگی و ادبی تمدن عصر غزنویان و غزنه را به بررسی گرفتند. خبرگزاری مهر ایران، در گزارشی از این نشست، با عنوان " شاهنامه زیر گوش مسئولان ارشاد به یغمای افغان ها رفت ! / ایرانی ها کوتاه نیامدند " بخشی از سخنان محققان افغان درباره شاهنامه فردوسی بعنوان اثر پیدید آمده در دوره غزنویان را "مواضع نادرست و انحصار طلبانه " توصیف کرد. شوکت علی محمدی، در سخنرانی خود با اشاره به این نکته که " غزنه میتواند نمادی از تاریخ و فرهنگ سرزمین کهن ایران باستان باشد " به ریشه یابی جغرافیای تاریخی غزنی در کتاب اوستا پرداخته و گفت : " غزنه یکی از شهر های باستانی این سرزمین است که در دوره های مختلف، نام های متعددی را تجربه کرده است. روزگاری این سرزمین اروا خوانده شده است، روزگاری زابلستان و روزگاری هم غزنه." وی در بخش دیگری از سخنان خود به جغرافیای فرهنگی و زبانی غزنی پرداخته و گفت " بیشترین خصوصیتهای زبان اوستایی در لهجه مردم غزنه نمودار است و ویژگیهای واژگانی و دستوری زبان اوستایی را در زبان پارسی لهجه مردم غزنی میتوان یافت." شوکت علی محمدی با استناد بر پژوهشهای خود در کتاب " دُر اوستایی در لهجه غزنه" به این موضوع نیز اشاره کرد که چند صد واژه از زبان اوستایی تنها در لهجه پارسی غزنین موجود است.
امپراطوری غزنویان از سال 975 تا 1187 میلادی
سایت تاریخ اسلام
قنبر علی تابش، شاعر و محقق دیگرافغان در بخشی از سخنرانی خود گفت " اگر یک نگاه به تاریخ زبان و ادب فارسی بیندازیم به آسانی و شاید با یک کتاب از مرحوم بهار و شاید با یک کتاب تاریخ ادبیات فارسی آقای دکتر سبحانی در یابیم که بزرگترین شاهکار های زبان فارسی و ادبیات دری در بستر غزنه و عصر غزنویان متولد شده است، از این فراتر غزنه بستر نخستین هاست در ادب فارسی." وی از شاعران نامداری چون ابوسعید ابوالخیر، سنایی غزنوی و مسعود سعد سلمان در دوره غزنویان نام برد و گفت ابوسعید ابوالخیر نخستین شاعری بود که عرفان و تصوف را وارد شعر کرده و سنایی غزنوی هم نخستین شاعری است که عرفان و تصوف را وارد غزل و مثنوی شعر فارسی کرده است. قنبر علی تابش در بخشی دیگری از سخنانش با اشاره به یک روایت مشهور که 400 شاعر در دربار سلطان محمود حضور بهم میرسانده اند گفت "... تمام شاهکار هایی که در زبان فارسی خلق شده بخش عمده اش مربوط به دوره غزنویان است در راس شاهنامه فردوسی. .... این اثر گران سنگ به عنوان یک گنجینه گران بهای ادب فارسی در بستر تمدن غزنه آفریده شده است...." وی در ادامه از دیوان فرخی سیستانی، وامق و عذرای عنصری بلخی در شعر و دانشنامه علایی از ابو علی سینا، تاریخ بیهقی و قابوس نامه در نثر، در جمله آثاری نام برد که در دوره غزنویان پدید آمده اند. و اما خارج از سخنان محققان افغان درنشست سرای اهل قلم درباره " غزنه بعنوان میراث فرهنگی مشترک جهان اسلام"، آنچه جالب توجه است این است که خبرگزاری مهر ایران، در گزارشی از این نشست، با عنوان " شاهنامه زیر گوش مسئولان ارشاد به یغمای افغان ها رفت ! / ایرانی ها کوتاه نیامدند " سخنان محققان افغان را "مواضع نادرست و انحصار طلبانه " توصیف کرد. این خبرگزاری در گزارش مستقیم خود از پایان نشست یاد شده نوشت : " مدعوین، حاضران و مسئولان سرای اهل قلم مشغول بحث و گفتگو درباره مواضع نادرست و انحصار طلبانه این ادیبان افغانی هستند. شدت انتقادات به حدی است که برخی از حاضران ایرانی خواستار بر پایی مناظره ای با حضور ادیبان ایرانی شدند." در روز های بعد از این نشست، خبرگزاری مهر برای " روشن تر کردن فضای موجود و زدودن غبار ابهامات " در اظهارات دو سخنران این نشست، گفتگوهای جداگانه ای با شوکت علی محمدی و قنبر علی تابش ترتیب داد اما به نظر میرسد این بار، این دو محقق افغان هستند که از نحوه گزارش اظهارات خود از این گفتگوها از سوی خبرگزاری مهر، دچار ناخشنودی شده اند. شوکت علی محمدی در یادداشتی زیر عنوان " شکل گیری شاهکارهای زبان فارسی در بستر تمدن غزنه حرف گزافی نیست " در وبلاگ خود، گزارشهای خبرگزاری مهر را "غیرحرفه ای" خوانده و نوشته است خبرنگاران این خبرگزاری میان " جغرافیای فرهنگی و سیاسی " تمایزی قایل نشده اند. قنبر علی تابش نیز در یک یادداشت دیگر در وبلاگ خود، نحوه گزارشدهی خبرگزاری مهر از این جریان را "غوغای ناموجه" توصیف کرده و از عنوان داده شده به گفتگو و " سهل انگاری " در یکی دو مورد دیگر در متن گزارش، نارضایتی نشان داده است. در گفتگویی با قنبر علی تابش از او خواسته ایم به نکاتی که احتمالا در سخنرانی او موجب سوءتفاهم و ناخرسندی حاضران ایرانی در نشست هفته گذشته شده است، اشاره کند. وی در بخشی از این گفتگو به دو پرسش دیگر از جمله اینکه " آیا تعارض میان جغرافیای سیاسی امروز ( هردو کشور) و حوزه فرهنگی و تمدنی مشترک آن زمان موجب این سوءتفاهم شده است ؟" و اینکه " چرا در نشست یاد شده محققان ایرانی حضور نداشته اند؟ " پاسخ میدهد. [ ۱۳٩۱/۳/٤ ] [ ۱٢:۱٩ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
چند روز پیش گزارش خبرگزاری مهر از نشست «غزنی؛ میراث مشترک فرهنگی جهان اسلام» بحثانگیز شد و جوابیههایی از سوی بعضی از هموطنان ما را در پی داشت. من جوابیهای به این خبرگزاری فرستادم که دیروز در سایت خبرگزاری انعکاس یافت. ضمن سپاسگزاری از مسئولان خبرگزاری به خاطر درج این جوابیه و نیز تشکر از دوستانی که انتشار مطلب در آنجا را وسیله شدند، اینک اصل خبر و جوابیهام را به نقل از خبرگزاری مهر پیشکش میکنم. امیدوارم که تداوم این گفتوگوها سببساز مهرورزی بیشتر میان همزبانان باشد. لینک به وبلاگ کاظمی: http://mkkazemi.persianblog.ir/post/729/ ادامه مطلب [ ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ٩:٤٥ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
تابش در مصاحبه با خبرگزاری مهر: اگر من از میراث اجدادمان در غزنه یاد میکنم، یغماگر هستم؟! در پی غوغای ناموجهی که از سوی خبرگزاری مهر درمورد سخنان من و جناب محمدی انجام شد. بسیاری از خبرنگاران و مردم عادی ایران از سخنان ما بر آشفتند و فکر کردند که مادر پی تصاحب مفاخر آنان هستیم. در همین راستا خبرگزاری مهر خواهان مناظره بین ادیبان افغانی و ایرانی شدند. ما با کمال اشتیاق اعلام آمادگی کردیم اما شرط گذاشتیم که طرف ایرانی ما ادیب و محقق باشد. تا فرصت مناظره بر سر مسایل بدیهی ضایع نشود. اما دیروز دوستان از خبرگزاری مهر زنگ زد و از من خواست که با مهر مصاحبه کنم. لحن صحبت به گونه ای بود که انگار از خیر مناظره گذشته اند . به گمانم هیچ محقق و ادیبی حاضر نشده است که در مورد امور بدیهی به مناظره بپردازد. با این یاد آوری که در گزینش عنوان و یکی دو مورد دیگر بازهم ازسوی خبر گزاری مهرسهل انگاری شده از جمله به جای "تن و روح" "تن و بدن" و بجای "کشور مصر" "ریل و راه آهن" گذاشته اند که من هر چه فکر کردم ارتباط شان را نفهمیدم!!!. برای خواندن متن کامل این مصاحبه بر روی لینک زیر کلیک کنید: http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1602586
[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ٩:٤٤ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
متن سخنرانی قنبرعلی تابش در نمایشگاه کتاب تهران (سرای اهل قلم)
به دلیل غوغای ناموجه خبرنگاران ایرانی و نیز تحریف سخنان من در سرای اهل قلم, نمایشگاه کتاب 91 تهران, متن کامل سخنرانی ام را تقدیم شما خوانندگان عزیز می کنم. با این یاد اوری که این متن بدون کم وکاست از فایل صوتی پیاده شده و تنها تغییر مهم در آن این است که در متن سخنرانی سخنان دکتر سبحانی به دلیل کم بود وقت نقل به مضمون شده بود در این جا متن مستقیم جناب سبحانی از کتابش نقل شده است. امیدوارم فرصتی پیش بیاید که این طرح را بتوانم تاسال دیگر تبدیل به یک کتاب کنم. به نام خداوند باران و گل که بخشید از آسمان نان و گل سلام و درود بر شما حضار گرامی و ارجمند، فرهیختگان و فرزانگان بحث های آقای محمدی اگرچه ماهیتا بحث های سنگینی هست اما با بیان شیوا و ساده ایشان بسیار شیرین بود و قابل استفاده، جا دارد که تشکر کنیم از مسئولین ارجمند سرای اهل قلم که محفل بزرگداشت غزنه را در سرای اهل قلم برگزار کردند و چرا که نه، غزنه در 2013 مرکزفرهنگی جهان اسلام اعلام شد. خدا را سپاس که جهان اسلام با همه ی دردمندی هایی که جناب مولوی صاحب کروخی اشاره فرمودند با همه ی سیاهی هایی که آفاق زندگی ما را در جهان اسلام به در بر گرفته, هنوز اون خردک شرر هایی در جهان اسلام هست که میاید از غزنه به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام تجلیل می کند و این را وظیفه جهان اسلام می داند که از یک برهه درخشان و تاریخی غزنه تجلیل به عمل آید. اگر غزنه بر جهان اسلام حق علمی و حق فرهنگی دارد این حق بر حوزه فارسی زبانان و دری زبانان دو برابر می شود. در حوزه ی زبان و ادب فارسی علاوه بر بعد علمی و فرهنگی غزنه یک حق ویژه دارد . من عرایض مختصرم را با عنوان غزنه شهر نخستین ها و شاهکار های ادب فارسی تقدیم شما می کنم اگر یک نگاه به تاریخ زبان و ادب فارسی بیندازیم به آسانی و شاید با یک کتاب از مرحوم بهار و شاید با یک کتاب تاریخ ادبیات فارسی آقای دکتر سبحانی در یابیم که بزرگترین شاهکار های زبان فارسی و ادبیات دری در بستر غزنه و عصر غزنویان متولد شده است از این فراتر غزنه بستر نخستین هاست در ادب فارسی. نخستین ها یعنی این که بسیاری از قالب های ادب فارسی در عصر غزنویان و در بستر غزنه پدید آمده است بسیاری از ژانرهای ادبی و بسیاری از موضوعات در غزنه شکل گرفته است که من به صورت مختصرا در اینجا خدمت شما توضیح میدهم. اولین حق غزنه حق ادبی است بر حوزه زبان فارسی. کسان, سروران و فرهیختگانی را من در جمع می بینم که وقتی به این لاطایلات ما گوش می دهند یعنی این که علاقه مندی و طبیعتا آشنایی هم به ادبیات فارسی دارند میدانند که سبک خراسانی در تاریخ ادبیات فارسی یک سبک فاخر، ارجمند، ارزشمند است که در این سبک آثار بسیار گران سنگی پدید آمده است. بعضی از صاحب نظران ادب فارسی معتقدند که دوره سبک خراسانی در تاریخ ادبیات فارسی تکرار ناشدنی است. همین سبک فارسی با این فخامت و و الایی در بستر غزنه و اکثرا در عصر غزنویان پدید آمده است بزرگترین آثار غزنویان همین آثاری هست که ما امروز در تاریخ ادبیات به عنوان شاهکارهای زبان فارسی درس می خوانیم. نخستین ها هم چنان که اشاره کردم بعضی از اتفاقات ادبی بعضی از قالب ها بعضی از مضمون پردازی ها در قالب ها اولین بار در عصر غزنویان برای اولین بار در بستر زبان فارسی اتفاق افتاده است که من فقط چهار نمونه از این نمونه ها را خدمت شما عرض می کنم، 1. ابو سعید ابول الخیر ابوسعید ابولخیر نخستین شاعر زبان فارسی است که محتوای عرفانی و تصوف را وارد شعر کرده است رباعیات ابو سعید ابول الخیرعارفانه ترین و عمیق ترین مضمون های شعر فارسی را در بر دارد. و ابو سعید اولین کسی است که عرفان و تصوف را وارد شعر فارسی کرده است که در این جهت بر سنایی, بر عطار بر مولانا هم پیشینی دارد. 2. سنایی غزنوی: سنایی غزنوی در خیلی از ژانر ها و در خیلی از مضمون پردازی ها و ابتکارات و ابداعات جزء نخستین های شعر فارسی است و این در عصر غزنویان و در بستر فرهنگ غزنه این ابداعات انجام شده است، سنایی غزنوی اولین شاعری است که عرفان و تصوف را وارد غزل کرده است. ابو سعید عرفان را وارد شعر کرده بود. سنایی نخستین کسی است که عرفان و تصوف را وارد غزل وارد مثنوی و مفاهیم عالی مدحی و اسلامی , مفاهیم ع میق کلامی اسلامی را وارد غزل وارد مثنوی کرده است. فارسی کرده است من از آقای دکتر سبحانی سخنی را نقل می کنم ایشان میگوید "غالب شعرایی که بعد از سنایی به مسایل حکمی و عرفانی وارد می شدند, به آثار این شاعر نظر داشتند. اماباید گفت که انسجام و استحکام کلام و دقت در به کار بردن الفاظ و ترکیبات تازه و ایراد معانی دقیق در اشعار سنایی به حدی است که تقلید از وی را حتی برای شاعران بسیار توانا مشکل کرده است."( دکتر توفیق سبحانی, تاریخ ادبیات 2 تهران, دانشگاه پیام نور, 1381ص 20) که هر کسی که در طول تاریخ ادبیات فارسی به مضمون عرفانی نزدیک شده باشد نگاه به سنایی دارد و ایشان معمتقد است که کسی هم نتوانسته هست جایگاه سنایی را در این جهت پر کند و یا قدم جای پایش بگذاراد. 3. مسعود سعد سلمان، فاخرترین سوزناک ترین حبسیات رادر عصر غزنویان در بندی خانه غزنویان سروده است یعنی سوزناک ترین حبسیات زبان فارسی شعر, فارسی شعری که در زندان و حبس سروده شده در عصر غزنویان توسط مسعود سعد سلمان سروده شده است پیدا است که این بندی خانه سلطان محمود غزنوی هم یک بندی خانه ای بوده که در آنجا زندانی یا بندی از آزادی نسبی برخوردار بوده است. مسعود سعد در زندان شعر نوشته با رقیبان مشاعره کرده کسانی که باعث شده مسعود سعد در زندان بیافتد آن را هجوکرده ا ند. آنها را افشا کرده در همین زندان پس بنابراین یک آزادی هم برخوردار بوده زندانیان که مورد نظر ما نیست و هنوز ادامه دارد و یک ژانر مفهومی در ادبیات فازسی مطرح است این حبسیات شروع و اوجوش عصر غزنویان و مسعود سعد سلمان است . مسمط یکی از قالب های ابداعی منوچهری است در عصر غزنویان در غزنه. دوستان و حاضران می دانند که مسمط، یکی از قالب های مهم شعر فارسی است که هنوز هم وجود دارد و احتمال اینکه که با بعضی از گرایشهای پست مدرنستی در بعضی از کلاسیک سرایان موجود این قالب شعری دوباره بیاید یک بار دیگر قالب مسلط شود وجود دارد، این قالب توسط منوچهری در عصر غزنویان و در غزنه پدید آمده است، غزنه بستر شاهکارهای زبان فارسی است آنچه گفتم نمونه ای از نخستین های زبان و شعر فارسی بود غزنه بستر شاهکارهای زبان فارسی باز هم فرصت کافی نیست که در اینجا به صورت اجمالی و حتی فهرست وار به تمام این شاهکارها پرداخته شود مشهور است که دربار سلطان محمود غزنوی فقط 400 تا شاعر داشته بنابراین 400 تا شاعر را فقط اگر نام ببریم وقت ما پر می شود و کم می آید، شاهکار های زبان فارسی هم در تاریخ ادبیات فارسی هم وقتی که ورق بزنیم می بینیم که تمام شاهکار هایی که در زبان فارسی خلق شده بخش عمده اش مربوط به دوره غزنویان است در راس شاهنامه فردوسی، حکیم طوس این شاهنامه در عصر غزنویان و با تمام اختلافات قرائاتی که در تحلیل و منشاء و این که دربار غزنوی منشاء و عامل و مشوق بوده یا فردوسی اثرش را از قبل نوشته و برده در دربار ارائه کرده بالاخره این ها مباحث تاریخی و نسخه شناسی و به ما مربوط نیست الان ولی این شاهنامه این اثر گران سنگ و فاخر زبان فارسی که و می تواند هویت ایرانی تلقی شود ایران که میگم به مفهوم عام حوزه ی تمدنی ما هست در حوزه فلسفه این اثر گران سنگ هنوز ناشکافته مانده این اثر حامل خرد اویستاییست از نظر فلسفی هم از نظر سیاسی و جامعه شناسی بسیار بستر مناسبی برای تحقیقات جدیدی هست شاهنامه فردوسی این اثر گران سنگ به عنوان یک گنجینه گران بهایی ادب فارسی در بستر تمدن غزنه افریده شده است شاعران دیگر را که باز هم از دیوان ها و اثارشان شاهکار های زبان فارسی است فرخی سیستانی است دیوان فرخی سیستانی در ادبیات ما بی نظیر است در عصر غزنویان سروده شده است عنصری بلخی با اثر معروف وامق و عذرا و همین طور خنگ بت و سرخ بت که در وصف تندیس های شهمامه و صلصال در بامیان سروده شده اینها از اثار های شاهکارهای جاویدانه زبان فارسی است.شاعران دیگر و اثار این شاعران هم مثل سید حسن غزنوی ابولفضل بستی ابورافع هروی و دیگران هم اگر تحقیق شود یک بخش عمده ای از زبان فارسی و اثار گران سنگ و شاهکار های زبان فارسی در عصر غزنویان پدید آمده است این در بخش شعر بود در بخش نثر البته در نثر ما نثر ها حامل محتوا های علمی، فنی، وفلسفی و کلامی و نجومی هم هست که فعلا ما به اون بخش ها کار نداریم امیدواریم دوستان دیگر این مباحث را بیان کنند جهان اسلام وقتی غزنه را پایتخت فرهنگی بر می گزیند, بیشتر به اعتبار این محتوا ها است محتواهایی که ابو علی سینا محتواهایی که بیرونی، محتواهایی که پدید آمده و برای اولین بار در جهان اسلام خلق شده در نثر هم بزرگترین آثار نثری ما در عصر غزنویان پدید آمده است با توجه به اشاره جناب امیری که وقت محدود است من اینجا عرض می کنم که شمس المعالی قابوس ابن وشمگیر ابولفضل بیهقی .ابوالفضل بیهقی را شما هم در دوره دبیرستان می خوا نید و هم در دوره دانشگاه و هیچ علاقهمند و نثر به ادب فارسی نیست که یک بار تورقی به این کتاب گرانسنگ بیهقی نکرده باشد. این کتاب بهیقی از آ ن آثار ی است که در عصر غزنویان پدید آمده است. وباز هم به قول آقای دکتر سبحانی "نویسنده مثل ابو الفضل بیهقی, چنان بر حوزه زبان تسلط وچیرگی دارد که در دوره های بعد نویسنده که همطراز او باشد به ظهور نرسیده است. در حقیقت او نثر ساده فارسی را با اثر خویش به مرحله رسانده است که دیگران حتی به آن نزدیک نشده اند "(دکتر توفیق سبحانی, هما ن ص 3) این یعنی این که جناب سبحانی گلستان را هم در نظر دارد یعنی گلستانی که در قرن 7 آفریده شده و الان از شاهکار های ما تلقی میشود ایشان کسی نیست که از زیبایی گلستان آگاهی نداشته باشد. ایشان میگو ید که تا حالا کسی به سلاست وزیبایی نثر بیهقی نثری نیافریده. ابن سینا و آثار گران سنگ ابن سینا در حوزه های مختلف در عصر غزنویان آفریده شده است.و ازجمله آ نچه که شاهد مثال ما است دانشنامه علایی است که به زبان فارسی با نثر زیبای ابوعلی سینا تحریر شده. قابوس نامه عنصر المعالی کیکاوس در این عصر آفریده شده اثر گران سنگ عرفانی کشف المحجوب هجویری که هنوز هم یکی از منابع ارزشمند عرفانی و تصوف ما تلقی می شود در غزنه و در همین عصر آفریده شده ترجمه رساله قشیریه که هنوز هم جامع ترین منبع برای مطالعه تصوف است در همین عصر آفریده شده آثار نصرالله منشی در همین عصر آفریده شده و همین طور.. مفصل است ابن مسکویه, ابوالفرج اصفهانی, صاحب بن عباد وآثار دیگری را که ادم به یاد سخن اندیشمند و فیلسوف معاصر می افتد که او معتقد است خرد فلسفی با فارابی شروع می شود با ابن سینا در محاق میرود و از بین می رود آدم وقتی حجم وسیع تحقیقات در حوزه های مختلف در این عصررا می بیند در تمام حوزه ها یک چنین قضاوتی برای ادم اتفاق می افتد که انگار در عصر غزنوی تمام آثارادبی و انواع ادبی آمده به اوج رسیده و در همان اوج باقی مانده و بقیه خیلی در این میان کار زیادی نتواسته من یکی مثنوی دارم به نام گل سرخ که چند بیتش درباره غزنین است با تقدیم آن رفع مزاحمت می کنم . شهر ما «حضرت غزنین بخوان محترم داشته گل را باران غزنه باغی ز بهار زابل زان همه نقش و نگار زابل زالش آیینة نام پدران رستمش نامور ناموران رونق شعر دری از غزنه «نامورنامه» بری از غزنه غزنه سبک قلمش بیهقی است مشرب فلسفهاش ذنبقی است بوسعید از دل این خاک شکفت شور مجدود از این تاک شکفت شهر ما زادگه هجویری «کشف»ش از شهر خدا تصویری عشق از این خطّه به دهلی پر زد گشت تا تاج محل را در زد بردرش دُرّ دری را حک کرد در جهان هنر او را تک کرد شأن او شوکت اهرام شکست نیلگون آینه در آب نشست واسلام...
[ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۱:۳۱ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
وای به حال مخاطب بیچاره! دیروز در نمایشگاه کتاب در سرای اهل قلم نشستی برگزار شد که در آن جناب اسد الله امیری شوکت علی محمدی , مولوی کروخی و من شرکت داشتیم. در این جلسه جناب شوکت علی محمدی با عنوان "جغرافیایی تاریخی غزنین باستان" سخنانی را ایراد کردند ومن هم با عنوان "غزنه شهر نخستین ها و شاهکارهای ادب فارسی" نکاتی را تقدیم کردم . با تاسف خبرگزاری مهر از این نشست گزارشهای غیر واقعی و نا مطلوبی را ارائه کرده اند که ممکن است باعث تحریک احساسات برخی از ایرانی ها شود. توضیحی را که می توانم در باره این گزارش ها بیان کنم این است که من هر گز نگفته ام که این شاهکارهای ادب فارسی مال افغانستان است. وهر گزهم نگفته ام که مال ایران نیست. بلکه تنها گفته ام که این شاهکارها در بستر تمدن غزنه و غزنویا ن پدید آمده است. این کجایش نفی ایران است؟! وحتی تصریح کردم که غزنین جزء تمدن زبان فارسی و ایران باستان بوده است. آیا این سخن به مفهوم به یغما بردن شاهنامه است؟!آیا امانت داری یک خبر نگار چنین است؟!. گاهی هم برداشت خود شان را از صحبت های ما به نام ما گزارش کرده اند. به هر حال امید وارم خبر نگاران عزیز قدری منصفانه تر بنویسند. اگر خبرنگاران گرامی در تمام موارد در تهیه گزارشها و اطلاع رسانیهای شان برای مردم ایران و جهان اینگونه عمل کنند وای به حال مخاطب بیچاره ! در زیل گزارش مهر را تقدیم شما می کنم:
لینک مستقیم: http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1599556
[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۱:٠٤ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
خبر ممنوعیت مهاجرین افغانی در پارک صفه اصفهان در روز سیزده بدر، ازتإثر برانگیز ترین خبرهای امروز بود. خیری که بسیاری از ایرانیان هم، آن را تاب نیاوردند و از شنیدنش اظهار تاسف و شرمندگی نمودند. این دو بیتی را به منزله یک "آه سرد کوتاه" از من بخوانید. بهار آمد ولی آوازه ممنوع تنفس در هوای تازه ممنوع
حضور مرغ بال و پر شکسته کنار جویبار و سبزه ممنوع [ ۱۳٩۱/۱/۱۳ ] [ ٦:٤۸ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
دوست شاعر و پژوهشگرم جناب محمدی نقدی بر دل خونین انار نگاشته است که در سایت های جمهوری سکوت ، جاغوری یک و غرجستان منتشر شده با سپاس از این عزیز لینک های آن را تقدیم می کنم: جمهوری سکوت: http://republicofsilence.org/fa-AF/article/2076/ غرجستان: http://ghurjistan.com/archives/10460 جاغوری یک: http://jaghori1.blogfa.com/post-1371.aspx
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ] [ ۱۱:٠٠ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
دوست فرهیخته ام جناب استاد سید ابوطالب مظفری نقدی بر " دل خونین انار" نگاشته است که امروز در سایت بی بی سی به نشر رسید با این توضیح که عنوان نقد استاد در سایت بی بی سی کمی دست خوش تغییر شده است که من آن را با همان عنوان اصلی به حضور تان تقدیم می کنم:
از جناب «قنبرعلی تابش» شاعر نام آشنای افغانستان پیش از این سه مجموعه شعر با نامهای؛ «دورتر از چشم اقیانوس» (حوزه هنری 1376) «آدمیپرنده نیست» (انتشارات عرفان۱۳۸۲) و «یک شعلهنوبهاران» (تکا ۱۳۸۹) انتشار یافته و «دل خونین انار» چهارمینمجموعه شعر ایشان است که به تازگی توسط انتشارات صبح امید در کابل منتشر شده است. تم غالب شعرهای جنابتابش در سه کتاب اولش «وطن»، «مهاجرت» و «مذهب» است. آن سه کتاب قبلی در واقع ادامه یکدیگرند. با خوانش دل خونین انار متوجه میشویم که شعرهای تابش در صورت و سیرت تغییراتی را پذیرفته است. اینک آن تغییرات: (لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید)
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱٢/٩ ] [ ۱:٢٧ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
تازه ترین مجموعه شعرم با نام "دل خونین انار" توسط انتشارات صبح امید در کابل از چاپ بر آمد. طرح جلد: طیبه امینی ویرایش و صفحه آرایی: محمد کاظم کاظمی تیراژ: 3000 نسخه غزلی از این مجموعه را تقدیم می کنم: دو هفت سال و دو تا چین[1] چه بی قرار و چه بی بغض و بی کلام، وطن! من آمده به تماشای تو، سلام وطن! شنیده کودک تو بوی سبز پیرهنت و گویدش که نرو پیش، هست دام، وطن چه سالهاست که تبعید شانههای تو ام اشاره کن که دگر پرزده بیام، وطن! بله! چو دامن چین چین توست پیشانیم سپید گیس شدم در عراق و شام، وطن! دو هفت سال و دو تا چین، کمال بیدردی است نسوخته، به فراقت شدم تمام وطن اسیر جنگل مازندران شده دل من کجاست شیهة آن تکسوار سام، وطن! دو بیکسیم به دو سوی هیرمند رها نمیدهد دگر اینجا خدا پیام، وطن! پیام نه، که دگر قطرههای باران نیز دریغ کرده ز چشم من التیام، وطن! «بیا بریم...» چگونه؟ ولی نمیگویند چگونه باز کنم گام را ز گام، وطن! و بیدلیل، چو من، چشم در غروب، بخند که در گلو نکند بغضت ازدحام، وطن! زابل، 1/9/1390 [1]. در بازدید دستهجمعی شاعران شرکت کننده درکنگره شعر سیستان از مرز ایران با افغانستان, همه دوست داشتیم که کمی پیشتر به سمت افغانستان برویم، امّا میزبانان مسول با تاکید میگفتند پیشتر نروید که شلیک میکنند. [ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ ] [ ۱٢:٤٩ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
سلام دوستان عزیز با شعر تازه منتشر شده ای در سایت جمهوری سکوت در خدمتم [ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ۸:۳۳ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
گهوره ها را منفجر کردند تقدیم به شهداء روز عاشورای کابل ( زیارتگاه
از شیشه های شهر کابل خون چکان پیدا است آیینه های شهر مان هر روز عاشورا است
از شانه اش افتاد در پای علم پرخون این بار دستان رقیّه در حرم سقا است
گیسو به گیسو دختران آغشته در خون اند درمخته ها بغضی که ترکیده است "یا زهرا" است
گیسوی سرخ کودکت را ناز کن مادر! اصغر همیشه در میان خون خود لالا است
ازچشم خونینی که بین جا نماز افتاد باید بدانی سجده گاهش تربت مولا است
پرپر زنان قلبی میان کوچه می خواند رنگ حنا هرجا چرا رنگ عروسی ها است ؟
سبزینه پوشی می زند فریاد در تصویر یعنی که زینب باز بین کشته ها تنها است +++
پای علم یک دختر معصوم می گرید دست سکینه همچنان در دامن آقا است
گهوره ها را منفجر کردند خواب آلود شام غریبان شمع ها آبستن فردا است
خون شما دامان شان را زود می گیرد خون شما از جنس توفان های عاشورا است
15/9/1390 (شام غریبان ) قم
[ ۱۳٩٠/٩/۱٦ ] [ ۱:۳٥ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
هیرمند اشک گرم غرجستان نام رستم شنیده ای پسرم؟! خواب تهمینه دیده ای پسرم؟ ازسمنگان چقدر میدانی؟ شاهنامه تو هیچ می خوانی؟ باش پلکی به سیستان بزنیم یک سر از بلخ باستان بزنیم سیستانی که چیستان شده است نیلگون شهر آسمان شده است فرّ جمشید و جام، نیمروزی است تخت رستم و سام، نیمروزی است شهر البرز، نا کجا آباد شعله زد بلخ را، شد امّ بلاد بلخ، صبح دمیده از البرز یک شمالک، وزیده از البرز فصل شعر و گل وغزل غزنه پارسی عسل عسل غزنه کوچه سارش سنایی و مْشکان صبح دانش، سپیدهی عرفان طوس در غزنه تا تأمل کرد شاهنامه چمن چمن گل کرد قندهاری است نسل سرخ انار خون چکان،دل پسند، چون لب یار هیرمند اشک گرم غرجستان مثل ماری به خویشتن پیچان دامن سیستان گرفته به کف می کفد از جگر ، کف اندر کف یا چورستم، که آذرخش زده یک نهیبی به جان رخش زده می تپد مثل باد در صحرا آه و فریاد و داد در صحرا می کند ریش و مو برای پسر وای من! وای وای وای پسر! جاری از هر دو چشم خونابه کو نریمان و زال و رودابه؟ نخل را چاه، هست،چاره به شب سیستانی است، هرستاره به شب هر کجا روز، روز تاریخ است سیستان نیمروز تاریخ است شرق اینجا است زیر خاکِ روان بغضش از دانه های تاک روان ××× باز شد پای هیرمند به خون رنگ نیرنگ زد به لب هامون شاه در خانه بذر کین افشاند چشم خود را به جوی خون غلطاند شاه وسیمرغ در مقابل هم یار و اسفندیار قاتل هم تیر سیمرغ، چشم می جوید چشم را پشت خشم می جوید شاه وگیسوی یار در یک سو نعش اسفندیار در یک سو چشم اسفندیار بینایی است بال سیمرغ، عقل رویایی است مرغ جادو، نه. زال، سیمرغ است مرغ، زال و دو بال سیمرغ است شاه تدبیر داشت، بال نداشت چشم شاهیش اعتدال نداشت زال و سیمرغ وسیستان گم شد نام ایران باستان گم شد بعد از آن چاره مان به ناچاری اشکمان در پسر کشی جاری دشنه ها مان در آستین پنهان خون همیشه به روی دسترخان خون اسفندیار شد نقاش گل سرخی کشید،شد خشخاش گیسوان نگار سرخ از خون دشت های مزار سرخ از خون پسرم! تا که جنگ در خانه است نعش اسفندیار بر شانه است غزنه تا باز می شود مشتش بیهقی می چکد از انگشتش هیرمند مقدس اشک من است یادگاران جنگ اهرمن است تو اهورای مهر باش پسر عبرتت باد سرنوشت پدر ! 26/8/1390 قم قنبرعلی تابش
[ ۱۳٩٠/٩/۱٤ ] [ ۱٢:٥٥ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
غزلی برای شهداء مظلوم کویته به کدامین گناه خنجر زد؟ او که کفتر بود و فقط پر زد؟!
چه غریبانه یا رضا می گفت! آخرین لحظه ای که پرپر زد!
پرکشیدن در این جهان جرم است هرکه آمد پرنده را سر زد
رافضی وهزاره وشیعه! حکم تکفیر بر کبوتر زد!
×××
بوی ضحاک میدهد این تیغ کیست این اژدری که چنبر زد؟
سالها پیشتر همین خنجر سجده رفت و به فرق حیدر زد
شمر شد یک زمان به شط فرات تیر را بر گلوی اصغر زد
روز دیگر کنار بند امیر شعله در گیسوی صنوبر زد
×××
خون ما راز سرخ روی ما است کربلا را چقدر خنجر زد؟
28/7/1389
[ ۱۳٩٠/۸/۱ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
در تیک تاک ساعت من بغض نا چکیده در تیک تاک ساعت باران میده میده در تیک تاک ساعت ضربان قلب من تند. آرام قلب ساعت انگار آرمیده در تیک تاک، ساعت انگار خیره مانده در نقطه ای نگاهش چیزی به نقطه دیده، در تیک تاک، ساعت؟ شاید صدای پایت پیچیده پشت باران شاید ولی شنیده در تیک تاک ساعت ثانیه گردِ من تو، من هم دقیقه گردت دورم زدی! وزیده در تیک تاک ساعت ! ساعت که پنج عصر است او رفته گل ...ولی حیف گل اشتباه چیده در تیک تاک ساعت عقرب که نیست اینجا مارا گزیده باشد این عقربه، گزیده، در تیک تاک ساعت 16/4/1389 قم
[ ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ۱٢:٥٧ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
دوست عزیزم، شاعر گرامی جناب محمد حسین هاشمی، با نگاه خطاپوشی که ویژه پاک دلانی چون اوست، غزلی زیبایی را برای من سروده است که ضمن سپاس از نوازشهای بزرگ منشانه اش، آن را تقدیم شما فرزانگان می کنم. هاشمی عزیز اکنون ساکن استرالیا است. عنوان شعرش " نظر کرده ای آفتاب"است که شایسته است آفتاب را استعاره از شخص هاشمی گرامی بگیریم و من از همین رو عنوان پست را "نظر آفتاب" گذاشتم.ایشان همین غزل را در وبلاگ نوربندش هم گذاشته است لینکش در سمت چب همین صفحه در دسترس میباشد.
نظرکرده ی آفتاب
تو نظر کرده ی آفتابی تابشی،بارش ماهتابی باد پیچیده در رقص نی زار زخمه ی تار جان ربابی چشمه ای، رود بار خیالی جنبش ماه، در سطح آبی نقش چین، روی کاشی کاشان شمّ گل، انتشار گلابی شاعری یا که خود جوهر شعر شاید اعجاز امّ الکتابی شعر دردی که افتاده در تو نه، تو خود پیچشی، التهابی از چه جنسی، چه هستی، که هستی؟ خود سئوالی وهم خود جوابی در ادب زار شعر معاصر تو یگانه گل انتخابی رود باران شعر دری را تو زلالی ترین انشعابی عاشقی،عشق،یا آتش طور؟ من نفهمیده ام از چه بابی با زبان به جز عاشقانه کی توانم تو را ارز یابی گر همین گونه وصف تو گویم این غزل می شود هم کتابی [ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ٢:٠٩ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
امروز روزمرد بود در ایران و من با اقتدار در خانه نشسته بودم که ...مثل همیشه رفتم سراغ وبلاگها . از جمله وبلاگهای خانم تکتم و مریم حسینی دو خواهر شاعری که ازکشفیات مهم ماههای اخیر انجمن ادبی کلمه در قم به حساب می آیند. این دو خواهر خیلی غمناک می سرایند و البته زیبا. امروز هم این دو خواهر شاعر وبلاگهای شان را بروز کرده بودند. شعرهای شان را با اشک و بغض خواندم برای هردوشان هم کامنت نوشتم. آنچه را که می خوانید کامنتی است که برای وبلاگ خانم مریم حسینی نوشته ام. روز مرد سلام ! مریم خانم! شعرهای شما دو خواهر چقدر اندوهناک است. چقدر شکننده! امروز روز مرد است و من چقدر تحقیر می شوم در شعرهای شما! و من به حیث یک مرد افغانی چقدر شرمنده ام از تو از تکتم و تمام دختران هموطن بی وطن! ودختران هموطن در وطن آه از زخمهای شما که سر باز کرده است کاش زخمهای شما سرطان بود مرا که شیمی درمانی اش می کردم کاش به جای گیسوا ن شما من... آری عزیزم! هستم. من گیسو بریده ام من بینی بریده ام من مردت نبودم من پدر نبودم برادر نه طاعونت بودم سل، مالاریا گیسوانت را نه عزیزم ! مرا شیمی درمانی کن سرطانت منم سپاس از آیینه ای که در برارم گرفتی دیگر میدانم امروز اگر روز مرد هم باشد روز من نیست. 26/3/89 قم [ ۱۳٩٠/۳/٢٦ ] [ ٢:٤٧ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
شعر ی برای شهادت مظلومانه جواد ضحاک لطفا شعر را در این سایت مطالعه بفرمایید: [ ۱۳٩٠/۳/٢۱ ] [ ٩:٢٩ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
سلام گرامیان! هفته پیش آواره شاعران قم وتهران میزبان حضور یکی از صمیمی ترین دوستان خود بودند. جناب بشیر رحیمی که پس از هفت سال اقامت در کانادا هوای دیدار یاران کرده بود. یاران نیز او را چون نگین حلقه کردند، به دورش گرد آمدند وحضورش را گرامی ها داشتند.اینک بشیر باز هم به آنسوی اقیانوس ا طلس پرکشیده است. تا دیدار دیگر ماییم وهمین خاطره های بارانی وبهاری که از او باخود داریم. هرکجا هست خدا یا به سلامت دارش.! گزارش مفصلش را می توانید در دو آدرس زیل بخوانید.
خانه ادبیات: http://www.khaanaweb.com/index.php?do=news&id=32 جمهوری سکوت:http://urozgan.ir/fa-af/article/1601 [ ۱۳٩٠/۳/۱٥ ] [ ۱٠:٤۱ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
روز مادر در گفتمان آیینه دل دال بر تر است از برتری است این همه آماج خنجر است آماج خنجر است ولی خون نمیشود خون هم اگر شود دل ما شکل مادر است دل شکل مادر است اگر خون شود بلی هر چند پر شکسته کبوتر کبوتر است آن قلهی بلند که لب خند می زند آتشفشان داغ ولی زیر چادراست در خون او تر است تمام شکوفه ها رنگش اگر پریده و کم خون ولاغر واست مفهوم دیگر است زمادر،سیاه سر مهتاب خسته ای که زغم خاک بر سر است چون آسمان دریغ کند ابر را زگل او ابر می شود، جگرش عین هاجر است پیچیده آفتاب خودش را میان ابر شرمنده می رسد به نظر روز مادر است !؟ 31/2/ 1390 قم
هدیه به همسرم کیک است این دلم ونگاهت که خنجر است خنجر بکش تقابل ما نا برابر است رنگ لبت همیشه قلم کرده دست من رنگ لبت پریده، چو رخسار همسر است درّ دری است لحن کلامت، هزارگی یعنی چقدر قند لبانت مکرر است!! حرفت درست من که کمالی نداشتم مالی که داشتیم کمال برادر است این بار هدیه ای که گرفتم برای تو دربین هدیه های همه همسران سر است گل نیست، سکه نست،نه نه،گوشواره نیست قلبی است پر طپش که... ببین مال قنبر است! دیگر توان هدیه بهتر نداشتم یارانه نیست، سال جهادی که اکبر است[1] دادم به ماه تکیه شب سرنوشت را تخت است این خیال که ام ماه بستر است 31/2/ 1390 قم
[ ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ۸:۱۱ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
سلام دوستان عزیز! دیروز با همت عزیزان و فرهیختگان خانه ادبیات و رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی لینک همین گزارش در جمهوری سکوت: http://urozgan.ir/fa-af/article/1581/ جاغوری یک: http://jaghori1.com/post-886.aspx
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٢/٢۳ ] [ ٤:۱٧ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
خوانندگان عزیز سلام! اواخر سال 89 جالب ترین خبر در سایت ها ورسانه ها " اعطاء مدال به یک الاغ " توسط مردم خوش ذوق و نکته پرور بامیان بود. در این باب شعری سروده ام که اوایل همین هفته در سایت جمهوری سکوت به نشر سپردمش . شما را به مطالعه آن در سایت اصلی دعوت می کنم: http://urozgan.ir/fa-AF/article/1519/
[ ۱۳٩٠/٢/۱ ] [ ۱:٢٦ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
نوروز نامهی بلخ
برف آب شد به قله، زمستان بهار شد قندیل ها، که یخ زده بود، آبشار شد
پامیرعقده های دلش درگسستن است آن عقده ها که باز شده چشمه سار شد
"جامی" بدست، شهر هرات آمده به بلخ هنگامه های میلهی سرخ مزار شد
میل شمال کرده "شمامه" زبامیان صوری دمیده، "غلغله ها" درتخار شد
بت خانه های تازه فرخار محشر اند قامت کشیده شعله، دلم لاله زار شد
تهمینه گل زده است به گیسو بهار را رستم به جستجوی سمنگان سوار شد
بادامهای کوهی "نیلی" جوانه زد کم کم شبیه چشم قشنگ نگار شد
گلهای سرخ پیرهن یار جان گرفت باغی پر ازانارشد و قندهار شد
چون دختری زشهر بدخشان رسید سبز لبخند زد بهار وغزل شاهکار شد
نوروز جرعه ای است جهان را زجام بلخ جامی که ”جم” گرفت وجهان شهر یار شد [1]
زرتشت شاد از اینکه خدا داده پاسخش امروز این تماس به او برقرار شد[2]
آمد فرشته ای که اوستا بدست بود بسیار شد فرشته ... هزاران هزارشد
خورشید راه خانه زرتشت را گرفت شب از ستاره پنجره ها "بیرو بار"[3] شد
نوروز روز جشن حضور فرشته ها است روزی که وحی آمد و بلخ عهده دار شد
پندار کرد نیک و کردار نیز نیک گفتار هم به سبک اوستا عیار شد
خورشید را گرفت بدست و بلند برد آن قدرتا که خط جهان زرنگار شد یک روزهم فرشته ای در برکه ای نشست بالش برای ما سند اقتدار شد
رقصید جبریل که مولا شده علی در خاک هم خلافت او اختیار شد[4]
اشراق و کشف، شعر و شهود و مکاشفه دردسترس چو دانهی سرخ انار شد
تا ساقه کاشت غنچهی "ادهم" شکفت از آن "حاتم" شد و"شقیق" و خداوند گار شد
منظور مولوی است خداوند گار بلخ اشراق تا رسید به او انفجار شد
خورشید زد به ماه، خودش را تباه کرد دیوان شمس باعث این انتحار شد
نَی را گرفت بر لب وخود را چنان نواخت ترسید جبرییل که انسان چه کارشد؟!
سروی که کاشت، سبز به شکل شهید رست سیبش ابو شکور و ابوزید بارشد
بنیان گذار مکتب بلخ است در جهان تاریخ را به سبک نو آموزگارشد
درکوچه ها چقدر دقیقی و رابعه وطواط ،ابوالموّید بلخی قطار شد
اینگونه بود بلخ که امّ البلاد گشت اینگونه بود بلخ که نقش حجار شد
نوروز فصل جوشش شعر وشکوه خاک از بلخ چارسوی جهان رهسپارشد
در غزنه رفت شکل سنایی بهار داد شهر هرات خواجه یارو د یار شد
شیراز رفت حافظ و سعدی پدید گشت تبریز رفت شمس از او یادگار شد
دربحر هند موج غزل آفرید، ناب بیدل به موج زد، که بر آمد، بحار شد
کاشان نشست بر لب جوی وترانه خواند سهراب شد، به سادگی خود دچار شد
این هفت میوه بود که از بلخ چیده ام ابعاد این بهار کمک آشکارشد
جامم هزار ساله شده جرعه ای بریز شاید، اگر نه جم، بتوان "نوبهار" شد
یا نوبهار نه، به دل شمس خانه کرد چرخی زد و به دامن او رستگار شد
گفتند مان بهار زیک گل نمیشود امّا ببین چگونه زیگ گل بهار شد:
در دشتهای بلخ فقط یک "شهید" بود یک گل، که بال بال زد و بی شمار شد
نوروز این غزال همیشه گریز پا تا در غزل دوید چه آسان شکارشد
آسان بلند گشت زجا بیرق سخی شاید بهار در وطنم ماندگار شد!
1/11/1389 قم
[1] چو خورشید تابان میان هوا / نشسته بر او شاه فرمان روا جهان انجمن شد بر تخت اوی/ فرومانده از فرة بخت اوی به جمشید بر، گوهر افشاندند/ مر آن روز را روز نو خواندند سر سال نو هرمز فرودین/ برآسوده از رنج تن دل ز کین بزرگان به شادی بیاراستند/ می و جام و رامشگران خواستند چنین روز فرخ از آن روزگار/ بمانده از آن خسروان یادگار. فردوسی. [2] . در منابع آمده است که رابطه زرتشت به عنوان پیامبر با اهورامزدا در روز نوروز برقرار شده است. بر این اساس آغاز رسالت او را روز نوروز دانسته اند. [3] . ازدحام ،شلوغ [4] به باور مردم افغانستان نوروز مصادف است با روز به خلافت رسیدن امام علی (ع)
[ ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ ] [ ٧:٢٤ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
ماه عسل
تقدیم به مقام بلند ”بانو” که گاهی مادربوده و گاهی همسر ودرهردونقش چونان فرشته ای، آرامش بهشت را به آدمی بخشیده. سرشار از غرور وغزل بوده عشق تو آری چقدر ماه عسل بوده عشق تو
سبک نگاه تو غزل ناب بیدل است همراه با چه کوه وکتل بوده عشق تو ؟!
حس پرستش است مرا از جمال تو واعظ خطا نگفته، هبل بوده عشق تو
اسطوره ها حکایت ژرفای چشم تواست عهد عتیق وکیش ملل بوده عشق تو
اَمثال را که حکمت اعصارخوانده اند جانمایه های ضرب مثل بوده عشق تو
تورا زقلبِ من و مرا از تو آفرید[1] در گوهرم ز روز ازل بوده عشق تو
آدم گرفت دست تو را از بهشت و رفت یعنی که انتخاب اول بوده عشق تو
گاهی به شکل مادر و گاهی به شکل زن همواره برج سبز حمل بوده عشق تو
صد بار زنده گشته و مردم دراین جهان امّا خوشم که دست اجل بوده عشق تو
عصر پسامدرن و قفسهای آهنین پروازِ رو به اوج قلل بوده عشق تو
آلودگی است سهم نفس از هوای شهر تنها محیط سبز محل بوده عشق تو
بحران جنگ و صلح زکشمیر زلف تو است آمیخته به جنگ وجدل بوده عشق تو
امّا برای شاعرت این روزهای تلخ یک دفتراز غرور وغزل بوده عشق تو 11/10/1389 قم
[1] اشاره به نظرمشهورعامیانه وسنتی که زن را آفریده شده از دنده چپ مرد میداند.
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ۳:٤٩ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
بهار عاشقی [1] تا کی...؟ بیا زکرده پشیمان شویم ما بسپار دست خویش که پیمان شویم ما تاجک، هزاره، ازبک وایماق وترکمن جنگی برای نام بس، افغان شویم ما ملت فغانی از دل تنگ قبایل است یک چند روز باش که این سان شویم ما ملی شدن حکایت جبر زمانه است یک راهبرد بسته که یونان شویم فرموده است "بنده که افغان نمیشوم برگرد تا دوباره خراسان شویم ما" یک نام صرف نیست خراسان عزیزمن! فرهنگ را بیا که نگهبان شویم ما سخت است ازغروب که برگردد آفتاب سخت است تا خلیلِ گلستان شویم ما حتی نه نوح حضرت موسی است شرط نیل تا باعث توقف توفان شویم ما زابل خمار نیشهی خشخاش مانده است رستم بیارباز که ایران شویم ما ماندن کنارجاده زسختی است، بازهم جاری چوچشمه باش که آسان شویم ما این سالها چقدر کسانِ دگر شدیم؟! یک بار هم چه میشه که افغان شویم ما؟! این ایستگاه، آخر مقصد نمیشود امّت نشانه ای است که انسان شویم ما امّت بهار عاشقی ما است در زمین با عشقِ این بهار، زمستان شویم ازما گرفت شهر سمرقند را به قند طفلیم تا فریفته نان شویم ما؟ خورشید پرچمی است که از بلخ مانده است بردوش ما که مشرق عرفان شویم اسلام رنگ نیست که خرج قبا شود پراهن گل است که پنهان شویم ما این مشک، باطنی است عقیق یمن بیار تاخسروانه لعل بدخشان شویم ما[2] شیعه شعار نیست نشان از عمل بگیر سلمان شویم تا که مسلمان شویم ما بلخی شهید گشت که از خویش پرکشید از خود برون نرفته چسان جان شویم ما؟ شیراز شهر حافظ وسعدی است در غزل مصر است اگر پدیده کنعان شویم ما 28/10/1389 قم
[1] بعضی از دوستان وخوانندگان مثنوی گل سرخ نظر داده بودند که فهم دخترم زینب براینکه ما افغانی نیستیم دقیق تر از من بوده است. لذا ما نباید برای ترویج "افغانی" بودن هویت خویش تلاشی صورت دهیم. بخش نخست این غزل گفتگویی است با این دسته از دوستان نهایت عزیز.که فرهیخگانی چون محسن سعیدی، میر احمد لومانی ، عبدالله اکبری و... در همین جناح موضع گرفته اند.
[2] ناصرخسرو بلخی یکی از ارکان مذهب باطنی بوده است. [ ۱۳۸٩/۱٢/٩ ] [ ۱۱:٢٤ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
ستاره های دنباله دار کرببلا که خواست که صحرا کند تورا؟ ابن زیاده آمده رسوا کند تورا؟ این ابن سعد کیست که دارد هوای ری؟ او هم خیال کرده که احیا کند تورا؟ خولی مگر برآمده است از سبد که تا؟ در طشت زر به همسرش اهدا کند تورا؟ یکچشمه می رسد به نظر ابن اعور[1] است ؟ شمرآمده که تحفه کسرا کند تورا؟ ابن زیاد گفته توهم شهر کوفه ای خوشحال از اینکه قصر مطلّا کند تورا ؟ حتی یزید کیست؟ مگر او کلمه بود[2]؟ تا ارثِ جای مانده زبابا کند تورا؟ بختت بلند کرببلا! فکر وغصه چیست؟ پهلو گرفته عشق که دریا کند تورا در فکر جزر ومدّ خودت باش بعد از این عباس دست داده که بالا کند تورا هفتاد ودو ستاره دنباله دار عشق جاری شده زعرش که بطحا کند تورا جاری شده زعرش که با قطره های خون شسته، چوخاکِ کعبه مصلی کند تو را همسان ترین خلق به پیغمبر خدا ذبح عظیم[3] کرده که اضحی کند تورا باران تیر بود که مولا نمازخواند مولا است، خواست قبله دنیا کند تورا مولا عروج می کند از قتلگاهِِ تو با نقشه ای که مسجد اقصی کند تورا دیگر جهان بدون تومعنی نمی شود باید به هرچه حادثه معنی کند تورا هر روزما محرم وهر جای کربلا مولا اراده کرده که مولا کند تورا 14/10/ 1389قم هفتاد و دو مدال شب خیمه زد که ماه تماشا کند، حسین برچیند از ستاره وسودا کند حسین وقتی حرم پراست ازاغیار، چاره چیست؟ باید که روبه جانب صحرا کند حسین دشت از عبورعاطفه ها خشک مانده بود پر داد غنچه را که شکوفا کند حسین تیری نشست بر جگرش، شعبه شعبه شد بوسید تیر را که مداوا کند حسین صد چاک گشت سینه اصغر زبوسه ها اسرار را چه شیوه هویدا کند حسین؟! عشق این چنن زبوسه او شعبه شعبه گشت تا همزمان تجلی اسما کند حسین یک دست زلف اکبر و یک دست درکمر رقصید یار را که به دل جا کند حسین دستی در آب کاشت، که یک ساقه نور بود تا آب را پر از ید بیضا کند حسین هفتاد ودو مدال گرفته است نصف روز دیگر حریف نیست که پیدا کند حسین تنگ غروب، گرد سرش ماه، هاله کرد رقصاند ماه را که ز سر واکند حسین گردن فراشت بر زبر نیزه سرخ رو تا شیعه را زشعبه شناسا کند حسین 15/9/ 1389
[ ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ ] [ ٩:٤٧ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
گل سرخ[1]
دخترم مگو که افغانی نیم مگو که لعل بدخشانی نیم[2] دخترم مگو تو حرف تلخی! گل سرخم تو زشهر بلخی *** بلخ از علم وهنر دریا ها است زادگاه بوعلی سینا ها است بلخ نام اولین دولت شهر "نوبهار"[3] آتش شوریده به دهر آتش افتاد به جان زرتشت شعله شد جان و جهان زرتشت شاعر درهی یمگان بلخی است همه اقطاب خراسان بلخی است پسر بایزید بسطامی بست در کعبه بلخ احرامی گفت:میقات هدایت اینجا است روضهی شاه ولایت اینجا است گفت: چون "کعبه "صفا" کن اینجا نیت "طور" و"منا" کن اینجا بلخ را لاله نگهداشت خدا با درفشی که بر افراشت خدا[4] بلخ را با جگر تلخ مخوان جگر سوخته را بلخ مخوان راه ابریشم روشن بلخ است روشنا گرچه زمان را تلخ است عصر ما گسترش راه آهن شده انسان هنرش ماه آهن آه از دست غرور انسان آه از این شعله شعور انسان رفت بی بال به ماه ومریخ گفت: پیوست به پایان تاریخ *** بامیان ولولهی چلچله ها است ازهنر درجگرش "غلغله" ها است "سرخ بت" مظهر مانایی عشق "خنگ بت" گوهر رسوایی عشق کرد رسوا به جهان "طالب" را آن که می دید فقط قالب را طالب افغان نه که شمشیری بود طالب "افسانهی کشمیری" بود شرری نو زقشون دیورند آه از زخم فسون "دیورند" دیورند آینهی میوند است جنگ با شعبده ولبخند است جنگ ما جنگ انار و تریاک بغضش آویخته از دیده تاک چه خبر از دل خونین انار؟ تیغ برداشت زکامش کوکنار؟ قندهار است گذرگاه جهان ماه آویخته بر راه جهان *** شهر ما "حضرت غزنین"[5] بخوان محترم داشته گل را باران غزنه باغی زبهار زابل زان همه نقش ونگار زابل زالش آینه نام پدران رستمش نامور ناموران رونق شعر" دری" از غزنه "نامورنامه"[6] بری از غزنه غزنه سبک قلمش بیهقی است مشرب فلسفه اش ذنبقی است بوسعید از دل این خاک شکفت شور "مجدود" دراین خاک نهفت شهر ما زادگه هجویری "کشفش" از شهر خدا تصویری[7] عشق از این خطه به دهلی پر زد گشت تا "تاج محل" را در زد بردرش درّ دری را حک کرد درجهان هنر او را تک کرد شأن او شوکت اهرام شکست آینه در نیلگون آب نشست *** ریشه ات به روشنایی برسد نسبت تا به سنایی برسد نام جدّ دگرت مولانا است آنکه شعرش نفس دریا ها است از فرشته ها سلام وصلوات میرسد به تربت پیر هرات مستی عشق زجام جامی عاشقان زنده به نام جامی رشک اسکندر و سودابه بود کابلت کشور رودابه بود رستم از همت او آیینه است نام سهراب یل تهمینه است غم غربت ز ازل با ما بود عمّه ات "رابعه" هم تنها بود روزگاران که پر از ولوله هااست تلخی اش سهم شما "حنظله" ها است بنویس دخترکم "بند امیر" دل با با به "گل سرخ"اسیر بنویس قصه باغ گل سرخ بگیر از لاله سراغ گل سرخ روشنی می دمد از"روضه بلخ" لحظه لحظه به دماغ گل سرخ زندگی روی زمین شام غم است نرسی تا به چراغ گل سرخ بند بند نی مولانا نیز ناله می سوخت زداغ گل سرخ تو گل سرخی و بس دخترکم! برسان خویش به باغ گل سرخ ناز وعشوه است نماز گل سرخ عکس بردار ز ناز گل سرخ غم آوارگی ات کشت مرا کشت این خنجری از پشت مرا "سنگشانده"[8] دلش از غم سنگین ماه" پامیر"[9]برایت غمگین من ارزگان وتو شیرین منی تلخ در کام ارزگان شیرین این غرور است دو چشم من نیست شده از شرم چنین اشک آزین چشم بردار زچشمم بابا دیگرم نیست توان بیش از این دخترم نور وچمن حق تو بود جش نوروز وطن حق تو بود اگر آواره تورا کردم من زار وبیچاره تورا کردم من دخترم عفو نما بابا را گلم از دست مده فردا را گله ها را گل من کمتر کن این سخن را زپدر باور کن یک سحر غنچه که در گل برسد نفسم به شهر کابل برسد شود آوارگی ات ختم بخیر قصه زندگی ات ختم بخیر باستاره ها صفا کن آنجا ماه را دوست صدا کن آنجا دست بر گیسوی خورشید بکش کشورت را گل امید بکش آسمان وطنم بارانی است پاره های جگرم افغانی است غنچه با قطره باران زیبا است لاله با شعله سوزان زیبا است دخترم آیینه از موج بچین قصه نوح زتوفان زیبا است حاکم جنگل دنیا شیر است او چه دانست که انسان زیبا است باز کن راه وطن را در آب رخش در شهر سمنگان زیبا است دیده را سرمه بکش از دانش تا شود شعله تر ا آسایش گیسوان را "گل می چید" بزن صبحدم خنده به خورشید بزن *** نیست این زمزمه پایان سخن مانده پنهان به جگر جان سخن قطره خونی است زیک ناله کوه که چکیده به رخ لاله کوه 8/8/ 1389 قم قنبرعلی تابش [1]شامگاهی دخترم "زینب" گفت: بابا چرا همیشه بچه های کوچه به من می گویند "افغانی" . گفتم دخترم مهم نیست ما افغانییم. پاسخ داد "با با من افغانی نیم" از آن لحظه این شعر در جانم شعله زد. [2] در این مثنوی از ظرفیت های عروض سنتی فارسی چون اختیارات شاعری وضرورتهایش( مانند تسکین، سکته، قلب،تخفیف و کوتاه کردن هجاء بلند و...) بهره گرفته شده است.
[3] . معبدی بوده است پرزایر در بلخ باستان. [4] "چهارمین کشور با نزهت که من اهورامزدا آفریدم بلخ زیبا با درفشهای برافراشته است"/ وندیدا فرگرد اول [5] . وآن را از بابت تعظیم " حضرت" می گفتند چنانکه مسعود سعد گفته : چوکردم ازهند آهنگ حضرت غزنین برآن محجل تازی نژاد بستم زین( لغت نامه دهخدا،مدخل غزنین)
[7] . کشف المحجوب نام اثر نامدارهجویری است [8] . نام زادگاهم درجاغوری از توابع ولایت غزنی . [9] . نام کوهی در سنکشانده. که همنام پامیر نامدار است. [ ۱۳۸٩/۸/٢۱ ] [ ۱٠:۱٠ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
همیشگی ناگهان به نام تو که باد نام تو نشان من گشاده باد - مثل چهره ات - زبان من همیشه اینچنین مرا - به هر کجا - بکش بکش که جسم من شود فدای جان من بکش ودست هندویت بده بسوزدم که محو باد در حضورتو نشان من بکش مرا که خسته ام زبودن چنین نی بساز بر لبت از استخوان من دل مرا بده به ماهی میان تنگ که او است وارث اصیل دودمان من کنون که تیر خورده ام بدست تو ، مرا رها مکن همیشگی ناگهان من فروختم بهشت را به سرخی دوسیب برابر است نقد و نسیه در دکان من
[ ۱۳۸٧/٩/۱٠ ] [ ٦:٤٧ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
ماه قبیله ای ماه این قبیله ی درباد گم شده در سایه ی تو قامت شمشاد گم شده شعری بخوان که پشت کلام مشجرت شیرین ترین ترانه ی فرهاد گم شده عکس تورا کشیدم و دیدم که بر لبت چندین هزار حنجره فریاد گم شده دیدم که صبح محشر رنگ است گونه ها ت آنجا هزار مانی وبهزاد گم شده لب های حنظلی تو ایجاز بیدلی است توحید غنچه بسته والحاد گم شده لب باز کن دوباره که آن غنچه گل شود گلهای این چمن همه در باد گم شده ای ماه این قبیله ... چه تکرار می کنم غیراز تو هر چه داشتم از یاد گم شده ۲۶/۶/۸۶ قم
[ ۱۳۸٦/٧/٢٠ ] [ ۱٢:۳٥ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
غیر مجاز خداوندا عجب روزی رسیده کبوتر بچه ها یک یک پریده یکی پا بسته ی تل سیایه یکی پر بسته ی سنگ سفیده خبر آید که پشت آشیانه یکی آزاد شد از آب و دانه یکی در اردوگاه عسکر آباد رها شد از غم و رنج زمانه خداوندا تو که دانای رازی برای هر غمی تو چاره سازی فراموشت شده این بند گانت و یا اینجا تو هم غیر مجازی [ ۱۳۸٦/٢/٢٩ ] [ ٧:٥۸ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
سال نو را با تقدیم یک غزل نو تبریک می گویم دختر کوچی ماه هر چند ستاره است به دامن چیده ماه یک دختر کوچی است که شب دزدیده
شام تا بام به اطراف زمین می چرخد -ای خدا کو وطنم کو وطنم ؟- نالیده صبح از قصه ی او چشم افق خونین است ناله اش در دل هر کوه وکمر پیچیده غنچه ها از غم او شکوه به خورشید برند همگی آه زنان اشک به رخ پاشیده ** امشب از واژه برایت وطنی خواهم ساخت که افق تا به افق ماه در آن خندیده کابلت را چمنی طرح کنم روشن وسبز که در آن دخترکان دست فشان رقصیده ۱۱۹/۱۲/۸۵ [ ۱۳۸٦/۱/۱٧ ] [ ۱٠:٥٩ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
پایان تاریخ والصبح ... ناگه سپیده افشاند مانند باران والشمس ... ناگاه تاباند خورشید را از گریبان خورشید را سوره سوره حل کرد در چشمهایش آنگاه با پلکهایش خورشید ها شد فراوان خورشید ها آیه آیه دامان شب را گرفتند گاهی به شکل ابوذر گاهی به سیمای سلمان این روزها نیز با شب خورشید ها در ستیزند اما به شکل ستاره اما به نام شهیدان *** ای آنکه لولاک گل کرد در محضر سبز نامت تا تو نکردی تجلی حتی خدا بود پنهان خورشید تاریک و خاموش یک عمر می گشت هر جا روشن نگردید تا که با تو نیاورد ایمان ** والعصر... پایان تاریخ آبی است در آسمانها هر چند یک عمر این رود خورده است سیلی ز توفان رباعی آشفته از اقصای قرون آمد مرد آسیمه سر و کن فیکون آمد مرد ناگاه " حرا " آیینه او محوش شد از آیینه خورشید برون آمد مرد [ ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ ] [ ٢:٠۳ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
خوانش نامه ای ازلاله کوهی * - بی بی سی سه شنبه 26 دسامبر 2006 - 05 دی 1385- 'نامه ای از لاله ی کوهی' تازه ترين مجموعه شعر يک شاعر زن افغانستان است که اخيراً در ايران چاپ شده است. جريان شعر مهاجرت از آغاز شکل گيری تا امروز همراه بوده است با حضور چشمگير دختران و زنان که همواره به اين بازار، گرمی و رونق بخشيده اند. با اينکه در ميان آنان استعدادهای درخشانی وجود داشته، اما به دلايلی( بيشتر هنجاری) اين استعداد ها در ميان راه، کاروان خيال انگيز شعر را رها کرده و به حصارهای آهنين واقعيت پيوسته اند. اين حصارها، به زودی بالهای پرواز تخيل آنان را چيد و دامهای زندگی را يکی پس از ديگری بر دست و پای آنان پيچيد. زهرا حسين زاده در اين ميان تا حدودی يک استثنا بوده است. او تا هنوز زنجيری جز شعر بر دست و بال خود نپذيرفته است و در برابر توفانهای سهمگين زندگی در آوارگی به ساحل امن شعر پناه برده است. از نظر قالب، به جز يک مثنوی در پايان کتاب، تمام مجموعه را قالب دل انگيز غزل تشکيل می دهد. سراينده افزون بر اينکه در عمل، جانبداری اش را از غزل نشان داده است، با يک غزل مستقل مراتب ارادتش را به ساحت غزل (و نيز غزل آموز) ابراز کرده است. اين مجموعه به حيث يک اثر ادبی از زاويه های گوناگونی قابل ارزيابی است، اما ما در اينجا به طرح دو نکته مهمتر بسنده می کنم: ميزان جوهره شعری خانم حسين زاده با نسل دوم شعر مهاجرت در ايران همگروه می شود. نسلی که تجربه های فکری و هنری نسل پيش را پشت سر نهاده است. يکی از ويژگی های اين نسل توجه ويژه به جوهره شعری و کيفیت هنری آثار است. خانم حسين زاده نيز از اين رويکرد دور نمانده و تلاش کرده است که غزل هايش را متناسب با زمان از منظر هنری ارتقا بخشد. غزلهای خانم حسين زاده از منظر هنری برای يک زن شاعر که نخستين بار مجموعه اش را انتشار می دهد قابل قبول و اميدوار کننده است. طبيعی است که شعرها از منظر هنری در يک قد و قواره قرار ندارند و می توان آنها را به شعرهای ضعيف، متوسط و قوی درجه بندی کرد. به عنوان مثال غزل "روشنای خانه ام "، يک غزل ضعيف به نظر می رسد. در دو بيت نخستين آن آمده است: از آسمان سرد و بی ترانه ام -- بيا شفای زخم بی نشانه ام در اين دو بيت نه تنها زيبايی خاصی مشاهده نمی شود بلکه يک نوع ناهماهنگی بين واژه ها و تصاوير به نظر می رسد و اين ناهماهنگی تا پايان اين شعر ادامه می يابد. اين غزل، نخستين غزل مجموعه است غزلهای اول مجموعه نوعاً غزلهای ضعيف تر اند. حسين زاده هر چه به پايان کتاب نزديک تر می شود غزل هايش پخته تر می گردد و خواننده از نظر هنری بيشتر قانع می شود. به عنوان مثال در غزل " قسمت"، شاعر برای قسمت، شخصيت انسانی قايل شده است. انسانی که بر پشتش يک سبد دارد، سبدش هم پر از گل است. آن سبد را بر بام انداخته است و خودش مثل يک انسان حرکت کرده است، وارد خانه شده و وارد آيينه شده است، ماه حضورش جام را پر کرده است، سر کشيدن اين جام صاحب قسمت را، سرمست کرده است، روشن کرده است و الی آخر. شاعر در اين دو بيت با تصوير سازی واضح و منطقی، اين غزل را به شعرهای پذيرفتنی تصويری امروز نزديک کرده است. ميزان زنانگی اشعار شعر امروز از کلی بافی گريزان است و جزيی نگری برای آن يک ميزان محسوب می شود. در شعر امروز انسان کلی و نوعی مطرح نيست. هرچه شعر بازتاب دهنده "من" منطقه ای، ملی، بومی و جنسی شاعر باشد، از اصالت بيشتری برخوردار است. منظور از " شعر زنانه "، شعری است که حال و هوای زنانه داشته باشد،عواطف، تجربيات و لحن و بيان يک زن در آن آشکار باشد و خواننده ای که شعر را می خواند، حس کند که سراينده، يک زن بوده است. اما در شعرهای حسين زاده گاهی خواننده با چنين حال وهوای موا جه نمی شود. غزل "پری جان" يکی از آنها است: اخم را بشکن بفرما چای و قند می خرم فانوس چشمت را پری در اين غزل در ارائه ويژگی های عاشق و معشوق دقت لازم به کار نرفته است. ويژگی هايی که بتواند زن بودن عاشق ( و شاعر ) را مشخص کند 'عشق' به جای 'قسمت' اما خانم حسين زاده در همين مجموعه، غزلهايی هم دارد که حس و حال يک زن در آنها به وضوح مشاهده می شود.غزلهای مانند " لاله کوهی "، "دو جفت ماه "، "سياه بخت"، "چرخش بودا" (که شاعر در آن رندانه از عشق زليخا به يوسف، دفاع کرده است) و غزل قسمت که نه تنها با حس و حال يک زن سروده شده، بلکه جزيی تر از آن، به طرح يکی از مهمترين مشکلات زن افغانی پرداخته است. در اين شعر شاعر از يکی از باورهای سنتی که در ميان مردم افغانستان، بويژه در بين طبقه زنان بسيار مطرح است، انتقاد می کند. در افغانستان بيشتر دختران و زنان در انتخاب همسر و تصميم برای زندگی آينده خود، سهم و مشارکت ندارند و به جای آنان پدر ( ويا يکی از بزرگتران مرد خانواده ) تصميم گيرنده است و در اخذ اين تصميم ها غالبا مصالح دختر و زن فدای مصالح پدر و بزرگتر خانواده می شود. اين مشکلات را معمولاً با تعبير "قسمت" توجيه می کنند و شاعر از اين باور انتقاد کرده و از اينکه در سايه واژه قسمت چه ستم هايی بر زن می رود، زبان به طعن و اعتراض می گشايد و با می گويد که قسمت يک حيله و بهانه است، و به جای قسمت، "عشق " را پيشنهاد می کند.عشقی که همراه با انتخاب است و زن بايد در عرصه زندگی دست به انتخاب بزند و قسمت را با انتخاب رقم زند. با خواندن اين غزل خواننده ، در ميابد که سراينده آن يک زن بوده است: قسمت سبدش را سر اين بام انداخت قسمت حرکت کرد در آيينه نشست قسمت نه چنان است که " صغرا " می گفت مردی که به " صغرا " نگرانی بخشيد قسمت نه همان است که " يحيی " فهميد يک زن که چه بيهوده گناهش را شهر قسمت هيجانی است که هر نيمه ی شب در قلب من آشوب بپا کرد و نرفت ....................................................................... *این مقاله مدتها پیش نوشته شده بود که با تاخیرات زیاد برای بی بی سی فرستاده شد http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2006/12/061222_s-hossainzada-poet.shtml [ ۱۳۸٥/۱٠/٦ ] [ ۸:۳٤ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
آسیبشناسی جریان روشنفکری امروز افغانستان
یکی از پیچیدگیهای اکنون حلناشدنی در حوزة علوم انسانی، این است که دانشواژههای آن تعریفی دقیق و همهپذیر ندارد. هر فرد یا گروه فکری، یک دانشواژه را بر اساس بینش، باور و احساسات خود تعریف و تفسیر میکند. این مشکل آنچنان جدی است که دستاوردهای علوم انسانی را ـ که باید علمی و قابل اتکا باشدـ مورد تردید و سؤال قرار داده است.
دانشواژة روشنفکر هم یکی از آنهاست. هر دسته و گروه فکری، آن را بر اساس تمایلات و پیشفرضهای خویش تعریف کردهاست، به گونهای که تنها شامل آن گروه و طیف فکری شود، و قیدهایی بر آن افزوده است که افراد مربوط به دستههای دیگر (بهویژه دستة مخالف را) از آن خارج سازد. به عنوان مثال در دوران جنگ سرد که جهان به دو قطب سوسیالیستی و کاپیتالیستی قسمت شده بود، دانشمندان طرفدار هر قطب، واژة «روشنفکر» را به گونهای تعریف میکردند که تنها شامل روشنفکران همان قطب شود و قیدهایی بر آن میافزودند که اندیشمندان قطب دیگر را از این دایره خارج سازد. این وضعیت، کمابیش در بسیاری از کشورهای جهان معمول است.
کشور ما هم از این وضعیت مستثنا نبوده است. اگر چه در اینجا به دلیل فقر علمی، محافل روشنفکری کمتر دست به تعریف این دانشواژه زدهاند، در نوشتهها و گفتههای طیفهای گوناگون روشنفکری، اغلب این تمایل انحصارگرانه دیده میشود. به هر حال در کشوری که بسیاری از نزاعها بر سر نام و نان است، این نزاع هم شاید خیلی دور از انتظار نباشد.
من در این نوشتة کوتاه از آوردن و جرح و تعدیل کردن تعاریف گوناگون پرهیز میکنم و نیز از تعاریف آرمانگرایانه و بلندپروازانه احتراز میکنم، چون ممکن است اینها در سرزمینهای دیگر مصداق خارجی داشته باشد، اما پیداکردن مصداق افغانستانی برایشان سخت دشوار است. پس تنها کمک میگیرم از نویسنده و متفکر بزرگ فرانسوی ریمون آرون که آگاهانه برای پرهیز از فرجام مشکل تعریف، روشنفکر را به سه دسته تقسیم میکند:
گروه اصلی روشنفکری که تولیدکنندة اندیشه هستند. این اندیشه ممکن است فلسفی، سیاسی، علمی، هنری و اجتماعی باشد. پس در این حلقه تولیدکنندگان اندیشه در قیاس با دیگران بسیار محدود خواهند بود.
گروه دوم توزیعکنندگان اندیشهاند که از خودشان خلاقیت و نبوغ آفرینش ندارند و تنها آفریدههای فکری دیگران را در جامعه پخش و توزیع میکنند. نویسندگان، محققان، معلمان و... در این حلقه قرار دارند.
گروه سوم مصرفکنندگان اندیشهاند. آنها نه از خود خلاقیت دارند و نه توزیعکنندهاند، بلکه در مراحل اولیة ورود به حوزة اندیشه قرار دارند.
بدین ترتیب روشنفکران در معنی حداکثر شامل تولیدکنندگان میشوند و در معنی حداقل آن شامل مصرفکنندگان; و خارج از این سه حلقه عوامالناس هستند.(1)
با این دستهبندی، باید پذیرفت که روشنفکر به معنای حداکثری آن یعنی تولیدکنندة اندیشه، در جامعة امروز افغانستان یا کم است یا کیمیا. اینجا در صورتی میتوان سخن از وجود روشنفکر به میان آورد که معنای حداقلی آن یعنی توزیعکنندگان و مصرفکنندگان را در نظر بگیریم، و ما نیز در این نوشته چنین میکنیم. نکتة دیگر این که روشنفکر افغانستانی را میشود از زاویههای مختلف مطالعه و بررسی کرد که طبیعتاً در یک مقاله، پرداختن به همة آن جنبهها ممکن نیست. بنا بر این من در این نوشته فقط میپردازم به یکی از جنبههای بحث، یعنی آسیبشناسی روشنفکر افغانی که به نظر من امروزه ضروریتر از همه مباحث است. تا ما این آسیبها را شناسایی نکنیم، نمیتوانیم درمانی برایش بیابیم. این موجود «شیکپوش، خوشخوراک و متفکر» به سختی بیمار است و یک بیمار، پیش از هر چیز، نیاز به شناخت دردهایش دارد.
منظور من از آسیبهای روشنفکری، مجموعه عللی است که باعث شده است روشنفکران ما نتوانند در عرصة فکری و اجتماعی کارایی لازم را داشته باشند. این آسیبها در یک نگاه کلیتر به دو دسته تقسیم می شود.
الف: آسیبهای بیرونی که مربوط به خود روشنفکر نیست و به محیط و جامعه و وضعیت خارجی بازمیگردد.
ب: آسیبهای درونی که به خود روشنفکر باز میگردد.
من در این نبشته تنها به آسیبهای درونی میپردازم. این آسیبها متنوع و فراوان است و بناچار به مهمترینهایش اشاره میکنم.
1. فقر اندیشه
نخستین و کشندهترین آسیب روشنفکر امروز افغانستان، فقر اندیشه و تئوری است. روشنفکران واقعی، کسانیاند که تولید اندیشه میکنند و از آنان به حیث روشنفکر حداکثری یاد کردیم. بهتر است در اینجا این پرسش را هم مطرح کنیم که تولید اندیشه چیست. مهمترین شاخصههای اندیشه عبارتاند از
1. پاسخگوی مسایل بودن.
2. معقول و مستدل بودن.
3. منسجم بودن. یعنی بین گزارههای مختلف آن انسجام منطقی وجود داشته باشد.(2)
کار ویژة روشنفکر این است که برای هر مسئلة فکری و اجتماعی راه حل ارائه کند. این راه حل، هم باید معقول، مستدل و کارآمد باشد و هم برخوردار از انسجام درونی. این مهم تنها از یک روشنفکر آگاه و دانا بر میآید.
به نظر کانت، دورة روشنگری را میتوان در شعار حکمت آمیز «جسارت دانستن داشته باشید» خلاصه کرد.(3) معجزة روشنفکر اندیشه و آگاهی اوست. او برای دانستن، هر رنجی را تحمل میکند و هیچ وقت خود را «دانای کل» نمیداند.
روشنفکر باید چراغی باشد در محیطهای بسته و تاریک، بل باید مثل یک ژنراتور تولید روشنایی کند. ژنراتوری میتواند تولید روشنایی کند که خودش سوخت داشته باشد. روشنفکر در واقع یک بیناست در میان انبوه نابینایان، و بینایی او همان اندیشهاش است. آنکه که خود نابینا باشد چگونه میتواند هدایتگر خلق شود؟ به قول شوریدة بلخ:
با عصا کوران اگر ره دیدهاند
در پناه خلق روشن دیدهاند
گر نه بینایان بدندی و شهان
جمله کوران خود بمردندی عیان(4)
جریان روشنفکری امروز ما از اینرو عقیم است که از معجزة آگاهی و اندیشه خالی است. روشنفکر امروز ما تولید اندیشه ندارد و تنها چند جمله را طوطیوار از مکتبها و کتابهای مختلف آموخته است. طبیعی است که با اینگونه تقلیدها، هیچ تاثیری اجتماع نخواهد داشت. باز هم به قول مولانا:
از مقلد تا محقق فرقهاست
کاین چو داوود است و آندیگر صداست
منبع گفتار این، سوزی بود
وآن مقلد کهنهآموزی بود(5)
دلیل روشن فقر اندیشه و تئو ری روشنفکر این است که ما امروز در حوزه های گوناگون اندیشه حتی یک اثر علمی و قابل قبول نداریم در مباحثی مانند هنر، جامعه، سیاست ، فرهنگ ، ادبیات ، نقد و... وارد کننده و مقلد محسوب می شویم .
2. عدم تعهد
این عدم تعهد، از آسیب قبلی یعنی فقر اندیشه ناشی میشود. تعهد، از آگاهی و شناخت برمیخیزد و قدرت فکری میخواهد. آگاهی و فکر، جان روشنفکر را در ارتعاش میآورد و خواب را از چشمان او میستاند. روشنفکری که صاحب اندیشه است، نمیتواند در برابر گمراهی و نادانی مردمش بیتفاوت باشد. روشنفکر متعهد شکستناپذیر و خستگیناپذیر است.
اما روشنفکر امروز کشور ما، زود خسته میشود و آسان شکست میخورد. تا جوانتر است، اینجا و آنجا چند تا شعار تند و مردمی را از سر تقلید و مد بر زبان میآورد; اما کمی که پا به سن گذاشت، غرق زندگی روزمره میشود. تا منفعتی مستقیم ندارد، بر یک نظام و یا یک جریان معترض است، اما همینکه اندک منفعتی در آن پیدا کرد، توجیهگر میشود. سقراط به عنوان یک روشنفکر آگاه زمانهاش، اینگونه تعهدش را در برابر مردمش فریاد میزند: «ای مردم آتن! چه مرا بیگناه شمارید و چه آزاد کنید و چه نکنید، من هرگز از راه خود باز نمیگردم، حتی اگر صد بار کشته شوم.»(6)
یکی از نشانههای تعهد، پیوند با مردم است. روشنفکری که متعهد است، در هیج وضعیتی از مردمش جدا نمیشود. اما روشنفکران ما گروه گروه از مردم میبرند و به اقالیم خوش آب و هوا رحل اقامت میافکنند. آیا میشود ادعای روشنفکری را با «دمغنیمتی» جمع کرد؟ من که گمان نمی کنم.
البته قصد من تبرئة کسانی که در اینسو باقی ماندهاند نیست. من هم میپذیرم که در میان رفتگان به غرب، بسیار مهرهدرشتها و مدعیان کلان روشنفکری وجود دارند. این را هم نمی خواهم بگویم که آنانی که در اینجا ماندهاند، قلههای بزرگی را فتح کردهاند. در فرازهای بعد به شاهکارهای اینان هم خواهم پرداخت. فقط میخواهم به این نکته اشاره کنم که رها کردن مردم در کام رنج و مصیبت از یک روشنفکر واقعی ممکن نیست. به نظر شما اگر یک بینا مشاهده کند که جمع کوران به سوی دریا پیش میروند و او تنها راه خود را کج کند و سمتی دیگر برود، عملش چگونه است؟ حالا ما روشنفکر را بینا فرض میکنیم، مردم را کوران و سودجویان بینالمللی و جنگسالاران و غربسالاران داخلی را همان دریا.
3. پیچیدگی زبان
پیچیدگی زبان تابع دو متغیر قبلی است، یعنی از فقر اندیشه و عدم تعهد برمیخیزد. روشنفکر ما چون اندیشه و تعهد ندارد، خودبهخود به اغلاق زبان پناه میبرد و میخواهد بیاندیشگی خود را در پشت زبانی مبهم و غیرقابل فهم پنهان کند. قصد من در این فراز، بیشتر آثار هنری روشنفکران است که به بهانة گرایشهای پستمدرنیستی، از هر نوع معنا و مفهومی میگریزند. روشنفکر، با افتخار خود را خالق یک اثر پسامدرن میداند و هر نوع نقد محتواگرا را هم با چوب عدم فهم پس میزند.
بی دلیل نیست که برخی اندیشمندان امروز غرب، پستمدرنیسم را «مرگ هنر» اعلام کردهاند، چرا که هنری که از برقراری ارتباط با مخاطب و مردم ناتوان باشد، یک هنر مرده است. ناگفته نماند که سیاستگذاران امروز لیبرال، هنر مرده را بیشتر میپسندند، هنری را که نتواند در مردم حس و شور ایجاد کند; هنری را که در گوش جامعه زمزمههای خواب بخواند. سیاستگذاران لیبرال، امروز اصلاً پایان تاریخ را اعلان کردهاند. پایان تاریخ به زبان ساده یعنی اینکه جهان ما، تمدن غرب، بهترین و کاملترین جهان است. دیگر نباید برای تغییر این جهان و این تمدن تلاش کرد. این نهایت آمال انسان است!
طبعاً وقتی مبنای اندیشة سیاستگذاران بینالمللی این باشد، در عرصة هنر و فرهنگ از هنر مرده و پسامدرن حمایت میکنند، چرا که این هنر در بهترین حالت خود یک اثر تجملی و تشریفاتی برای طبقة اشراف است و به سیاست و اجتماع کار ندارد. این نوع هنر با نگرش «پایان تاریخ» همسو است، چرا که با زبان بیزبانی نظم موجود را بهترین نظم میداند و یا حداقل به کار آن کاری ندارد. هنری که در آن حرف از تغییر جهان در میان باشد، طبعاً مورد حمایت سیاستگذاران و سیاستمداران بینالمللی نیست و هنری که فلک را سقف بشکافد و طرح نو دراندازد، از نظر آنان شعاری بیش نیست.
هنرمند ما هم چون اندیشه ندارد و تلاش برای اندیشهورشدن برایش دشوار مینماید، آسانترین کار برایش این است که نقاب پست مدرن را به صورت کشد و به زبان جن با مردم حرف بزند، با این خیال که شاید مردم فکر کنند که پدیدآورندة اثر حرفهای مهمی داشته است، آنقدر مهم که سادهتر از این نتوانسته است بیان کند. روشنفکر هنرمند با این خیال خود کیف میکند و از خود و از جهان راضی، به گوشة انزوا میخزد و ژست روشنفکرانه میگیرد; غافل از این که مردم ما نسل اندر نسل با مولانا و حافظ و سنایی زندگی کردهاند و هنر با ذاتشان عجین شده است. ممکن است آنها اصطلاحات اختراعی روشنفکر را در باب هنر ندانند، اما با ذوق خدادادی خویش به خوبی تشخیص میدهند که هنر کدام است و هنرمند کیست.
«در عرفان اسلامی آفرینش جهان بر این اصل استوار است که جمال از جلوه ناگزیر است»(7) یعنی هر چیزی اگر جمالی داشته باشد، ناچار جلوه خواهد کرد و راه جلوهگری را هم خواهد یافت. جامی این مفهوم را چقدر زیبا پرورانده و ارائه داده است:
پریرو تاب مستوری ندارد
چو در بندی، سر از روزن در آرد
مسلماً جلوهگری یک دختر زیبا ـ حتی در چندین حجاب ـ بیش از پیرزنی است که گویا از عدم جذابیت خود میهراسد و خود را به سختی در چادر میپیچد. هنرمند پست مدرن، همانند همان پیرزن متاعی برای عرضه ندارد و یا سخنش آنقدر سست و سخیف است که از ظاهرشدنش هراس دارد. پس میکوشد اندیشهاش را در پشت زبانی پنهان کند که هیچگاه معلوم نشود او چه گفته است. سخنانی از نوع این سخن ژان ریکاردو در کتابهای نقد هم که کم نیست تا روشنفکر برای علمی نشاندادن این طرز تلقی، بدان چنگ اندازد: «نویسنده باید در عمق وجودش این نکته را حس کند که چیزی برای گفتن ندارد.»(8)
اما هنرمندی که پیامی برای مردم داشته باشد، تمام دغدغهاش این است که آن پیام را برای مردم بازگوید و لاجرم زبان مناسب و روشنش را هم پیدا میکند. جامی در مقدمة «یوسف زلیخا» این مفهوم را بیان کرده و برای تأییدش چندین مثال آورده است، از جمله این دو بیت:
تو را گر معنیای در خاطر افتد
که در سلک معانی نادر افتد
ندانی از خیال آن گذشتن
دهی بیرون ز گفتن یا نوشتن(9)
دکتر رضا داوری دربارة هنرمندان پیچیدهگرا مینویسد: «او نه زبان مردم را میفهمد و نه مردم زبان اختراعی او را در مییابند. او با روشنفکر غربی هم همراه نیست، زیرا فقط بعضی از حرفهای روشنفکر غربی را تکرار میکند و معمولا وقتی که کتابی تألیف میکند، نقل پراکندة سخنان روشنفکر غربی است و روح تالیفات غربی در آن نیست. روشنفکر ما بر خلاف ادعایش از وضع تاریخی خود خبر ندارد و پایش روی زمین نیست.(10)
4. جدایی از مردم
سه آسیب یادشده باعث میشود که آسیب چهارمی در روشنفکر پدید آید: جدایی از مردم. مردم منبع قدرت و انرژی روشنفکر هستند. اصلاً با مردم است که روشنفکر معنا و مفهوم پیدا می کند. روشنفکر نقش پیامآوری دارد و پیامی آورده است که خود را مسؤول ابلاغش میداند. اما روشنفکری که پیام و اندیشهای ندارد و رسالتی به دوش خویش حس نمیکند، زبانی برای خود اختراع میکند و با همان اختراع خود بازی میکند. این تمام دلخوشی و دلمشغولیاش میشود. پس از مردم دور میشود و سرگرم زبان اختراعی خویش. مردم نیز چون میبینند که سخنان روشنفکر از جنس آنها نیست و با دردها و رنجها و آرمانهایشان همسنخی ندارد، از روشنفکران فاصله میگیرند و آنان را موجودات عجیب و غریبی تلقی میکنند که عشقشان کلمه و کتاب و رنگ و تصویر است.
وقتی روشنفکر از مردم دور میشود، پایگاه خود را از دست میدهد. پا در هوا میشود و دیگر نمیتواند در جریان زندگی مردم نقش ایفا کند. «در اساطیر یونان آمده است که پهلوانی تا وقتی که با مادر خود زمین در تماس مستقیم بود، شکست ناپذیر بود. دشمن نخست را او را از مادر جدا کرد و سپس مغلوبش ساخت.(11)
در زندگینامة گاندی نوشتهاند: «گاندی با فقیرترین افراد ملتش زندگی کرد و با نازلترین آنها از نظر نظام طبقاتی هند یعنی نجسها بر سر یک سفره نشست و به بیماران آن ها دوا خوراند و در عبادت آنها شرکت کرد و با قدرت استعماری با سلاح وساتیاگراها مبارزه کرد و به این ترتیب مایهای بس عظیم از تقوا و فداکاری و گذشت را در آرمانهای ملت هند به وجود آورد و هدفهای مشخص و معینی را در میان سیصد میلیون جماعت هند به وجود آورد و هدفهای مشخص و معینی را در میان سیصد ملیون جماعت تعمیم داد.(12)
یکی دیگر از روشنفکران موفق که در همسایگی قدرت بزرگی مانند ایالات متحدة امریکا سالهاست علم مخالفت را برداشته است و هنوز امریکا هیچ کاری با او نتوانسته است، فیدل کاسترو است. دختر کاسترو وقتی از کوبا فرار میکند و به امریکا پناهنده میشود، دلیل پناهندگیاش را در مصاحبه با رسانهها اینگونه اعلام میکند: «من از این جهت از پدرم جدا شدم و به امریکا پناهنده شدم که او هیچگاه برای من امکانات زندگی مانند ماشین و غیره نمی خرید. او هنوز در یک آپارتمان قدیمی که از اول عمر داشت زندگی میکند.(13)
با مقایسه میان مارکسیستی چون کاسترو و مارکسیستان افغان، میتوان دریافت که اینان چرا بهزودی مواجه با شکست شدند. اینان در میان مردم خود پایگاهی نداشتند. مردم زبانشان را نمیفهمیدند و حرفهایشان را از جنس دردهای خود نمیپنداشتند. آنان شعارهای خود را بسیار خام و سادهلوحانه در میان مردم مطرح کردند و برای پذیرش و عدمپذیرش آنها هرگز چارهای نیندیشیدند. با آن سخنان هوایی و غیرمردمی، افغانستان آنچنان درگیر جنگ و نابسامانی شد و از قافلة پیشرفت باز ماند که حالا باید رنجش را یکایک مردم ما در گوشه گوشة جهان بکشند.
دریغ که بعضی از روشنفکران ما امروز هم از تجربة تلخ مارکسیستها عبرت نمیگیرند و اینبار در غربگرایی راه افراط میپیمایند. باز هم در آثار و گفتار خویش نسبت به هنجارها، ارزشها و باورهای مردم ما بیاعتنایی نشان میدهند.
از همین رهگذر میتوان به راز شکست مجاهدان هم پیبرد. مجاهدان که غالبا از میان طبقات فقیر جامعه برخاستند، تا با مردم صمیمانه و بیپیرایه بودند، مردم آنان را در قلب خویش جای میدادند; اما همین که از مردم جدا شدند و به مالاندوزی و تجمل گراییدند و به ارزشهای مورد پذیرش خویش پشت کردند، مردم هم از آنان فاصله گرفتند. مگر مردم از خویش نمی پرسند که این فقیرزادهها که اینک جزو ثروتمندترین قشرهای اجتماعاند، این ثروتها را چگونه جمع کرده اند؟
5. نداشتن تحلیل سیاسی
این آسیب هم از آسیبهای پیش سرچشمه میگیرد. تحلیل سیاسی به انسان کمک میکند تا جهان خود را بهتر بشناسد و از میان شقوق گوناگون پیش روی خویش، بهترین را انتخاب کند و بالاخره موفق شود به تغییرات کوچک و بزرگ که هر کدام یکی از جنبه های لاینفک زندگی میباشد، تاثیر بیشتر ببخشد.(13)
روشنفکر امروز ما اگر چه ادعاهای روشنبینی و مدرنبودن دارد، در مسایل سیاسی هنوز مانند جامعة ماقبل قرون وسطی بر این باور است که سیاست تنها به شهریاران، حقوقدانان و فلیسوفان تعلق دارد و افراد دیگر اجتماع باید خود را از آن دور نگهدارند. روشنفکران فکر میکنند که هنر از سیاست و اجتماع جداست. این در حالی است که گردانندگان سیاست جهانی حتی از عشق روشنفکر بهرهبرداری سیاسی میکنند، عشقی که خصوصیترین رابطة دو انسان با یکدیگر است. این نگاه از نداشتن یک تحلیل ژرف از اوضاع سیاسی زمانه برای روشنفکر پدید آمده است. سطحینگری سبب شده است که روشنفکر تنها بازیگران فیلم را ببیند و کارگردان و دیگر عوامل پشت صحنه را اصلاً مورد توجه قرار ندهد.
عدم تحلیل دقیق از وضع سیاسی، روشنفکر را نسبت به دخالت مستقیم در امر سیاست بدبین و بیتوجه کرده است. او دخالت در سیاست را نه تنها مخالف رسالت، بلکه منافی شأن روشنفکری خود میپندارد. در نتیجه از میدان کنار میرود و سیاست را به افراد فرومایه تر واگذار میکند. در چنین حالتی طبیعتا عرصة سیاسی دچار خلأ میشود و نااهلان و سودجویان از این خلأ بهرهگیری کرده و بر سرنوشت مردم حاکم میشوند. وقتی عرصههای مهم سیاسی به دست افراد غیر روشنفکر بیفتد، طبعاً عرصة فرهنگی هم در اختیار آنان قرار میگیرد و در نتیجه روشنفکر مجبور میشود که برای پیشبرد کارهای فرهنگی (از قبیل چاپ کتاب و مجله، تولید فیلم، امرار معاش و...) عصای دست همین سیاستمداران غیرمسؤول شود، کسانی که از سیاست جز بهرهکشی از مردم تلقی و تعبیری ندارند.
6. عدم استقلال مالی
روشنفکری که اندیشة اصیل ندارد و فاقد جایگاهی در اجتماع است، طبعاً آثارش هم در میان مردم مشتری ندارد. وقتی اثر روشنفکر مشتری نداشته باشد، او برای گذران زندگی به مراکز قدرت و سیاست در خارج و یا داخل کشور نیازمند میشود و این، دو عارضه در پی دارد.
الف، دستیازی به کارهای غیرفکری. اشتغال به اینگونه حرفهها، اندیشة روشنفکر را از رشد باز میدارد و متوقف میسازد. بعد از مدتی، همان اندک معلوماتی که دارد نیز فراموشش میشود. او کمکم به بیتفاوتی و بیاندیشگی عادت میکند و میشود یک آدم معمولی با سرگرمیها و دغدغههای معمولی. اینهمه در حالی است که این روشنفکر خوششانس باشد و در کار و حرفة جدید موفق از آب درآید، وگرنه کارش به بیماریهای روانی خواهدکشید.
ب، اشتغال به کارهای خلاف شأن. بعضی از این کارها، در عرف خلاف شأن حساب میشود و بعضی نیز هرچند قباحت عرفی ندارد و یا مردم متوجه این قباحت نمیشوند، روشنفکر به اعتبار اینکه باهوشتر و روشنتر است، از این شغلها عذاب وجدان دارد و احساس نارضایتی میکند. ممکن است او در ظاهر از شغل و موقعیت خود دفاع کند و آن را کاری فرهنگی بشمارد، در در باطن امر خودش میداند که این شغل مناسب او نیست و نفعی به حال ملت و کشورش ندارد، بلکه گاه ضرر هم دارد.
بسیاری از کسانی که از طرف از انجوها استخدام شدهاند، مستقیم و غیرمستقیم از شغل و موقعیت خود اظهار نارضایتی میکنند، ولی بنابر نیازهای مادی، چارهای جز آن مشاغل ندارند. البته این آسیب، برای روشنفکر جماعت تازگی ندارد و در طول تاریخ، دیده شده است که روشنفکران به خاطر وابستگی به مراکز دولتی و حکومتی به خلق آثاری مبتلا شدهاند که از واقعیت جامعه بدور بوده است. البته کسانی مانند فیضمحمد کاتب هزاره در این میان استثنا بودهاند که با نبوغ اندیشه، مهارت و شجاعتی که داشتهاند اثری مردمی را در متن حکومت پدید آوردهاند. خوشبختانه امروزه امکانات چاپ و نشر و گسترة وسیع مخاطب مردمی، این امکان را فراهم میسازد که یک هنرمند بدون اتکا به قدرت و حکومت، از طریق مشتریان آثار خود امرار معاش کند، چنانچه بسیاری از هنرمندان جهان، امروزه چنین میکنند.
چکیده :
در سطور گذشته می خواستیم این سخن را باز گو کنیم که روشنفکر امروز ما مبتلا به آسیب های است که اگر در پی رفع آنها بر نیاید نمی تواند در جامعه موفق شود . شش تا آسیب را بر شمردیم که این آسیب ها ارتباط زنجیره ای با همدیگر داشتند فقر اندیشه موجب عدم تعهد می شد ، عدم تعهد و فقر اندیشه هر دو عامل پیچیدگی زبان و پیچدگی زبان موجب جدایی از مردم و همگی موجب انزوای سیاسی وعدم تحلیل دقیق مسایل سیاسی می گشت و تمام عوامل دست به دست هم داده عدم استقلال مالی روشن فکر را با عث می گردید و سر انجام همگی اسباب شکست و ناکامی روشنفکر را در تاریخ و جامعه رقم می زد.
..........................................................................................................
پینوشتها
*این مقاله برای آخرین شماره خط سوم نوشته شده است که همین روزها از چاپ در خواهد آمد .
1. حسین امانیان، کالبدشکافی جریانهای روشنفکری و اصلاحطلبی در ایران، انتشارات پریمان، ص 18.
2. استاد دکتر نجف لکزایی، جزوة درسی.
3. حسین علیزاده، روشنفکری از نگاه روشنفکران، انتشارات روزنامة سلام، چ اول، 113.
4. مولانای بلخی، مثنوی معنوی.
5. همان.
6. سید یحیی یثربی، ماجرای غمانگیز روشنفکری در ایران، موسسة فرهنگی دانش واندیشة معاصر.
7. همان، ص 36
8. جنگ اصفهان، دفترهفتم، سخنرانی ژان ریکاردو، ترجمة ابوالحسن نجفی.
9. دیوان جامی.
10. حسین علیزاده، روشنفکر از نگاه روشنفکران، ص 168.
11. همان، ص 82.
12. همان، ص 180.
13. استاد دکتر نجف لکزایی، جزوة درسی.
[ ۱۳۸٥/٦/۱٠ ] [ ۱٠:۱٩ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
محمد کاظم کاظمی چهره تازه قنبرعلی تابش در کتاب 'آدمی پرنده نيست' آدمی پرنده نيست يکی دو سال اخير، برای شعر افغانستان در محيط مهاجرت ـ به ويژه در ايران ـ سالهای بسيار خوبی نبوده است. در مجموع شاعران افغان آن تحرکی را نداشتند که داستاننويسان داشتند و لاجرم در حوزه چاپ و نشر کتاب هم آثار برجستهای نديديم، مگر دو يا سه کتاب، که آدمی پرنده نيست يکی از آنهاست. آدمی پرنده نيست، اثر شاعر افغان قنبرعلی تابش است که به عنوان هفتمين مجموعه شعر از سلسله "ادبيات معاصر افغانستان" توسط انتشارات عرفان منتشر شده است. اين کتاب ۱۲۸ صفحهای، با شمارگان ۳۰۰۰ نسخه، در بهار ۱۳۸۵ در تهران منتشر شده است و حدود هشتاد شعر از اين شاعر را در خود دارد. قنبرعلی تابش از شاعران صاحبنام افغانستان بهويژه در محيط مهاجرت است. از او، پيش از اين هم کتابهای دورتر از چشم اقيانوس، چشمانداز شعر امروز افغانستان و مشرق گلهای فروزان چاپ شده است که اولی مجموعه شعر اوست، دومی مجموعهای از مقالات ادبی و سومی گزيدهای از شعرهای مذهبی شاعران مهاجر. ولی "آدمی پرنده نيست" با دور تر از چشم اقيانوس تفاوت سطح محسوسی دارد و حتی میتوان گفت ما را با چهرهای تازه از اين شاعر روبهرو میکند. آنچه به شعرهای اين مجموعه امتيازی ويژه میبخشد، تنوع صوری و محتوايی آنهاست. در حوزه صورت، شاعر قالبهای مختلف مثل غزل، مثنوی، رباعی، نيمايی و سپيد را تجربه کرده و در غالب آنها نيز موفق بوده است. در شعر قنبرعلی تابش، تعادلی ميان نوگرايی و حفظ سنت ديده میشود که در آثار ديگر شاعران اين نسل، کمتر است. در حوزه محتوا، با يک نگاه کلی، در شعر تابش اين سه حال و هوا را میيابيم: مردم و جامعه ۱. مردم و کشور افغانستان و آنچه در اين سالهای سخت بر آنها گذشته است، موضوع بخش عمدهای از شعرهای تابش است. در اين شعرها، او فقط روايتگر صحنههايی تکراری و هميشگی از اين مصايب نبوده و کوشيده است جلوههای گوناگونی از وقايع را به تصوير کشد. جنگ، مهاجرت، فقر، محروميتهای زنان و امثال اينها دغدغههای اصلی شاعر در اين دسته از سرودههاست. غزل "کشورم يا..." يکی از شعرهای خوب تابش در اين موضوعات است: کابل بهسان دختر بیآبرو شده دوشيزگان شهر گل سرخ را عسس ديشب، هزار مادر گيسوسپيد بلخ امشب برای کشور خود، هان خدای من! يا کشورم دوباره به من باز میدهی ستايش بزرگان ۲. تابش همانند ديگر شاعران نسل خود، دغدغههای مذهبی نيز دارد. يک دسته از سرودههای آدمی پرنده نيست، بهويژه در قالب غزل، در ستايش بزرگان دين سروده شدهاند. او در اين شعرها کوشيده است لحن و زبانی نو را تجربه کند و البته اين تلاش در ديگر همنسلان تابش نيز ديده شده است. اين نوع شعرها به مرور زمان میتوانند در تغيير حال و هوای شعرهای مناسبتی و منقبتهای مملکت ما مؤثر باشند، چون اين حوزه از شعر ما، تا کنون بسيار کم لحن و بيان امروز را در خود ديده است. ولی نبايد فراموش کرد که اين برای شاعری همچون تابش، يک امتياز برجسته نيست. کار اصلی شاعری در اين حد، اين است که گرايش مذهبی خويش را در همه سرودههای خويش حل کند، نه اين که آن را در شعرهايی صرفاً در مدح و منقبت بزرگان دين خلاصه سازد. به عبارت ديگر، بهتر است مذهب در موضع شعر حضور داشته باشد نه فقط در موضوع آن. عشق و احساس ۳. تأملات شاعرانه و عاشقانه. من اين عنوان را برای آن دسته از شعرهای تابش برگزيدهام که حاصل کشفهای شاعرانه او از پيراموناند. شاعر در اينجا دريافتهای شاعرانه و دغدغههای شخصی خويش از جهان را تصوير میکند. بيشتر نوسرودههای شاعر از اينگونهاند، بهويژه شعرهای کوتاه، که يکی از آنها را اينک میخوانيم: حال که از شعرهای کوتاه شاعر سخن به ميان آمد، خوب است يادآور شويم که به نظر میرسد بسياری از اين نوسرودههای چندسطری به يک ساخت و قوام خاص نرسيدهاند که هر يک را بتوان شعری کامل دانست. به واقع اينها کشفهای شاعرانهای اند که در قالب کلام پياده شدهاند و انتظاری را که ما از يک شعر کامل داريم برآورده نمیکنند، مگر شعرهايی از نوع "سرنوشت برگ" که در آغاز اين نوشته نقل شد. در مقابل، در شعرهای بلند و متشکل شاعر، حضور تجربههای زندگی و چشمديدهای عينی شاعر تا بدين حد احساس نمیشود. شعرها تا حدود زيادی کلی و نمادگرايانهاند و اين خاصيت هر چند در شعر يک دهه پيش امتيازی شمرده میشد، برای دهه هشتاد قابل قبول نيست. شايد از همين روی است که در بسياری از شعرهای تابش، کمتر احساس سرزندگی میکنيم. گويا شاعر نمیتواند مخاطب را به خوبی وارد شعرش کند و او را در دريافتهايش شريک سازد. او پديدهها را به صورت عينی و شفاف ترسيم و تصوير نمیکند. فقط در اندک شعرهايی از نوع "کار" است که زندگی انسان امروز، بهويژه انسان افغانستانی با شفافيت تمام تصوير میشود و اين غزل، به راستی از بهترين آثار اين مجموعه است: قلب مرا چو قدس به زنجير کردهاست افتاده بیرمق به کف کارگاه، من از لحظه بلوغ ـ که خود را شناختم ديشب خبر رسيد برايم ز قريه، آه گلچهره گفت و آه کشيد و ز هوش رفت با اين همه میتوان گفت آدمی پرنده نيست مجموعهای است قابل قبول و تا حدود زيادی میتواند از شعر معاصر افغانستان در اين دهه نمايندگی کند. http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2006/07/060712_s-kazemi-tabesh-poet.shtml [ ۱۳۸٥/٤/٢٦ ] [ ۱:٠۸ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
خودنويسها بىچشمه، ماهتاب فراوان نمىشود بىماهتاب، چشمه فروزان نمىشود گنگ است قيل و قال شما خودنويسها ناديده ماه، پنجره تابان نمىشود دنبال يك ستاره دنبالهدار باش فانوس سرد فلسفه، ايمان نمىشود گفتى چقدر آينهها بىتفاوتند چيزى نهاى كه آينه حيران نمىشود گفتى كه شاعرم من و از نسل مولوى شمسى، چرا به پيش تو چرخان نمىشود گفتى كه »فرم« مانع ديد است، گفتمت: يوسف به باغ آينه زندان نمىشود
كار از سنگماشه تا لب زايندهرود، كا تقدير من شدهاست ز چرخ كبود، كار قلب مرا چو قدس به زنجير كردهاست دارد مگر نژاد ز قوم يهود، كار افتاده بىرمق به كف كارگاه، من او خشم مىكند كه به پا خيز زود، كار از لحظه بلوغ - كه خود را شناختم - اينگونه بودهام من و اينگونه بود كار ديشب خبر رسيد برايم ز قريه، آه ديگر گذشت كار ز كار و چه سود كار؟ گلچهره گفت و آه كشيد و ز هوش رفت آتش گرفت كاغذ كاهى و خودكار
عنكبوتوار حيف است يك پرنده بر گرد خويش تار ببافد حيف است يك پرنده پرهاى خويش را با سيم خاردار ببندد اى گل! نژاد ما همه از خاك است شبنم كه پر كشيد و فراتر رفت در باورش هوايى از افلاك است. در روزگار شب سنگ سيه مباش مانند يك ستاره دنبالهدار از خويشتن رها شو و در كهكشان بپيچ در »قرن ماهواره« چنين عنكبوتوار بر گرد خود حصار مپيچان.
سرنوشت برگ آدمى پرنده نيست تا به هر كران كه پر كشد، براى او وطن شود سرنوشت برگ دارد آدمى برگ وقتى از بلندِ شاخهاش جدا شود، پايمال عابران كوچهها شود.
[ ۱۳۸٤/٤/٢٩ ] [ ۳:٠۱ ق.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
جهان
جهان به روشنى برگهاى انگور است اگرچه ديده من چون زمانهام كور است كسى تمام شب از ماهتاب مىتابد هرآنچه پنجره امّا به شهر، شبكور است نوشتهاند به برگ شقايق وحشى كه شهر دوست ز پندار اين و آن دور است خوشا به حال ستاره كه از زمين كوچيد خوشا به گل كه به نام شهيد، مشهور است نگاه كن چقدر آسمان شهر آبى است از آن دقيقه كه قلب دريچه پر نور است بيا رها شو از اين عقل خودپسند اى گل! كه هر كه پند پذيرد ز عقل، مزدور است
جستوجو
درختى، ريشههايش را به گِرد ماه مىپيچيد و ماه از لابهلاى ريشهها، چون برگ مىلغزيد كنارش، شاعرى مىخواست تا از خويش بگريزد به پايش واژههاى كهنه چون زنجير مىپيچيد در آنسو - سمت باران - عارفى از نسل مولانا چُنان فوّارهاى مست از وجود خويش مىرقصيد كسى در جستوجوى خويش دريا را صدا مىزد كسى خود را ميان كوچههاى شهر مىكاويد شب ديگر درخت و خانه و ساحل چراغان است خودم ديدم چراغ قريهمان، مهتاب مىزاييد خودم ديدم به چشم خود ميان جنگل و رؤيا خدا از لابهلاى برگها چون ماه مىتابيد
محضر گل
كجاست يك شعله نوبهاران(1) كه در شعاعش جهان كند گل كجاست غزنين روزگاران كه صبح هندوستان كند گل نه كلك مانى، نه نقش ارژنگ، نه شعر جامى، نه رقص رومى نه شور بهزاد كز دو كلكش، هرات در اصفهان كند گل سپيده سر زد، نماز! شاعر! مگر نپيچيد بانگ تكبير؟ نماز كن تا ز واژههايت فرشته خيزد، اذان كند گل بخوان خدا را به واژه واژه، به جز خدا چيست لايق شعر؟ ادب نباشد به محضر گل كسى دگر بر زبان كند گل اگر دوباره چُنان سنايى قدم نهادم به شعر و عرفان ز چرخش رقص واژههايم بشر به هفت آسمان كند گل
قسم به آتش، قسم به باران - كه هر دو از جنس نوبهارند - كسى بيايد ز مشرقىها كه در قدومش جهان كند گل
آب و آتش
خداى خويش را گم كردهام، اى دختر هندو! نمايان كن خدا را با تكان گوشه ابرو نمايان كن كه يخهاى تعلّق بشكند در من رهايى يابد ايمانم ز كفر اينهمه جادو الا اى آب و آتش! اين جهان از رقص تو برخاست بهپا شو تا جهان ديگرى برپا شود با تو بهپا شو يك تجلّى، تا بسوزد هرچه ابليس است تجلّى كن كه خود را گم كنم در جلوهات، ياهو! بفرما تا كه دريا را ميان كوزه جا سازم برقصانم، برقصم، نعره هوهو زنم؛ هوهو! كنار خلسهام بنشين و دستم را بر آتش زن ببين از پنج انگشت من عشقت مىزند سوسو!
لكنت پنجره
لكنت گرفته پنجره از شوق صحبتش تاريك مانده ماه ز فرط خجالتش از بسكه تند مىتپد از پشت پنجره مبهوت مانده قلب من از قصد قربتش من ماندهام كه موج گناهان خلق چيست در پيشگاه وسعت درياى رحمتش من بيمناك نيستم از رنج دوزخش واماندهام ز شرم اهانت به ساحتش چشم طمع به حور و بهشتش نبستهام مىترسم از ادامه هجران حضرتش ماه مبارك است و من مات ماندهام تا با چه شعر تازه كنم شكر نعمتش شعرم تمام گشت و »او« ناسروده ماند زيرا كه در خيال نگنجد حقيقتش
[ ۱۳۸٤/۳/۱٤ ] [ ٩:٤۳ ب.ظ ] [ qanbar ali tabesh ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||